تالار گفتمان نبض فردا  

بازگشت   تالار گفتمان نبض فردا > علمی > کتابخانه نبض فردا > رمان

اطلاع رسانی

ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
قدیمی 03-06-2012   #11
felfel
عضو ویژه
 
felfel آواتار ها
 

تاریخ عضویت: Feb 2012
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,039
تشکرهای ایشان: 2,293
706بار در340پست از ایشان تشكر شده است
پیش فرض

فصل یازدهم
"بنام خداوند مهربان وآمرزنده"
70/7/ شنبه 13
خدایا,یعنی ممکن است مرا ببخشی؟ممکن است از گناه من درگذري؟می دانم که می دانی گناه
کرده ام,ولی بی قصد وغرض.
هفته پیش دکترسرحدیان ازمن خواست تا براي ترم اولی ها,تمرین هایشان را حل کنم.خودش
پیروبی حوصله شده ووقت این کارها را ندارد.ته دلم اصلا راضی به این کار نبودم,اما به خاطر
احترام بیش از حدي که به استاد دارم قبول کردم.اما در اولین جلسه حل تمرین,تمام تصوراتم
به هم خورد.بچه هاي کلاس روز شنبه انگار از پشت میزهاي دبیرستان,یکراست وارد دبیرستان
شده اند.همه خام وبی تجربه,سراپا شوروجوانی!اگرانها جوان هستند,پس من چی
هستم؟درهرحال سرکلاس یکی از دخترها شیطنتش گل کرد وصندلی همکلاسش را عقب
کشید,وقتی دخترك روي زمین افتاد,جشمم به چشم هاي خاطی افتاد و....خدایا مرا
ببخش!چشمانش دلم را به لرزه درآورد.حالتی درنگاهش بود که تا به حال درهیچکس ندیده
بودم.دلم لرزید,حس می کردم هرلحظه روي زمین ولو می شوم.ضربان قلبم آنقدر تند شده بود
که اگر از کلاس بیرون نمی رفتم,صدایش مرا لو می داد.با عجله بیرون رفتم وگیج از
نگاهش,خودم را به خانه کشاندم.خدایا از سر تقصیرم بگذر.
70/7/ شنبه 20
نمی دانم چه کسی جریان هفته قبل را به استاد سرحدیان خبرداده بود.امروز بعد از کلاس,خود
استاد آمد دفتر فرهنگی وبا من صحبت کرد.ازمن خواست از دست بچه ها ناراحت نباشم
واینکه دانشجوهاي ترم اول هنوز بچه مدرسه اي محسوب می شوند ومن نباید برنجم,درآخر با قاطعیت گفت حتما فرد خطا کار براي عذرخواهی پیش من خواهد آمد وبازهم خودم باید
تصمیم بگیرم.دلم می خواست می توانستم بگویم من اصلا نرنجیدم وفقط به خاطر خودم از
کلاس بیرون آمدم,نه براي قهر کردن!ولی چه کنم که نمی توانم حرف دلم را به کسی
بزنم,فقط تو می دانی ومن که چه در دلم می گذرد.ازتو می خواهم که مرا در مسیر مستقیم نگه
داري.
70/7/ شنبه 27
نمی دانم چه انسی با این روزهفته گرفته ام.تمام روزهاي هفته ام انگار یک طرف است و روز
شنبه طرف دیگر!روزهاي دیگر برایم عادي وملال آوراست.کاروزندگی یکنواخت,کلاس
درس وبازگشت به خانه اي که درآن کسی منتطرت نیست.درحال کار روي پروژه ام بودم که
آمد.تازه فهمیدم که فامیلش مجد است.دعا می کردم که آقاي موسوي پی به حال من نبرد.به
محض ورودش دستانم به لرزه افتاد.احساس می کردم صداي طپش قلبم,تمام اتاق را
پرکرده,سربه زیرانداختم تا کسی متوجه برافروختگی ام نشود.ولی وقتی اسمم را از دهانش
شنیدم,اجباراً سر بلند کردم و لحظه اي نگاهمان درهم گره خورد.تبارك الله از این همه حسن
وجمال!خدایا چه آفریده اي؟چطور می توان نگاه نکرد؟چطور می آفرینی و می خواهی نگاه
نکنم؟چشمایی درشت ومخمور که انگار با مخمل بنفش فرش شده است.نگاهی که تورا وادار
به تماشا می کند.به سختی نگاهم را برگرفتم.نفسم بالا نمی آمد,می دانستم که گونه هایم سرخ
شده واز اینکه ریش داشتم,خدارا صدهزار بار شکر کردم.از من روسیاه عذرخواهی کرد
وخواست که سر کلاس برگردم.دلم می خواست فریاد بزنم مگر می شود به چشمان تو نگاه
کرد وحرفت قبول نکرد؟اصلاً مگر می شود تو درکلاس باشی من نخواهم به کلاس
بیایم؟...خدایا این حرفها چیست که برزبان می آورم؟تا به حال چنین کلماتی حتی در ذهنم جا
نداشت,چه رسد در قلب وبرزبانم!پروردگارا التماس می کنم قلب مرا سرد نگه دار,می دانم که فاصله ما زیاد است.چند روز پیش درست زمانی که من جلوي در دانشگاه رسیدم,با ماشین جدید
ومدل بالایش رسید.می دانم که اگر تمام عمرم کار کنم نمی توانم حتی یک چرخ آن ماشین را
بخرم.لباسهاي گرانقیمت وکفش وکیف شیکش با صد برج حقوق ناچیز من,برابري می کند.من
کجا واو کجا؟می دانم که چندین چشم به دنبال یک قدم او تا کجاها کشیده می شوند,حس می
کنم که درکلاس همه برایش چشم هستند.پیش آن پادشاهان غنی آیا به من فقیر نیازمند,نیم
نگاهی می اندازد؟می دانم که نه,پس از تو اي رب العالمین,می خواهم که قلبم را سرد
کنی.آمین.
70/7/ دوشنبه 29
انگار تمام تمرکزم به هم ریخته,هرچه می خواهم درس بخوانم,دو چشم درشتش را می بینم که
به من خیره شده اند.قبلا تمام هدفم درس خواندن بود,اما حالا دیگر نمی دانم هدفم چیست.خانه
ام سرد است وحوصله ندارم بخاري را روشن کنم.دیشب علی پیشم آمده بود.برخلاف همیشه
اصلاً حوصله اش را نداشتم.خودش فهمید وزود رفت.حالا عذاب وجدان راحتم نمی گذارد.نکند
ازمن رنجیده باشد.علی بهترین دوستی است که من دارم.تنها چیزي که در زندگی مرا به گذشته
ام پیوند می زند,علی است.گذشته اي که گاهی فکر میکنم یک کابوس زشت است.گاهگایی
مهتاب را باد وستانش در محوطه می بینم.حالا می دام که اسمش مهتاب است.آن روز وقتی
دوستش صدایش زد,متوجه شدم.چشمانش پرازشیطنت است.,اما خودش دیگر آرام گرفته,متین
وسنگین شده است.یعنی خودش می داند که چه برسر آورده؟گمان نکنم,او کجا ومن کجا؟
70/8/ شنبه 11
هرجلسه که براي حل تمرین می روم انگار رفتارشان بهتر می شود.اینبار به احترامم ازجابلند
شدند.البته توقعی ندارم,من هم خودم هنوز دانشجو هستم.حالا دوسال بالاتر,آنقدر قابل احترام
نیستم.می دانم که تک وتوکی از بچه ها می دانند که من هم دانشجوي همین دانشگاه هستم.امروز با خودم قرار گذاشته بودم هرجوري هست,نگاهش نکنم.اما نتوانستم.همه درحال
یادداشت برداشتن بودند وکسی حواسش به من نبود.به مهتاب خیره شدم که گاهگایی سرش را
بالا می گرفت وخیره به تخته,چیزهایی در جزوه اش می نوشت.اصلاً متوجه من نبود ومن با
خیال راحت نگاهش می کردم.درهر بار نگاه کردن به تخته ناخوآگاه ابروهاي نازك وزیبایش
را بالا می انداخت وچشمانش خط زشت ودرهم مرا دنبال می کرد.خدایا توبه!قول می دهم
دیگر به هیچ بهانه اي نگاهش نکنم.
70/9/ شنبه 2
زبس که توبه نمودم,زبس که توبه شکستم
فغان توبه برآمد,زبس شکستم وبستم
دو هفته پیش تعطیل بود ومن بی قرار منتظر شنبه اي بودم که که باید براي حل تمرین به
کلاس می رفتم.سرانجام روز موعود رسید ومنوارد کلاس شدم.جواب سلامم را فقط از دهان
مهتاب شنیدم.البته همه جوابم را دادند,ولی صداي بقیه,پیش صداي زیبا وظریف مهتاب رنگ
باخت.توبه ام را شکستم ونگاهش کردم.اوهم مرا نگاه کرد.دراین مواقع از شرم می میرم,اما
نمی توانم نگاهم را از صورت زیبایش برگیرم.بعد از کلاس گوشه اي در راهرو ایستادم ونظاره
گرش شدم که از کلاس بیرون آمد ودر حلقه دوستانش به سمت پله ها رفت.تازه متوجه شدم
که چقدر قدش بلند است.بلندتراز دوستانش,راه رفتنش ناخوداگاه پراز طنازي است یا شاید به
چشم من اینطور می آید؟بعدازآنکه از پله ها سرازیر شدند,آهسته درمسیر حرکتشان,راه
افتادم.حریصانه بوي عطر گران قیمتش را به مشام کشیدم.خدایا,فقط وفقط به بخششت چشم
امید دارم.
70/10/ شنبه 28
روز پرحادثه اي را گذراندم.آخرین جلسه حل تمرین بود و من سرگرم رفع اشکال از بچه ها
بودم.ازاول کلاس منتظر بودم تا مهتاب اشکالش را بپرسد.ساعتها بدون توجه به هیجان من می
گذشتند ومهتاب حرفی نمیزد.داشتم ناامید می شدم.شاید اشکالی ندارد,که ناگهان بلند شد
وصورت مسئله اي را که درآن اشکال داشت,خواند.در دل به خود افرین گفتم که پیش بینی
چنین لحظه اي را کرده وهمه را براي رفع اشکال به پاي تخته می آوردم.پس دیگر کسی شک
نمی کرد.باخیال راحت صدایش کردم وازش خواستم شروع به حل مسئله کند.خطش هم مانند
حرکاتش ظریف وزیبا بود.نمی فهمیدم چه می گویم,فقط محو حرکاتش شده بودم.حرف می
زدم ونمی فهمیدم که چه می گویم.وقتی تشکر کرد تازه فهمیدم که مسئله را حل کرده,درحال
غبطه خوردن بودم که ناگهان پسري اسپري بدبویی را درفضاي کلاس پخش کرد وهوا پراز
دانه هاي ریزوسفید شد.همه دست زدند ویکی داد زد"به افتخار آقاي ایزدي واتمام جلسات حل
تمرین"قبل ازاینکه بتوانم ماسکم را بزنم,حالت خفگی پیدا کردم.هرچه جیبهایم را می
گشتم,اسپري مخصوصم پیدا نمی شد,ریه ام درحال انفجار بود.براي ذره اي هوا پرپر می زدم,در
آخرین لحظات چشمان نگران ولبریزازاشک مهتاب را دیدم که با ترس به من خیره مانده
اند,دیگر حتی از مرگ هم نمی ترسیدم.
70/10/ یکشنبه 29
حوصله ام از ماندن در بیمارستان سررفته.چه خوب که تو همراهمی تا چند خطی درتو بنویسم.
70/10/ سه شنبه 30
خدارا شکر که مرخص شدم.ازیک جا ماندن واسیري متنفرم.درسهایم روي هم جمع شده
وچیزي تا شروع امتحانات نمانده,مهتاب می دانی چشمانت چه به روزم آورده؟می دانم که روح
پاك ومعصومش اصلاً خبر ندارد که نگاه سمج من,به او دوخته شده است!خدایا از بخشندگی
ات بسیارشنیده ام,مرا هم ببخش.
70/11/ پنجشنبه 2
علی امروز آمده بود پیشم واصرار داشت تا باهم برویم کوه,می دانم که چیزهایی حس کرده اما
آنقدر محجوب است که نمی پرسد.قبول نکردم.حوصله هیچ کاري را ندارم.علی براي ناهار
پیشم ماند ومن یکی از هزاران مدل غذایی که با تخم مرغ بلدم درست کنم,جلویش
گذاشتم.طفلک!خوردوحرفی نزد.از احوال مادرش پرسیدم که با بغض گفت حالش خوب
نیست.گاهی فکر می کنم نکند همه خوش شانسی ها وبد شانسی ها را اول ازهم جدا کرده اند
وبعد خوبهایش را به طبقه ثروتمند وبدهایش را به طبقه بدبختی,مثل ما داده اند.هزاربارفکرمی
کنم آیا مهتاب تا به حال گرسنه مانده است؟ایاتا به حال مادرش مریض شده واو به خاطرخرج
دوا ودرمان سنگینش,دست روي دست منتظرلطف خدا مانده است؟نه!فکر نمی کنم.خدایا به
داده ونداده ات شکر!
70/11/ شنبه 11
امروز هم شنبه بود واما خبري از کلاسهاس حل تمرین من نبود.خوب الان امتحانات شروع شده
ودیگرکسی به دانشگاه نمی آید.هروقت به این موضوع فکر می کنم که شاید مهتاب درسهایی
بردارد که استادشان سرحدیان نباشد,بدنم می لرزد.آخر فقط سرحدیان کلاسهاي حل تمرینش را
به من محول می کند.حتی اگر اینطور نباشد درس من به زودي تمام می شود,آن وقت چه
کنم؟به زور درس می خوانم.خانه سرد است ومن از شدت سرفه نمی توان راست بایستم.حالا
کجا هستند هم کلاسهایم,که ببینند درد ورنج یعنی چه؟تا مدام مرا به القاب نورچشمی و بچه
مسلمون وسهمیه اي ملقب نکنند؟می دانم هزاران نفرمثل من آرزو دارند ازاین دردورنج رهایی
یابند وتمام این مزایا را به افراد سالم ببخشند.اما بعضی ها نمی فهمند ومن هم نمی توانم کاري
براي درك وفهمشان بکنم.وقتهایی هست که ازخدا می خواهم مرا هم ببرد,از شدت سرفه بدنم
می لرزد وتوي دستمالم خون بالا می آورم.دراین خانه قدیمی که هرلحظه امکان خراب شدنش هست,تنها وبی کس مانده ام,آرزوي آغوش مادرم ونگاه نگران پدرم,بیچاره ام می
کند.درتنهایی فکرمی کنم صداي مرضیه را شنیده ام که زهرا را صدا می زند ودر حیاط بازي
می کنند,ولی وقتی پشت پنجره می روم فقط حیاط متروکه اي می بینم که با متوجه شدن
نگاهم به آن,باعث فرار کلاغ ها می شوم.کف حیاط پراز برگهاي خشک شده است.خرت
وپرت هاي شکسته گوشه حیاط انبارشده,حوض کوچک وسط حیاط خیلی وقت است مثل
درون من خالی است.کجایی مادر تا با آن همه سلیقه حیاط را جارو کنی و بشویی؟کجایی تا
حوض را لبا لب پراز آب تمیز کنی وبا تغیر از ما بخواهی که دست کثیف درآب حوض
نکنیم.کجایی پدر که با عشق وعلاقه,سبزي خوردن در باغچه کوچک بکاري وتنها درخت
باغچه,خرمالوي وفادارت را هرس کنی؟
70/11/ دوشنبه 13
امروز با رویاي عجیبی بیدار شدم.اول فکر نمی کردم که رویاست,ولی وقتی چند لحظه اي در
رختخوابم نشستم,متوجه شدم خواب دیده ام.اما چه خواب خوبی,از اینکه بیدارشده بودم,کلی
ناراحت شدم.درخواب دیدم درجاي بزرگی مثل یک باغ,با مهتاب تنها هستم.درخواب اما,می
دانستم که با او محرم هستم.دستهاي هم را گرفته بودیم وبه طرف در باغ می رفتیم.مهتاب لباس
بسیار زیبایی به تن داشت.پیراهن بلند وآبی,موهایش بلند وموج دار بود وصورت زیبایش می
درخشید.تا به حال خودم را آنقدر نزدیک به او حس نکرده بودم.داشتم برایش حرف می
زدم,حرفهایی که هیچکس به جزعلی نشنیده است واو صبورانه دلداریم می داد.وقتی حرفهایم
تمام شد,سرم را روي زانوانش گذاشت ونوازش کرد,آنقدرآرام شدم که خوابم برد ودر واقعیت
اما از خواب پریدم!هنوزانگاراثرتماس دستهایش را روي موهایم حس می کردم.رفتم جلوي
آینه ایستادم,به خدا سوگند که موهایم مرتب بود وبرخلاف روزهاي پیش که موقع
بیداري,هرطرفش به سمتی متمایل بود,صاف ومرتب,انگار شانه شده بود.بعد خودم به افکارم خندیدم,مهتاب کجا واین خانه کهنه وقدیمی کجا؟مطمئن هستم که اتاقش به اندازه کل خانه
من است.اي خدا,می شود داستان سیندرلا برعکس شود؟پسر فقیري درهیات پروتمندان؟ولی
می دانم که نمی شود,این افسانه ها براي خواباندن بچه هاست.
70/11/ چهارشنبه 15
براي امروز لحظه شماري می کرد ولی ببین چه فکر می کردم وچه شد؟لعنت به من وبه این
همه حماقتم.مثل یک اسب چموش لگد زدم به همه چیز.خدایا,خدایا می دانم که سراپا غرق
گناهم.این فکرها,این نگاهها,این دلدادگی!ولی چه کنم؟فقط امید به بخشایش تو دارم.
امروز,ترم اولی ها امتحان ریاضی داشتند,استاد از من هم خواسته بود به عنوان مراقب سر جلسه
حضور داشته باشم.وقتی قبول کردم بنده خدا کلی تشکر کرد,نمی دانست که من حاضرم
کفشهایش را ببوسم تا بگذارد مراقب امتحان باشم.اول ندیدمش,ولی بعد از چند دقیقه رژه
رفتن,نیم رخ با شکوهش را دیدم.صورت سپیدش انگار در مقنعه قاب گرفته شده است.دماغ
کوچک وسربالایش انگار تمام جراحان پلاستیک را به تماشا دعوت می کرد.لبان کوچک
وسرخش نگران از امتحان,دایم پیچ وتاب می خورد.اما چشمانش مثل همیشه جادویی
است.خدایا این رنگ چیست؟میشی؟بنفش؟خاکستري؟ای ن چه رنگی است که اینقدر غوغا می
کند؟درحال نگاه کردن بودم که ناگهان برگشت ونگاهم کرد.نمی توانستم نگاهم را از
صورتش برگیرم واو هم لبخند زد.وقتی جواب دادنش تمام شد فوري رفتم کنار پله ها
ایستادم,می خواستم مرا ببیند.با لبخند به سویم آمد.راه رفتنش را از دور نگاه می کردم,موزون
وبه جا!حتی روپوش ساده اش مثل پیراهن مهمانی به تنش برازنده بود.رسید به من واحوالم را
پرسید.خاك بر سر من!آدم آنقدرهم بی عرضه و کودن؟با تته پته,جوابش را دادم.هنوز داشت
با من حرف می زد که مثل احمقها گفتم"خدانگهدار"واو هم رنجیده رفت.دلم می خواهد خودم را بکشم.چرا آنقدر بی ادب ودورازآدم هستم؟او داشت با من حرف می زد ومن,من
احمق,فراري اش دادم.خوب,حسین هرچی می کشی ازحماقتهاي خودت است.
70/12/ شنبه 10
خدا را هزاربارشکر می کنم که بازهم استاد سرحدیان از من خواسته کلاس حل تمرین
ریاضی( 2)را اداره کنم ومیلیون ها بارخدا را شکر می کنم که مهتاب هم این واحد را با استاد
برداشته و من بازمی توانم ببینمش,امروز قبل از اینکه وارد کلاس شوم,شروین پناهی را دیدم
که با مهتاب درمورد چیزي حرف می زد.از دور درست متوجه نشدم,ولی مهتاب با حرص
جوابی داد ووارد کلاس شد.سرکلاس چندبار نگاهمان درهم گره خورد,ولی مهتاب عصبانی
روي از من برگرداند.مهتاب می دانم که اشتباه کرده ام اما تو بزرگواري کن وببخش!فکر اینکه
تا آخر تعطیلات دیگر نمی بینمش به اندازه کافی زجرآور بود که نخواهم صورتش را عصبانی
وناراحت ببینم.منو ببخش!
__________________
دلتنگم اما
تو را طلب نمیکنم…نه اینکه بی نیازم … صبورم...
felfel آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
Sponsored Links
قدیمی 03-06-2012   #12
felfel
عضو ویژه
 
felfel آواتار ها
 

تاریخ عضویت: Feb 2012
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,039
تشکرهای ایشان: 2,293
706بار در340پست از ایشان تشكر شده است
پیش فرض

فصل دوازدهم
بعداز خواندن آخرین خطوط نفس بریده,دفتررابستم.نمی دانستم چه باید بکنم؟فکرش راهم نمی
کردم که حسین به من توجه داشته باشد,اما انگار اشتباه کرده بودم.یک لحظه دلم برایش تنگ
شد بعد تازه متوجه شدم که کار بدي کرده ام.من,نوشته هاي خصوصیش را خوانده بودم آن هم
بدون اجازه!بعد فکر مهمتري ذهنم را اشغال کرد.حسین مرا دوست داشت,ته دلم می دانستم که
منهم دوستش دارم.با آنکه اطلاعات کمی درموردش داشتم اما می دانستم که دوستش
دارم.وحشتزده پی بردم که عوض شده ام.از سالهاي نوجوانی همیشه شاهزاده رویاهایم,مردي
بود مثل پدرم یا برادرم سهیل,خوش پوش,جذاب,پولدارواجتماعی!
اما حسین با هیچ کدام ازاین معیارها مطابقت نداشت.اجتماعی از نظر من یعنی اهل مهمانی هاي
بزرگ وپرزرق وبرق,رقص وموسیقی...و حسین با آن اصول عقایدي اش مطمئنا با این مفهوم
ضدیت داشت.حالا باید چکار می کردم.
آن شب تا نزدیکی هاي سحر,در رختخوابم غلت می زدم.سرانجام دم دماي صبح خوابم
برد.نزدیک ظهر بود که باصداي مادرم بیدار شدم.
-مهتاب,تلفن...
گوشی را از روي میز برداشتم.خواب آلود گفتم:بله؟
صداي لیلا در تلفن پیچید:بلا,چقدر می خوابی,من وشادي داریم می ریم استخر,تو نمی خوایی
بیایی؟
بی حوصله گفتم:نه,یک کمی بی حال هستم.دیشب تا دیروقت عروسی بودیم,امروزمی خوام
استراحت کنم.
لیلا فوري گفت:پس من اسمت را می نویسم,خوب؟
بی حال گفتم:خوب...
و تماس قطع شد.آن روز تا شب فکر می کردم چه کار کنم بهتراست.سهیل از صبح بیرون
رفته بود.مادر هم می خواست براي جشن پاتختی مریم برود.هرچه به من اصرار کرد قبول
نکردم.اصلاً حوصله سروصدا وشلوغی را نداشتم.بعدازظهر دوباره ودوباره یادداشتهاي حسین را
خواندم.هرچه می خواندم بیشتر مصمم می شدم,من باید تکلیفم را با خودم وعقایدم روشن می
کردم.می دانستم که نسبت به حسین,محبتی دردلم هست که قابل انکار نیست,اما ایا این عشق
ومحبت یک اشتباه بزرگ نبود؟سرانجام آخر شب تصمیم خودم را گرفتم,فردا صبح باید می
رفتم ومی دیدمش,بااین فکر در آرامش خوابیدم.
صبح زود از خواب بیدار شدم.با عجله صبحانه خوردم ولباس پوشیدم.سوئیچ مادرم به جاکلیدي
آویزان بود.آهسته برش داشتم,می خواستم دررا باز کنم که صداي مادرم را شنیدم:
-کجا به این زودي؟
دستپاچه گفتم:می رم دانشگاه.می گن نمره ها اعلام شده...
منتظرجوابش نشدم قبل از اینکه فرصت سوال وجواب بیشتري پیدا کند,بیرون امدم.در راه فکر
می کردم که اگر با حسین رو به رو شدم چه برخوردي داشته باشم.سرانجام رسیدم.جلوي
دانشگاه خلوت بود وبه راحتی ماشین را پارك کردم.بعد دفتر حسین را برداشتم وبه سوي
ساختمان اداري دانشگاه به را افتادم.چند ضربه کوتاه به در دفتر فرهنگی زدم ودستگیره را
چرخاندم.اما در قفل بود,سرگردان به اطراف نگاه کردم.کسی آنطرف نبود.روي صندلی کنار
در نشستم ومنتظرماندم.سرانجام بعداز گذشت نیم ساعت,حسین را دیدم که لنگ لنگان می
آید.اول متوجه حضور من نشد,ولی وقتی مرا دید که کنار در نشسته ام,رنگش پرید وسرش را پایین انداخت.ازجایم بلند شدم وسلام کردم.زیرلب حواب داد ودراتاق را باکلید گشود.بعد
منتظر نگاهم کرد وگفت:بفرمایید...
جدي گفتم:اول شما بفرمایید.داخل شد ومن هم پشت سرش,وارد اتاق شدم ودررا بستم.لحظه اي
هردو ساکت بودیم,بعد حسین بلند شد ودوباره دررا باز کرد.با حرص دررا بستم وگفتم:
-حسین,بس کن این مسخره بازي رو,نکنه بازهم توبه کردي؟
خشکش زد.متعجب نگاهم کرد.دستم را با دفترش بالا گرفتم وگفتم:
-این رو درماشین من جاگذاشته بودي.
لبانش سفید شد,باصدایی که به سختی شنیده می شد,پرسید:
تو اینو خوندي؟
نگاهش کردم.معصومانه نگاهم می کرد.جواب دادم:
-نمی تونم بهت دروغ بگم,آره خوندم.
حسین پشت میز نشست ودستانش را روي صورتش گذاشت.ناگهان در باز شد,آقاي موسوي
وارد شد.با دیدن من,مشکوکانه نگاهی به حسین انداخت وجواب سلاممان را داد.بلند شدم
وگفتم:درهرحال آقاي ایزدي,تنها امید من شما هستید.استاد سرحدیان حرف شما رو قبول می
کنه,به ایشون بفرمایید که من شاگرد تنبلی نیستم واین نمره سزاوارم نیست.اگه لطف
کنید,ممنون می شم.
بعد خودکارم راازکیفم بیرون کشیدم و روي یک تکه کاغذ نوشتم:
"توي ماشین منتظرت هستم,سر کوچه!"
کاغذ را به طرفش گرفت وگفتم:اینهم شماره دانشجویی ام,خواهش می کنم شما باهاش صحبت
کنید.
حسین سري تکان داد ومن بیرون آمدم.قلبم بدجوري می زد.امیدوار بودم اقاي موسوي متوجه
چیزي نشده باشد.آهسته به طرف ماشینم رفتم وسوار شدم.چند لحظه اي صبر کردم تا ضربان
قلبم عادي شد ونفسم جا آمد.آرام آرام به طرف ابتداي کوچه حرکت کردم.گوشه اي پارك
کردم ومنتطر ماندم.یک نوارملایم درضبط بود ومن درافکارم غرق شده بودم.نمی دانم چقدر
گدشت که ضرباتی بروي شیشه از جا پراندم.نگاه کردم.حسین بود.قفل دررا باز کردم وحسین
سوار شد.فوري راه افتادم,صلاح نبود که آن اطراف باشیم.ممکن بود کسی مارا ببیند ودردسر
درست شود.چند لحظه اي هردو ساکت بودیم,بعد حسین با صدایی که می لرزید گفت:
-پس توازهمه چیز خبر داري؟
سرم را تکان دادم,ادامه داد:بخدا قسم دست خودم نبود.از دستم ناراحت نباش,هرتصمیمی تو
بگیري من گردن می گذارم.بگو برو,می رم.بگو بمیر,می میرم.بگو نیا,نمی یام.هرچی تو
بگی.مهتاب بخدا به همه مقدسات قسم,من پسرهیزوهوس بازي نیستم.تا حالا هم همچین اتفاقی
برام نیفتاده بود...
بعد ساکت شدوبعد ازچند لحظه گفت:تا به حال کسی رو تو زندگیم به این اندازه دوست
نداشتم.
درخیابان خلوتی ایستادم.ساکت به روبرویم خیره شدم.صداي حسین بلند شد:
-می دونم که خیلی جسارت کردم,ولی ممکنه یک چیزي بگم...دارم دیوونه می شم.
درسکوت نگاهش کردم.ریش وسبیلش به قیافه معصومش,ابهتی مردانه بخشیده بود.چشمهایش
پراز تمنا بودند.آهسته گفتم:حالا باید چکارکنیم؟
حسین سري تکان داد وگفت:به خدا نمی دونم,می تونی همه چیز رو فراموش کنی,منهم سعی
خودم رو می کنم.من می دونم که لایق تو نیستم,درحد تو نیستم.کاش کورشده بودم وتورو
نمی دیدم.کاش پایم قلم شده بود وسرکلاس نمی آمدم.کاش حداقل تو این دفتر لعنتی رو نمی
خوندي.
بدون فکر به سرعت گفتم:خیلی دلم می خواست سررسید امسالتو تو ماشین جا می ذاشتی...
حسین لحظه اي درنگ کرد,بعد کیفش را بازکرد و دفتري با جلد قهو هاي را به طرفم گرفت.
پرسشگر نگاهش کردم.گفت:مال امسال است.
دفتررا گرفتم وروي صندلی عقب گداشتم.پرسیدم:
-آقاي موسوي متوجه شد؟
حسین خندید وگفت:تو خیلی بلایی,آنقدرخوب نقش بازي کردي,یک آن باورم شد راست می
گی.
خندیدم و گفتم:خوب ما اینیم دیگه.
ماشین را روشن کردم وراه افتادم.حسین باصدایی آرام گفت:
-هیچوقت فکر نمی کردم اسیر دختري با مشخصات تو بشم.همیشه فکر می کردم زن منتخب
من,محجبه واز خانواده اي مذهبی باید باشد.دختري که بعد از دیپلم گرفتن در خانه مانده
باشد.چه جوري بگم...
با بی رحمی گفتم:امل بگو وراحتم کن.مگه من بی حجاب وبی بند وبارهستم؟
حسین فوري گفت:نه,نه.منظورم این نبود.ولی تو خیلی با آن کاراکتر فرق داري.تو آزادي
داري,همه کار می کنی,همه جا میري...
به میان حرفش پریدم:نه,من هم هرجایی نمی رم وهرکاري نمی کنم.درسته آزادي بهم دادن اما
هیچ وقت سوءاستفاده نکردم.درضمن تا قبل ازاینکه دانشگاه قبول بشم,پدرومادرم مثل عقاب
مواظبم بودن,براي مدرسه رفت وبرگشتن سرویس داشتم.حالا که در دانشگاه قبول شده ام,کمی
آزادترم گذاشته اند.
حسین با خنده گفت:چقدر زود به خودت می گیري,منظورمن این نیست که تو دختر بدي
هستی...اصلا ولش کن.
چند لحظه اي هردو ساکت بودیم.بعد ازمدتی بی هدف درخیابانها پرسه زدن,حسین
گفت:مهتاب,نگه دار من دیگه باید برم.
-کجا؟
-خونه,خسته هستم.
پرسیدم:خونه ات کجاست؟بذار برسونمت.
نگاهم کرد وگفت:خیلی خوب,اتفاقاً بد نیست بیاي محل زندگی منو ببینی...
شروع کرد به آدرس دادن وراهنمایی کردن,خیابانهایی که من تا به حال اسمشان راهم نشنیده
بودم.کوچه هاي باریک,خیابانهاي تنگ وازدحام مردم,سرانجام سرکوچه اي تنگ وباریک
گفت که ماشین را نگه دارم,ایستادم.حسین به انتهاي کوچه اشاره کرد وگفت:
-این کوچه بن بسته,ماشین هم به سختی توش می آد.من همین جا پیاده می شم.خانه یکی مانده
به آخر مال من است.پلاك بیست وپنج.
باخنده گفتم:دعوتم نمی کنی؟
غمگین نگاهم کردوگفت:تو به این جورجاها عادت نداري.
عصبی گفتم:حسین بس کن!هرکسی رو با شخصیت وفرهنگ وتربیتش محک می زنن,نه با
خونه وزندگیش!اگرایمنطور بود که باید فاتحه انسانیت رو خوند.
بعد نگاهش کردم,سربه زیرانداخته بود.ادامه دادم:خیابانها پراست ازآدمهایی که هنوز بلد نیستند
اسمشان را امضا کنند,انگشت می زنند ومهر می کنند,اما ارقام چکهایشان نجومی است.توي
خیابانها ماشین هایی را می بینی که فقط چراغشان یک میلیون می ارزد,اما اگر به کمی
بالاتر,جایی که راننده نشسته نگاه کنی,کسی را می بینی که دستش تا آرنج توي دماغش فرو
رفته!در عوض شهر پر است از آدمهایی که با سیلی صورتشان را سرخ نگه می دارند ولی پراز
معرفت وصفا هستند.کلاه مادروپدرشان را بر نمی دارند.براي یک قران ارث ومیراث یقه هم را
پاره نمی کنند,زن ودخترشان را به دنیایی نمی فروشند,با رشوه وپولهاي کلان دلالی آشنا
نیستن,پس جاي آنها کجاست؟واقعا ارزش آدم به پولش است؟
خودم هم ازحرفهایی که زده بودم,تعجب کردم.این حرفها کجا انباشته شده بودن؟
حسین نفس عمیقی کشیدوگفت:ثابت کن که نیست.
دستم را روي فرمان کوبیدم وگفتم:ثابت می کنم.
حسین نگاهی به من انداخت ودررا باز کرد.بعد گفت:خیلی ممنون,خداحافظ.
با عجله گفتم:حسین چه جوري می تونم باهات تماس بگیرم؟
-براي چی؟
-خوب شاید کارت داشتم,نمی تونم هرباربیام دفترفرهنگی,بد می شه.
روي تکه اي کاغذ چیزي نوشت وبه طرفم دراز کرد.شماره تلفنی بود که با عجله نوشته
بودش,توي جیبم گذاشتم وخداحافظی کردم.نمی دانستم چه جوري باید به خانه برگردم.انقدرسوال کردم تا سرانجام به خیابانهاي آشنا رسیدم.دلم می خواست با کسی درد دل
کنم,حرف بزنم اما کسی به نظرم نمی رسید.نظرشادي ولیلا را راجع به حسین می
دانستم.مادروپدروسهیل هم کمابیش مثل دوستانم فکرمی کردند.پس بهتر بود فعلاً حرفی
نزنم.بین راه یادم افتاد که اصلاً به نمرات نگاه نکرده ام واگرمادرم می پرسید,حرفی براي گفتن
نداشتم,بنابراین دوباره به طرف دانشگاه حرکت کردم.چندتا از نمره ها آمده بود.شروین هم
درحیاط بود وبا دیدن من,اخم هایش را درهم کشید.بی توجه به حضورش نمرات لیلا وشادي را
هم یادداشت کردم وبه طرف ماشینم راه افتادم.لحظه اي بعد با صداي شروین برجا خشکم زد:
-آهاي,با توام.
برگشتم ونگاهش کردم.ادامه داد:اگه تو حراست برام دردسر درست کنن,حالتو بدجوري می
گیرم.بی اعتنا در ماشین را باز کردم وراه افتادم.دیگراز تهدیدهایش نمی ترسیدم.فکرم آنقدر
مشغول بود که جایی براي نگرانی نمانده بود.وقتی وارد خانه شدم,مادرم مشغول صحبت با تلفن
بود,باعجله وارد اتاقم شدم ودفترحسین را درکشوي میز قایم کردم.بی صبرانه منتظررسیدن شب
بودم تا با خیال راحت بخوانمش.بعدازناهار,مادرم رفت تا با دوستش به استخر برود ومن هم به
لیلا وشادي زنگ زدم ونمراتشان را گزارش دادم.لیلا کمی ناراحت شد که چرا من تنهایی به
دانشگاه رفته ام واورا خبر نکرده ام.سرانجام کارهایم تمام شد باعجله به سراغ دفتر رفتم.قبل
ازآن,در اتاقم را قفل کردم تا حضور نابهنگام کسی,مرا لو ندهد,بعد روي تختم نشستم واولین
ورق دفتر را خواندم.
__________________
دلتنگم اما
تو را طلب نمیکنم…نه اینکه بی نیازم … صبورم...
felfel آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 03-06-2012   #13
felfel
عضو ویژه
 
felfel آواتار ها
 

تاریخ عضویت: Feb 2012
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,039
تشکرهای ایشان: 2,293
706بار در340پست از ایشان تشكر شده است
پیش فرض

فصل سیزدهم
71/1/ شنبه 1
ازوقتی تنها شده ام,ازعید وایام عید بیزارم.خانه کثیف شده و کسی نیست دستی به سروگوشش
بکشد.تنها دراتاق نشستم,حتی رادیو وتلویزیون راهم روشن نکردم.دلم نمی خواست سروصداي
تحویل سال را بشنوم.مرا یاد سالهایی می اندازد که پدرومادرم بودند.مادرم با وسواس همه جا را
تمیز می کرد ومی شست.پدرم با همه سختی که بود تن همه ما لباس نو می کرد.بوي بهار
باغچه کوچکمان را پرمی کرد.هنوز کسانی بودند که به دیدنمان بیایندوماهم به دیدنشان
برویم.اما حالا,خانه سوت وکوروساکت است.هیچکس نیست که عید را به من تبریک بگوید
ومن هم کسی را ندارم که به دیدنش بروم.بعدازتحویل سال,علی پیشم می آید.چند دقیقه اي در
بغلش زارمی زنم,اما می دانم که حوصله او هم از دست من سررفته,باید جلوي خودم را
بگیرم.بعدازاینکه علی رفت,درتاریکی نشستم و به این فکر فرو رفتم که الان مهتاب چه می
کند؟حتما در جریان دیدوبازدید عید سرش گرم است.در میان خانواده,با لباسهاي نو می
خرامد.بعد لحظه اي آرزو کردم که اي کاش پیش من بود وخودم به فکرهایم خندیدم.خانه
محقر وسوت وکور من کجا ومهتاب کجا؟
71/1/ پنجشنبه 13
امروز با اصرارعلی,همراهش رفتم.مادروپدروبرادر کوچکش سرکوچه منتظرم بودند.مادرش با
دیدن من,چشمهایش را پاك کرد ومن دلم گرفت.پدرش,با محبت مرا بوسید وعیدرا تبریک
گفت.سوار ماشین که شدم,بی جهت دلم تنگ شد.تمام مدت روز روي فرش بزرگی که
مادرعلی پهن کرده بودنشستم واز جا تکان نخوردم.مادرعلی,بادلسوزي گفت:حسین آقا قصد
ازدواج ندارید؟وقتی نگاهش کردم,بال چادرش را روي صورتش گرفت وگفت:تا کی می خواهید تنها بمونید,توي اون خونه,تنها,کسی نیست آب دستتون بده.علی هم دیگه باید زن
بگیره,از رزق وروزي هم نترسید.خدا خودش روزي رسونه.
علی باخنده گفت:مادر من,اگه نرسونه اون موقع جواب دخترمردم رو شما می دید؟
حاج خانم اخم کردوگفت:استغفرالله!پسرازای ن حرفها چیه می زنی,هرکسی که ادعاي مسلمونی
می کنه باید زن بگیره,وگرنه به گناه می افته.
از خجالت سرخ شدم وسرم را پایین انداختم.
71/1/ شنبه 15
از شوق,صبح بعداز نماز دیگر نخوابیدم.دلم می خواست زودتر به دانشگاه بروم بلکه
ببینمش,وارد محوطه که شدم,خلوت بود وجز تک وتوکی از بچه ها کسی نبود.ناخودآگاه دلم
گرفت.به طرف دفتر رفتم ودرراباز کردم.احتمالا حاج آقا موسوي امروز نمی آمد.سرخودم را
گرم کردم که دربازشد ولطف خداوند شامل حالم شد.مهتاب همراه دونفرازدوستانش وارد
شدند.دوباره دست وپایم شروع به لرزیدن کرد.آنقدرمحو تماشایش شده بودم که به سختی می
فهمیدم چه می خواهد,بعد متوجه شدم که براي مسابقه نقاشی,فرم می خواهند.باهزار زحمت,فرم
را پیدا کردم وبه طرفش گرفتم.درکسري از ثانیه دستانمان به هم برخورد کرد وتمام بدنم را
رعشه اي لذت بخش فرا گرفت,از شدت خجالت,گرُ گرفتم.نمی دانم چطورعذرخواهی کردم
ونفهمیدم چرا لبخند زد.اما هرچه بود,خاطره اش هم قلبم را پراز شادي می کند.بازهم
خدایا,استدعاي بخشش دارم.می دانی که دراین اتفاق هیچ قصدي نداشتم,اما نمی توانم لذتی که
سراپاي وجودم را دربرگرفت,کتمان کنم.تا شب به یاد آن لحظه دلم مالش می رفت.آن شب
دستم را نشستم,دلم نمی خواست آثارش را پاك کنم.موقع وضو گرفتن هم سعی می
کردم,خیلی دست روي دست نسایم,بعد خودم خنده ام گرفت,دیوانه شده ام.دیوانه!
شنبه 22
اولین جلسه حل تمرین به آرامی گذشت.مهتاب مدام مشغول حرف زدن با بغل دستی اش بود
ومن دلم نمی آمد حتی تذکري بهش بدهم.دلم می خواهد آزاد باشد,مثل نسیم تا بردل وجان من
بوزد.سرنماز ازخدا خواستم اگر سرانجامی دراین عشق نیست,یک جوري تمامش کند.
71/2/ شنبه 5
زندگی ام به طورعجیبی به این روز گره خورده,چند روزي است حال ندارم.شبها به سختی نفس
می کشم,باید پیش دکتر بروم,امروز سرکلاس هم مدام سرگیجه داشتم ومهتاب هم با چشمان
نگرانش مرا دنبال می کرد.از اینکه نگرانم است لذت می برم.بعد ازکلاس,در دفتر نشسته بودم
که آقاي موسوي سررسید,پیشنهاد جالبی بهم داد,استخدام رسمی دردانشگاه,گفتم فکر می کنم
وجواب می دهم.این روزها افکارم بدجوري مغشوش است.مهتاب,می دانم که روحت خبرندارد
چه به روزم آورده اي,خجالت می کشم از خدا طلب بخشش کنم!
71/2/ یکشنبه 20
امروز سرکلاس نشسته بودم,استاد در حال معرفی انواع بانکهاي اطلاعاتی بود,ناگهان از پنجره
چشمم به مهتاب افتاد.انگار ناراحت بود.دلم فرو ریخت.نکند کسی مزاحمش شده؟دلم می
خواست همان لحظه بلند شوم ودنبالش بروم.صورتش طوري درهم بود که دلم را از جا می
کند.اما از بدشانسی روزگار استاد صدایم کرد تا یک بانک اطلاعاتی فرضی را تشریح
کنم.بعدازکلاس,هرچه قدر درگوشه وکنار حیاط دقت کردم,ندیدمش,خدا کند مسئله اي برایش
پیش نیامده باشد.اصلاً طاقت ناراحتیش را ندارم.
71/2/ پنجشنبه 24
امروزعلی امده بود تا بلکه راضی ام کند به اتفاق هم به بنیاد برویم.کلی درتامین هزینه هاي
زندگیم دچارمشکل شده ام وفقط اواز وضعم خبر دارد.اما بازهم قبول نکردم.از خودم خجالت
می کشم که براي سرنوشتی که آگاهانه انتخابش کرده ام,ازکسی تقاضایی داشته باشم.هیچکس
زیر دین من نیست,من باعشق رفتم وحالا هم راضی ام.اگر دوباره به بنیاد مراجعه کنم آنوقت
تمام حرفهایی که پشت سرم می زنند,درست از آب درمی آید ومن نمی خواهم اینطور
شود.الان هیچکدام ازاین تهمت ها واراجیف را به دل نمی گیرم,چون خودم می دانم که درست
نیست.همه اش دروغ است,اما اگرحرف علی راقبول کنم,...نه,هنوز می توانم خودم گلیمم
راازآب بیرون بکشم.سرنماز از خدا خواستم که کمکم کند,اما بعد شرمنده شدم با این همه
گناهی که من می کنم,چقدرجسارت دارم که بازهم چیزي ازش می خواهم.اما بعد با فکراینکه
او چقدرآمرزنده وبخشاینده است,دلم آرام گرفت.
71/3/ جمعه 15
دیروزوامروزعزاي عمومی است وتعطیل کرده اند.دیروزمن وعلی درمراسمی که دربهشت زهرا
برگزار برپا بود شرکت کردیم.وقتی مداحان می خواندند,حال عجیبی بهم دست داد.سیل اشک
امانم نمی داد.علی هم درکنارم گریه می کرد اما مردانه و درسکوت نه مثل من پرسرو صدا
وباسوزوگداز!امروزهم هردو براي نماز رفتیم.دانشگاه تهران قیامت بود.درخطبه اول در مورد
تکلیف الهی هرفرد صحبت شد که من شرمنده سربه زیر انداختم.احساس کردم چقدردروظایفم
کوتاهی کرده ام,اصلا سراپا گناه شده ام وبی توجه روزم را به شب می رسانم.خدایا,ازتو می
خواهم که مرا به راه راست هدایت کنی!
71/3/ شنبه 16
امروز پرازحوادث ناگهانی بود.ازپله ها که بالا آمدم,ازدور دم درکلاس,مهتاب را دیدم وآن
پسره جلف,پناهی را,نمی دانم چه شد که تا مرا دیدند هردو وارد کلاس شدند.از ناراحتی می لرزیدم.دلم می خواست طوري می شد که من آنروز سرکلاس نروم,اما نمی شد.بچه ها مرا دیده
بودند.ناراحت وارد کلاس شدم.مهتاب داشت با دوستش پج پچ می کرد,نگاهش کردم.مانتوي
طوسی با مقنعه مشکی پوشیده بود,چقدراین رنگ به او می آمد.صورتش خواستنی
ترازهمیشه,قصد جانم را داشت.محو تماشایش بودم که سربلند کردونگاهم کرد.لحظه اي
نگاهمان درهم قفل شد,حس می کردم همه بچه ها متوجه ما شده اند.صداي طپش بی امان قلبم
گوشم را پرکرده بود.سرانجام مهتاب سربه زیر انداخت.از شرم سرخ شده بود ومن
چقدرصورتش را با لکه هاي قرمز روي گونه,می پسندم.باز مشغول پچ پچ با دوستش شد.بعد
ازکلاس,همه بلند شدند تا وسایلشان را جمع کنند به جزمهتاب,بی میل کلاس را ترك کردم
وبا کمترین سرعتی که می توانستم به طرف پله ها رفتم.آنقدر اهسته راه می رفتم که به یاد
بازي بچه ها می افتادم.مرضیه درحیاط با زهرا بازي می کرد وداد می زد,سه قدم مورچه اي و
زهراآهسته,آهسته چند قدم راه می رفت.درواقع,درجا میزد.حالا من هم داشتم قدم مورچه اي
برمی داشتم.درافکار خودم بودم که صداي فریاد مهتاب قلبم را لرزاند.شنیدم که با فریاد ازکسی
می خواست مزاحمش نشود.با عجله چند پله اي را که پایین رفته بودم,برگشتم.از صحنه اي که
دیدم وحشت کردم.پناهی,باخنده وقیحی به مهتاب که ازشدت عصبانیت وناراحتی صورتش
برافروخته شده بود,نگاه می کرد.جلو رفتم واز مهتاب سوال کردم کسی مزاحمش شده...پناهی
با بی ادبی جوابم را داد.تهدیدش کردم که به حراست دانشگاه می گویم وآنها حالش را جا می
آورند,دوباره چیزي گفت ورفت.بعد برگشتم وسراغ مهتاب رفتم که روي پله ها نشسته بود
مظلومانه گریه می کرد.وقتی من رسیدم کلاسورش روي پله ها افتاد وحالاهمه جزوه هایش در
راه پله ها پخش شده بود.بادقت کاغذها را جمع کردم وروي شماره صفحه مرتبشان کردم.دیدن
مهتاب که اشک می ریخت,دلم را ریش می کرد.کلاسورش را برداشتم,بوي عطرمهتاب تمام
فضا را پرکرده بود.کلاسورش خاکی شده بود,با اشتیاق با لباس تنم,پاکش کردم وبه دستش
دادم.درمیان اشکهایش,لبخند زد.به پیراهن خاکی ام می خندید,نمی دانست که دیگر پیراهنم را نخواهم شست تا مبادا از خاك کلاسورش پاك شود.دیدم اگربیشترآنجا بمانم ممکن است
حرفی بزنم یا کاري کنم که یک عمر شرمنده اش باشم,به سرعت خداحافظی کردم وراه
افتادم.ازعصبانیت داشتم منفجر می شدم.دلم می خواست پناهی را پیدا کنم وتا جایی که می
خواست,بزنمش,ولی بعد پشیمان شدم اگر این کار را می کردم,شک همه برانگیخته می شد,که
بین من ومهتاب چه چیزي وجود دارد که من این همه برایش یقه می درانم.بی میل به سمت
خانه راه افتادم.می خواستم زودترلباسم را عوض کنم,مبادا خاکش پاك شود.
71/3/ شنبه 30
بااینکه امروزعید است,ناراحتم.اگرامروز تعطیل نبود حل تمرین داشتم ومهتاب را می دیدم,ولی
عید غدیر است وتعطیل,ازتنهایی دارم دق می کنم.بعدازظهر,علی با جعبه اي شیرینی وارد
شد,وقتی ازش پرسیدم چرا براي من شیرینی آوردي؟با محبت جواب داد:"چون تو سید
هستی,مگر نه؟"دلم می خواهد بهش بگویم وجودش چقدر برایم ارزش دارد.اگراو نبود کسی
دراین خانه متروکه را نمی زد.سر نماز,برایش دعا می کنم هرآنچه میخواهد خدا اعطایش
فرماید.براي مهتاب هم دعا می کنم.
71/3/ یکشنبه 31
از کجا بنویسم که امروز پراز خاطره بود.صبح با بی میلی سرکلاس ترم سومی ها رفتم.حل
تمرین ریاضیات گسسته داشتم,اواسط کلاس بودم که صداي جیغ عصبی مهتاب,دیوانه ام
کرد.نفهمیدم چطور خودم را به راهرو رساندم.بازهم پناهی با آن لباس جلف وصورت پراز
نخوتش با مهتاب درگیر شده بود.بازهم چشمان درشت مهتاب پرازاشک بودو ورقه هاي
کلاسورش پخش زمین شده بود.چندتا از بچه ها هم انگارکه تاتر تماشا می کنند,ایستاده
بودند.خیلی سعی کردم خودم را کنترل کنم.درواقع به من ربطی نداشت,خود مهتاب می توانست
شکایت کند ولی باز نتوانستم جلوي خودم را بگیرم وبعدازچند جمله با پناهی گلاویز شدم.بااینکه هیکلش پرو قد بلند است,طاقت ضربه هاي حرفه اي را نیاورد وپخش زمین شد.من
هم حسابی دق دلم را خالی کردم.چند لحظه بعد,مهتاب همراه آقاي جوادي سررسید.جوادي ما
را ازهم جدا کرد وهرسه نفرمان را به دفترحراست معرفی کرد.جلوي حاج آقا موید دلم می
خواست زمین دهان باز کند ومرا ببلعد.حاج آقا که متوجه حال من شده بود با درایت,مهتاب را
ازاتاق بیرون فرستاد وازماخواست توضیح بدهیم.پناهی,موش شده بود وسربه زیر حرفی نمی
زد.من اما,مو به مو چیزهایی که دیده وشنیده بودم بازگو کردم.وقتی حرفهایم تمام شد حاج آقا
رو به پناهی کرد وگفت:درسته آقاي پناهی؟
وقتی حرفی نزد,حاج آقا گفت:بشین,کارت دانشجویی ات راهم به من بده,تو شرم نکردي تو
محیط مقدس دانشگاه مزاحم ناموس مردم شدي؟حالا ازاین هم خجالت نکشیدي بازازآقاي
ایزدي شرم می کردي,ایشون حق استادي به شما داره,ان وقت باهاش دست به یقه می شی؟ما
اینجا اصلاً به امثال شما میدون نمی دیم,اینبارهم در پرونده ات درج می شه.دفعه دومی وجود
نداره ها!یکبار دیگه به هردلیلی اینجا ببینمت باید خودتو دوباره براي کنکور سال بعد آماده
کنی!دقت کردي؟
پناهی با صورتی سرخ وچشمانی پراشک,به ما نگاه کرد.اصلا دلم برایش نسوخت.پسره
عوضی!بعد حاج آقا کتباً ازش تعهد گرفت.بعد حاج آقا ازما خواست بیرون برویم ومهتاب را
صدا کنیم.پشت درمنتظرایستاده بود,چشمانش سرخ شده بود.دلم می خواست دلداریش
بدهم.وقتی گفتم داخل اتاق شود,کمی ترسید.پناهی بدون حرف رفت ولی من منتظر مهتاب
پشت در ایستادم.نمی توانستم نسبت به او بی تفاوت باشم,چند دقیقه بعد خوشحال خارج
شد.جزوه هایش را که جمع کرده بودم,به طرفش گرفتم.طفلک ازمن عذرخواهی کرد.می
خواستم بگویم من زمینی که تو رویش راه می روي می بوسم,این کارها که کار نیست.کمی
باهم صحبت کردیم.مهتاب در تعجب بود که چرا شروین ازمیان این همه دختر به او بند کرده ومن که نمی توانستم جلوي زبانم را بگیرم,گفتم:چون هیچکدام ازدخترها به زیبایی شما نیستن »
وبعد در دل به خودم لعنت فرستادم که آنقدر احمق وگستاخ شده ام.با عجله به طرف در
رفتم تا زودترازجلوي چشم مهتاب بگریزم.سرخیابان منتظر تاکسی بودم که با ماشینش جلوي
پایم نگه داشت.آنقدراصرارکرد که علی رغم میلم سوار شدم.پس از کمی حرف زدن که من
ازشدت هیجان درست نمی فهمیدم,سوالی که همیشه ازش مترسیدم پرسید,درمورد ماسکم,وقتی
حقیقت را بهش گفتم,آشکارا جا خورد.ولی بعد,ازاینکه راستش را گفتم,خوشحال شدم.چون
ناگهان باعث صمیمیت شد وشما را تبدیل به تو کرد.بعد مهتاب معصومانه پرسید که ازدواج
کرده ام یا نه؟در دل از سوالش خنده ام گرفت.من وازدواج؟با کدوم خانواده,با کدوم پول,با
کدوم زندگی...اما به جاي این حرفها فقط گفتم"نه"از لفظ آقاي ایزدي که مدام به کار می برد
حرصم گرفت.ازش خواستم مرا حشین صدا کند.نمی دانم چرا این حرفم باعث ناراحتی اش
شد.شاید کار بدي کردم.ولی بعد اوهم از من خواست مهتاب صدایش کنم.اشکهایش دوباره
پهناي صورتش را پر کرده بود.دل سیر نگاهش کردم.چشمهاي رنگی اش که هیچ وقت نمی
فهمم چه رنگی است.مژه هاي بلند وتاب دار,ابروهاي پیوسته و نازك,دماغ کوچک,دهان سرخ
وغنچه...گونه هاي برجسته وموهاي موج داري توي صورتش آمده بود.دستهاي ظریفش که
فرمان را محکم گرفته بود.همه وهمه به چشم من زیباترین می آمد.خدایا,اگراین عشق به
سرانجامی نمی رسد,مرا برهان!
71/4/ دوشنبه 1
به خودم قول داده ام که دیگربه مهتاب فکر نکنم.احساس می کنم که سراپا گناهم.وقتی به نماز
می ایستم از خجالت می میرم.برنامه امتحانات را داده اند ومن کلی عقب هستم.باید فقط درس
بخوانم.خدایا,خودت کاري کن که مهتاب را فراموش کنم.من کجا واوکجا,او به این زندگی
عادت دارد.یک روزهم در کنار من تاب نمی آورد.
71/4/ شنبه 13
خدایا,نکند ازمن رنجیده باشد؟البته اگررنجیده باشد هم حق دارد.اخر پسره بیشعوراین چه طرز
حرف زدن است.طفلک براي رفع اشکال پیش من آمده بود.آنوقت گفتم دیگر پیش من
نیا...خاك برسر من کنند که هفته ها دراشتیاق شنیدن یک کلمه از دهان زیبایش می سوزم و
آن وقت...
به هر حال خودم را جلوي ماشینش انداختم.اگرهم زیرم می کرد ناراحت نمی شدم.اما ایستاد
ومن هم از خدا خواسته سوار شدم.از دماغ وچشمهایش پیدا بود گریه کرده.دلم پراز درد شد.به
خاطر من حقیر,چشمان زیبایش قرمز شده یود.خدا مرا بکشد تا دیگر ناراحتت نکنم.ضبط
ماشینش را خاموش کردم.دلم نمی خواست صدایی مزاحم شنیدن صداي تنفسش شود.جلوي
قصري ایستاد.وقتی پرسیدم اینجا کجاست؟با سادگی وبدون ذره اي خودخواهی گفت خانه
امان!واي خداي من,خانه من در مقابل این کاخ,مثل یک آلونک به نظر می رسد.من چه فکري
کردم؟ازش عذرخواهی کردم به خاطرآن حرفهاي احمقانه,دلم می خواست داد بزنم که عاشقش
شده ام وبه خاطر خودش می خواهم دیگر نبینمش.اما نتوانستم,با التماس ازش خواستم مرا به
گناه نیندازد.طفلک تعجب کرد.خوب حق داشت او که کاري نکرده بود.مگراو ازمن خواسته
بود که عاشقش شوم؟جمله اي نصفه ونیمه درمورد چشمهاي جادویی اش برزبانم آمد.بعد به
خودم نهیب زدم.این چه حرفهایی است که می زنی,دیوانه؟باعجله خداحافظی ازآن ماشین فرار
کردم.می دانستم اگر بیشتربمانم,ممکن است خطایی ازم سربزند.مثل یک بلورگرانقیمت دلم می
خواست,در آغوشم نگهش دارم.واي خدایا,این حرفها چیست؟توبه,توبه,توبه!
71/4/ یکشنبه 14
روزامتحان معادلات بود ومن بیقرار بین ردیف صندلی دانشجویان قدم می زدم.دیشب تا صبح
درفکرمهتاب بودم.خدایا,چرا اشکالهایش را برطرف نکردم؟نکند حالا به مشکل بربخورد؟چقدر من آدم بی رحم وسنگدلی شده ام.مهتاب اما حواسش فقط به ورقه امتحانش بود.حتی نیم نگاهی
هم به طرفم نینداخت ومن در حسرت دیدن رنگ چشمانش ماندم.سرانجام امتحانش تمام شد
وازجا برخاست.موقع رفتن سرش را به علامت خداحافظی,برایم تکان داد.دلم می خواست به
پایش می افتادم تا مرا ببخشد.ازته دل از خدا خواستم امتحانش را خوب داده باشد!
71/4/ دوشنبه 22
امتحانم تمام شده وکارم شده دعا کردن به درگاه خداوند,سرنمازازخدا می خواهم کاري کند تا
مهتاب ترم تابستانی بردارد. سه ماه ندیدنش,ازاسارت در دست دشمن هم سختتر است.اما
سرانجام چه می شود؟من,امسال سال آخر هستم,وقتی درسم تمام شد به چه بهانه اي به دانشگاه
بیایم.بعدش چی؟وقتی درس مهتاب تمام شد...از کجا معلوم دراین مدت ازدواج نکند.اصلاً شاید
همین حالا که من در رویایی خوش هستم,اوهم رویاي خوش کس دیگري را درسرداشته
باشد؟زبانم را محکم گاز می گیرم,خدا نکن!
__________________
دلتنگم اما
تو را طلب نمیکنم…نه اینکه بی نیازم … صبورم...
felfel آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 03-06-2012   #14
felfel
عضو ویژه
 
felfel آواتار ها
 

تاریخ عضویت: Feb 2012
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,039
تشکرهای ایشان: 2,293
706بار در340پست از ایشان تشكر شده است
پیش فرض

فصل چهاردهم
دیگر نمی توانستم این راز را در دلم نگه دارم. احتیاج داشتم براي کسی حرف بزنم. دفتر را
درون کیفم گذاشتم و بدون خوردن شام خوابیدم. براي اینکه به حسین تلفن نکنم, این بهترین
راه بود. دلم نمی خواست با آن سرعت با او تماس بگیرم. می خواستم کمی فکر کنم، باید همه
چیز را براي خودم حلاجی می کردم. صبح وقتی از خواب بیدار شدم، همه خواب بودند. دلم از
گرسنگی مالش می رفت، در سکوت صبحانه درست کردم، تازه براي خودم چاي ریخته بودم
که مادرم وارد آشپزخانه شد. سلام کردم، با دیدنم متعجب شد.
خواب آلود گفت: چی شده تو صبح به این زودي بیدار شدي؟
در حالی که چایم را بهم می زدم گفتم:
- خوابم نمی آمد.
مادرم براي خودش چاي ریخت: خوب دیشب خیلی زود خوابیدي. چرا شام نخوردي؟
با دهان پر جواب دادم: میل نداشتم.
بعد سهیل وارد شد. موهایش آشفته بود و پلک هایش پف داشت. مادرم با دیدنش، خندید و
گفت: لابد دوباره تا نصفه شب با گلرخ حرف می زدي... هان؟
سهیل بدون اینکه جواب بدهد، پشت میز ولو شد. مادرم براي سهیل یک لیوان شیر ریخت و
پرسید: حالا می خواي چه کار بکنی؟ بریم خواستگاري چی بگیم؟ می خواي نامزد کنی، عقد
کنی... چه کار کنی؟
سهیل بستۀ برشتوك را تقریبا خالی کرد در لیوان شیرش و گفت:
- خودم هم هنوز نمی دونم. گلرخ اصرار داره تا تمام شدن درسش ازدواج نکنیم. از درسش هم
چیزي نمانده... شاید یکسال عقد کرده باقی ماندیم و بعد ازدواج کردیم. اینطوري بهتره. منهم
با خیال راحت دنبال کار می گردم.
با تعجب پرسیدم: دیگه نمی خواي با بابا کار کنی؟
سهیل سري تکان داد و گفت: چرا... ولی اگر کار بهتري پیدا بشه، رد نمی کنم. می خوام پول
جمع کنم براي خونه... کلی پول پیش می خواد.
مادرم با مهربانی گفت: خیلی به خودت فشار نیار، من مطمئنم پدرت کمکت می کنه یک خونه
بخري. تو بهتره هر چی جمع کردي بذاري بانک مسکن تا زودتر بهت وام بدن، به جاي اجاره
قسط وامت رو بده، اینطوري خیلی بهتره.
سهیل خوشحال رو به مادرم کرد: راست می گی؟ خود بابا گفت؟
- صراحتا نگفت ولی من اطمینان دارم کمکت می کنه.
با خنده پرسیدم: حالا کی می خواي بري خواستگاري؟
سهیل خوشحال و شاد جواب داد: هر چه زودتر بهتر.
مادرم فوري گفت: بذار خاله ات برگرده، بالاخره اونها هم باید باشن.
با صداي زنگ تلفن، بلند شدم و از آشپزخانه خارج شدم. در چهارمین زنگ، گوشی را برداشتم.
لیلا بود. با خوشحالی احوالش را پرسیدم.
- چطوري؟
لیلا با خنده گفت: خوبم. زنگ زدم ببینم فردا می آي ثبت نام، یا نه؟
جواب دادم: خوب معلومه که می آم. امروز چه کار می کنی؟
لیلا بی حوصله گفت: هیچی، برنامه اي ندارم. اتفاقا حوصله ام سر رفته، اگه کاري نداري پاشو
بیا اینجا، با هم حرف بزنیم.
نگاهی به ساعت کردم و گفتم: خیلی خوب، بذار به مامانم بگم. اگه اجازه نداد بهت زنگ می
زنم.
لیلا قبل از اینکه تماس قطع شود، گفت: براي ناهار بیا، چارت درسی رو هم همرات بیار، مال
من گم شده.
وقتی دم در خانه لیلا رسیدم، ساعت نزدیک یازده بود. زنگ زدم و بعد از اینکه در آیفون
زمزمه کردم چه کسی هستم، در باز شد. در آسانسور، به این فکر می کردم که رازم را به لیلا
بگویم یا نه؟ سرانجام تصمیم گرفتم ببینم چه پیش می آید. وقتی وارد خانه شدم، مادر لیلا
مشغول حرف زدن با تلفن بود. صورت لیلا را بوسیدم و به مادرش سلام کردم. او هم با سر
جوابم را داد. مادر لیلا، زن قد بلند و لاغر اندامی است که صورتش همیشه یک جور است، نه
لبخند می زند و نه اخم می کند. یک نوع قیافۀ خونسرد. خانۀ لیلا اینها، یک خانۀ تقریبا بزرگ
بود. با دو اتاق خواب، قبلا آنها هم در یک خانۀ ویلایی زندگی می کردند، بعد که لیدا و
لادن، خواهرهاي لیلا ازدواج کردند و از آن خانه رفتند، مادر لیلا پاها را توي یک کفش کرد
که باید خانه را بفروشند و در آپارتمان زندگی کنند. می گفت بعد از بچه ها، خانه برایش
زیادي بزرگ است و وهم برش می دارد. البته مادرم همیشه می گفت: اینها همه حرفه، خانم
اقتداري براي جهیزیه دخترها، مجبور شد خانه را بفروشد، والا آدم خانۀ به آن بزرگی و دلبازي
را می فروشد، می رود تو قفس؟
شاید هم مادرم راست می گفت. در هر حال آقاي اقتداري پدر لیلا، همان سال که لادن دختر
دومش شوهر کرد، خانه را فروخت و این آپارتمان را خرید. خانۀ لیلا اینها بر عکس خانۀ ما،
خیلی مدرن دکور شده بود. از اجناس عتیقه و فرش هاي سنگین و وزین تبریز در آنجا خبري
نبود، در عوض بیشتر اثاثیه اسپرت و مدرن بود و به جاي فرش، جا به جا روي کف پوش
پارکت خانه، گبه و گلیم انداخته بود. خانه شان یک فضاي صمیمی داشت که آدم احساس
راحتی می کرد. مبل هاي کوتاه و پهن، گبه هاي پرز بلند، تابلوهاي نقاشی سبک کوبیسم با
رنگهاي تند و شاد، به شخص احساس گرمی و دوستی را القا می کرد. مادر لیلا از پدرش خیلی
کوچکتر بود و همین اختلاف سنی زیادشان، باعث انزواي آقاي اقتداري شده بود. پدر لیلا،
اصولا مرد ساکت و گوشه گیري بود که سعی می کرد بیشتر سرش را در دفترش گرم کند
وکمتر به خانه بیاید.
هر وقت هم که به خانه می آمد یا تلویزیون نگاه می کرد، یا کتاب می خواند. وارد اتاق لیلا
شدم و در را پشت سرم بستم. با دقت به اطراف نگاه کردم، خیلی وقت بود که به خانه شان
نیامده بودم. تقریبا همه چیز مثل سابق بود، بجز پوسترهاي بزرگ از خواننده هاي خارجی که
اثري از آثارشان دیده نمی شد. ضبط صوت کامل و بزرگی روي یک میز پایه کوتاه به چشم
می خورد. گوشه اي میز کامپیوتر و کتابخانه قرار داشت. سمت دیگر اتاق، تخت و میز توالت
قرار داشت. روي دیوار فقط یک تابلوي خط ساده به چشم می خورد. روي گلیم خوش نقش
کف اتاق، نشستم و گفتم: پوسترها کو؟
لیلا با خنده گفت: اون مال بچگی هام بود... حالا دیگه تاریخ مصرفش تموم شده...
ابرویی بالا انداختم: وا؟ چه حرفهایی می شنوم.
همانطور که مانتو و روسري ام را در می آوردم گفتم : از آقاي شاهزاده چه خبر ؟
لیلا سري تکان داد قبل از اینکه حرفی بزند مادرش باسینی شربت وارد شد و گفت:
- از شازده نگوکه دلم خونه! چه عجب مهتاب جون از وقتی دانشجو شدي این ورا نمی آي!
با خنده گفتم : به خدا وقت نمیشه .
مادرش بعد از پرسیدن حال مادر و پدرم از اتاق بیرون رفت و من و لیلا دوباره تنها شدیم. به
لیلا که درفکر بود نگاه کردم : خوب بگو چه خبر ؟
سري تکان داد دستش در موهایش چنگ کرد : نمیدونم چی بگم مهتاب مهرداد هی می آد و
می ره. من بدم نمی آد... بالاخره که باید برم سر خونه و زندگی ام ! چه بهتر از اول راحت
باشم. مهرداد به اندازه ده تاي باباي من پولداره! یک خونه تو تهران ، یک ویلا تو شمال ، یک
آپارتمان تو فرانسه ....کارخونه ماشین ....چی بگم؟ خوب چی بهتر از این. من اصلا حوصله
آوارگی و فقر و بدبختی رو ندارم.
پرسیدم : مامان و بابات چی میگن؟
لیلا اخمهایش را درهم کشید : چه میدونم ! هی می گن فاصله سنی ما زیاده حالا یکی نیست به
خودشون بگه مگه خودتون کم با هم فاصله سنی دارین؟ تازه بهتر ، من حوصله پسر بچه ها رو
ندارم که هی گوششون به حرفهاي مامانشون باشه و دستشون تو جیب باباشون. مهرداد مرد قابل
اطمینانی است. می شه بهش تکیه کرد . بچه نیست که هی با هم جر و بحث داشته باشیم . تازه
به خاطر اینکه من سنم خیلی ازش کمتره همیشه هوامو داره و نازمو می کشه... بد می گم
مهتاب ؟ سري تکان دادم و گفتم : من تو کار خودم موندم انتظار داري به تو چی بگم؟
لیلا لحظه اي حرفی نزد بعد با کنجکاوي گفت : نکنه تو هم کار دست خودت دادي؟
عصبی پرسیدم : منظورت چیه ؟
لیلا شانه اي بالا انداخت : منظورم اینه کسی رو دوست داري که پدر و مادرت موافق نیستن ؟
در سکوت سري به علامت تایید تکان دادم. لیلا با هیجان پرسید : کی هست ؟
غمگین گفتم : اگه بهت بگم باورت نمیشه .... حدس بزن.
لیلا دستش را در هوا دراز کرد:پرهام ؟
ابروهایم را بالا انداختم در حالی که جرعه اي از شربتم را می خوردم گفتم :
- غلطه آي غلطه!
لیا انگار با خودش باشد گفت :امید هم ازدواج کرده ... فامیله ؟
دوباره ابرو بالا انداختم . لیلا مرموزانه پرسید : از دوستان سهیل ؟
با خنده گفتم : سهیل؟ از سهیل هیچ خیري بر نمی آد. نه اشتباهه, گفتم که حدس هم نمی تونی
بزنی.
لیلا فوري گفت : نه نگو ! خودم می گم.. از بچه هاي دانشگاه است؟
زیر لب گفتم : نزدیک شدي .
لیلا از هیجان نیم خیز شد : کی .... رضا ؟
- نه
- سعید احمدي ؟
- نه
- زهر مارو نه ! جونم بالا اومد, نکنه .... نکنه شروین؟
با بیزاري صورتم را در هم کشیدم : خفه شو اسم نحسش رو جلوم نیار .
لیلا در حالیکه از هیجان در حال غش بود گفت : د بگو نصفه جون شدم.
چند لحظه اي هردو ساکت بهم خیره شدیم . بعد تمام جسارتم را جمع کردم و با صدایی که
بیشتر شبیه زمزمه بود گفتم : حسین.
لیلا با چشمانی که تنگشان کرده بود پرسید ؟ حسین ؟ .... حسین دیگه کیه ؟ من می شناسم ؟
سر به زیر انداختم : آره می شناسی . آقاي ایزدي .
چند دقیقه اي سکوت شد. لیلا شوکه شده بود. دهانش مثل ماهی که از آب بیرون افتاده باشد
باز و بسته می شد. سرانجام به صدا در آمد : چه شوخی لوسی !
نگاهش کردم : شوخی نکردم,هیچوقت مثل الان جدي نبوده ام.
لیلا به چشمانم خیره شد می خواست ببیند راست می گویم یا نه ؟ بعد که مطمئن شد گفت :
تو اصلا کی با این بابا حرف زدي که عاشقش شدي ؟ تو که با می آمدي و با ما می رفتی .
چطور فهمیدي که ازش خوشت آمده ؟
سرم را تکان دادم و گفتم : حالا این حرفها مهم نیست مهم اینه که من دوستش دارم و نمی
دونم آخر این جریان چی می شه. می دونم اگه پدر و مادرم بفهمن سکته می کنن.
لیلا روي صندلی گهواره اي جابه جا شد و گفت : حق دارن . من دارم سکته می کنم چه برسه
به اونها, حالا از کجا می دونی اون هم همین احساس رو نسبت به تو داره؟
آهسته آهسته جریان را برایش تعریف کردم. تمام داستان را بی کم و کاست بازگو کردم. لیلا
با دهان باز و چشمهایی گشاد شده گوش می داد وقتی حرفهایم تمام شد دستش را محکم روي پایش زد و گفت : تو واقعا دیوونه شدي مهتاب؟ ... تو کجا و اون کجا! خودش هم فهمیده که
به درد تو نمی خوره چقدر بچگانه فکر می کنی.
با ناراحتی گفتم : چرا به درد من نمی خوره؟ مگه من کی هستم؟ جز یک دختر عادي چیزي
نیستم.
لیلا پوز خندي زد و گفت : اگه اینطوره برو زن تقی لحاف دوز شو. تو که جز یک دختر
عادي کسی نیستی .
قاطع گفتم : اگه عاشق تقی لحاف دوز هم شده بودم حتما زنش می شدم.
لیلا لحظه اي حرف نزد بعد گفت : حالا نداري و بد بختی اش به کنار ، اون یک پا حزب الهی
است.انگار با یک کمیته چی ازدواج کنی.. تو که اهل حجاب و نماز واین حرفها نیستی. واسه
خودت یک زري می زنی ها!
بی حوصله گفتم : این حرفها چیه ! حسین یک بچه مسلمون واقعیه این بده ؟ این بده یک نفر
نماز بخونه و روزه بگیره ؟ بده که از خدا بترسه و گناه نکنه ؟ما بدکاري می کنیم که ول می
گردیم و بی توجه و الکی خوش زندگی میکنیم زندگی درست رو امثال حسین دارن. لیلا نذار
یک عده مسلمون نماي عوضی تو رو از هرچی مسلمون واقعیه بترسونن. این بلا داره سر همه ما
می آد.
لیلا با دست به سرش زد : تو واقعا دیوانه شدي... خودتو به یک دکتر خوب نشون بده. این
دکتري که می ري انگار چیزي بارش نیست. باید قرصهاتو عوض کنه.
بی حوصله گفتم : لوس نشو حوصله شوخی ندارم . منو ببین با کی حرف می زنم. اصلا اشتباه
کردم برات حرف زدم. باید تو دلم نگه می داشتم بالاخره یک چیزي می شه .
بعد از چند لحظه سکوت لیلا پرسید : حالا واقعا می خواي باهاش ازدواج کنی ؟
شانه اي بالا انداختم و گفتم : نمی دونم خودم هم نمی دونم چه کار میخوام بکنم همه اش
بستگی به حسین داره. تو هم دهن لقی نکن حتی به شادي هم حرفی نزن به هیچکس. نمی خوام
تا وقتی چیزي معلوم نیست با کسی جر وبحث کنم . خوب ؟
لیلا سري تکان داد و گفت : خوب. ولی تو رو خدا درست فکر کن. زندگی فقط شعار و
حرف نیست . سر برج پول اجاره و آب و گاز و برق و تلفن و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه
هم هست. زندگی تو صف مرغ و گوشت و روغن و پنیر و برنج ایستادن هم هست. اتوبوس
سوار شدن و جر و بحث با همسایه دیوار به دیوار و صاحبخانه هم هست. این زندگی که تو می
خواي انتخابش کنی اینه ! درست فکر کن مهتاب ته عادت به این زندگی نداري . باور کن
خسته می شی آن وقت یا باید طلاق بگیري یا به زور زندگی کنی و از افسردگی و رنج و
بدبختی بمیري... تازه پدر و مادرت با اون وضع زندگی و طرز رفتار صد سال سیاه هم تو روي
دستشون مونده باشی هم حاضر نمی شن جنازه ات رو روي دوش حسین بذارن. بهت بگم راه
خیلی سختی در پیش داري حالا خود دانی !
زیر لب گفتم: خودم همه اینها رو می دونم از همین هم می ترسم.
سر ناهار مادر لیلا در لفافه ازم خواست که لیلا را نصیحت کنم تا از خر شیطان پیاده شود. لیلا
پوزخند زد و ساکت نگاهم کرد. خودم هم خجالت کشیدم آهسته گفتم :
- هرچی قسمت باشه همون میشه .
وا ؟ این حرفها یعنی چی ؟ قسمت و قدر مال پیرزن هاي » : مادر لیلا چشم غره اي به من رفت
قدیمی بود. مال آن وقتها که می خواستن دخترها رو به زور شوهر بدن ! یک قسمت هم می
ذاشتن روش تا دختره قانع بشه. تو که ماشاءالله تحصیل کرده اي خانواده ات هم همینطور آدم
« تا نخواد کسی قسمتش نمیشه«
پس یعنی « تا کسی را نخواهی قسمت نمی شه » جمله آخر لیلا تا خانه در گوشم زنگ می زد
اگر کسی رو از ته قلب بخواي قسمتت می شه ؟ زیر لب از خدا خواستم که اینطور شود و با
هزار شک و تردید در دل راهی خانه شدم.
قرار بود فردا براي انتخاب واحد ترم تابستانی به دانشگاه برویم اما صحبت درباره حسین باعث
شد که هیچکدام به فکر واحدهاي فردا نباشیم. آن شب سر شام پدرم را جع به واحدهاي درسی
من سوال کرد و از وضع دانشگاه پرسید. همیشه دلش می خواست من هم مثل سهیل دانشگاه
سراسري قبول شوم ولی خوب من بازیگوش بودم و در ضمن هر سال به تعداد کنکوردهندگان
اضافه می شد و شانس قبولی من اصلا با مال سهیل قابل مقایسه نبود. در هر حال پدرم خودش
را به این راضی کرده بود که دانشگاه آزاد آنقدر ها هم بد نیست و بالاخره بهتر از هیچی است.
این بود که گاهی از وضع و حال من می پرسید. دلم می خواست آنقدر جرات داشتم که در
من عاشق یک پسر مسلمون یک لا قبا شده ام به نظرتون چه کار باید بکنم؟ » جوابش بگویم
اما نه من چنان جراتی داشتم و نه پدرم چنین ظرفیتی داشت. آن شب هم با هول و هراس «
خوابیدم و هزار بار جلوي خودم را گرفتم که به حسین زنگ نزنم. فردا باید به دانشگاه می رفتم
و احتمالا حسین را هم می دیدم.
__________________
دلتنگم اما
تو را طلب نمیکنم…نه اینکه بی نیازم … صبورم...
felfel آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 03-06-2012   #15
felfel
عضو ویژه
 
felfel آواتار ها
 

تاریخ عضویت: Feb 2012
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,039
تشکرهای ایشان: 2,293
706بار در340پست از ایشان تشكر شده است
پیش فرض

فصل پانزدهم
به انبوه دختر و پسرانی که در حیاط جلوي پنجره هاي بسته ازدحام کرده بودند خیره شدم.
همیشه براي ثبت نام در یک ترم جدید عزا می گرفتیم . البته ترمهاي قبل چون روز انتخاب
واحد پسران و دختران جدا بود باز بهتر بود ولی ترم تابستانی همه با هم ایستاده بودند و داد می
زدند البته باز فقط ورودیهاي خودمان بودند. اما باز محوطه گنجایش نداشت و همه همدیگر را
هل می دادند تا برگه هاي انتخاب واحد را بگیرند. چند لحظه خیره به جمعیت نگاه کردم و
لحظه اي بعد خودم هم میان جمعیت جیغ میزدم. دستهایی از اطرافم مرا هل می دادند مقنعه ام
تقریبا از سرم افتاده بود . مسئول ثبت نام که دختري شل و وارفته بود خونسرد به دستهاي دراز
شده نگاه می کرد و گاهی اگر هوس می کرد برگه اي را به دستی می داد و از دستی برگه اي
می گرفت. پنجره مربوط به پسران دیگر بدتر از ما بود و همه در حال دادزدن و هل دادن هم
بودند. پس از کلی ایستادن و داد و هوار زدن سرانجام برگه اي به دستم رسید. فورا به گوشه اي
رفتم تا لیلا و شادي هم بیایند. دیشب آخر وقت با هم تماس گرفتیم. لیلا می خواست دنبال ما
بیاید که من قبول نکردم و گفتم هر کدام جدا به دانشگاه بیاییم و هرکی زودتر رسید براي دو
نفر دیگر هم برگه انتخاب واحد بگیرد.
لیلا و شادي هم پیشنهادم را قبول کردند . بنده هاي خدا نمی دانستند که مقصود اصلی من
چیست. من می خواستم خودم ماشین همراه بیاورم تا اگر حسین را دیدم سوارش کنم و براي
این منظور تنها به دانشگاه آمدم. چند دقیقه بعد سر و کله لیلا و شادي هم پیدا شد و هر سه
جلوي لیست واحدهاي ارائه شده ایستادیم. پس از چند دقیقه مشورت سر انجام هفت واحد را در
جاي خالی نوشتیم. وقتی برگه هاي پر شده را به مسئول مربوطه دادیم نگاهی سرسري انداخت
و گفت : این کدها پر شده ...
شادي ناراحت گفت : پس چه کار کنیم؟
لیلا عصبی جابه جا شد : خوب اگه این کدها پر شده چرا تو لیست نوشتید ؟ خوب جلوش
تذکر می دادید پر شده ...
دوباره بیرون آمدیم و چندتا واحد دیگر برداشتیم . بعد از کلی انتظار باز نوبتمان شد اما مثل
دفعه قبل جواب شنیدیم این کدها پر شده ...
از عصبانیت در حال انفجار بودیم . وقتی براي بار سوم برگه هارا پر کردیم برگه هایمان تقریبا
مثل دفتر نقاشی کودکان خط خطی شده بود. خانم مسئول ثبت نام نگاهی انداخت و گفت :
چی برداشتید ؟
با حرص گفتم : هرچی شما صلاح بدونید!
زن که بعدا فهمیدم فامیلش رضایی است پشت چشمی نازك کرد و گفت: دانشجوي سال اول
و اینقدر پر رو ؟
شادي با طعنه گفت : نه دانشجوي سال اول و آنقدر گوسفند! هر چی بهمون میگید گوش می
دیم نه اعتراضی نه حرفی کلی پول می دیم اینهم از وضع دانشگاهمون روز ثبت نام آدم رو یاد
قیامت میندازه هر چی انتخاب می کنی پر شده انگار پیش بینی این چند تا چیز پیش پا افتاده
خیلی براي مسئولین دانشگاه سخته .
لیلا دنباله حرف را گرفت : در عوض انتظامات دانشگاه همیشه مرتب و منظم به کارش می
رسه . کافیه تار مویی از زیر مقنعه پیدا باشه تا روزگارت رو سیاه کنند حساب کتابشون حرف
نداره.
خانم رضایی بی اعتنا گفت : اینها به من ربطی نداره .
کارمان تمام شد فقط مانده بود پرداخت پول و اهداي فیش پرداخت شهریه به دانشگاه . ساعت
نزدیک دو بعد از ظهر بود که کارمان تمام شد . وقتی بچه ها آماده رفتن می شدند خداحافظی
کردم و بعد از چند لحظه که مطمئن شدم هر دو رفتند به طرف ساختمان رویرویی راه افتادم.
وقتی به دفتر فرهنگی رسیدم حسین در حال قفل کردن در بود. با دیدن من لبخند زیبایی زد و
سلام کرد جواب سلامش را دادم . همانطور که کلید را در جیب شلوارش می گذاشت گفت:-
ثبت نام تموم شد ؟
با سر جواب مثبت دادم و گفتم : من در ماشین منتظرم.
و قبل از اینکه فرصت کند حرفی بزند به راه افتادم . چند دقیقه اي درون ماشین نشستم تا آمد .
به محض سوار شدنش حرکت کردم. عینک آفتابی ام را زده و کولر ماشین را هم روشن کرده
بودم. هواي داخل خنک و تازه بود. حسین به محض نشستن اسپري کوچکی در آورد و داخل
دهانش فشار گذاشت و چندبار فشار داد. بعد نفس کوتاهی کشید و اسپري را درون کیفش
پرت کرد. پرسیدم : حالت خوب نیست ؟
تک سرفه اي کرد : نه انگار نفسم تنگ شده, خوب نمی تونم نفس بکشم.
با نگرانی نگاهش کردم . با لبخند جوابم را داد آهسته گفت : نترس هیچی نیست.
جلوي یک پارك کوچک ایستادم . حسین آهسته نگاهی به محوطه سبز و کوچک انداخت :
می خواهی به پارك برویم؟
- نمی خواهی ؟
با خنده گفت : هر چی تو بخواي منهم می خوام.
پیاده شدیم و روي اولین نیمکتی که درسایه بود نشستیم. از گرسنگی در حال غش بودم اما دلم
نمی خواست حسین را مجبور کنم پول غذایم را بدهد.در کیفم را باز کردم و دفتر حسین را
بیرون آوردم و به طرفش گرفتم . دفتر راگرفت و کنارش گذاشت. چند لحظه اي در سکوت
نشستیم . سر انجام حسین به حرف آمد :
- نمی دونم عاقبت من چی می شه ....
آهسته جواب دادم: من هم نمی دونم ولی مطمئن باش همه چیز درست می شه.
حسین با هیجان گفت : مهتاب تو نظرت راجع به من چیه ؟
کمی مکث کردم بعد گفتم : همون نظري که تو نسبت به من داري من هم نسبت به تو دارم...
ولی هنوز هیچی از زندگی ات نمی دونم تو هم همینطور ما باید بیشتر با هم آشنا بشیم بعد
ببینیم چه کار کنیم بهتره .
حسین نگاهی به من انداخت : من هیچوقت فکر نمی کردم توهم منو دوست داشته باشی..
با بد جنسی گفتم : مگه من همچین حرفی زدم ؟
صورتش رنگ باخت : شوخی کردي ؟
با خنده گفتم : مگه من با تو شوخی دارم ؟ هر چی گفتم حقیقت بود.
حسین نفس عمیقی کشید و گفت : مهتاب من اصلا دوست ندارم اینطوري با هم حرف بزنیم و
بیرون بریم... دلم می خواد من و تو اگر بشه یک رابطه رسمی و شرعی داشته باشیم. اگر هم
نمی شه کل این جریان رو فراموش کنیم.
دستم را در دست دیگرم قفل کردم چشمانم نقطه اي نا معلوم را می کاوید احساس می کردم
سراسر بدنم خیس عرق شده است آهسته گفتم:
- حسین من تورو دوست دارم ولی پدر و مادرم به این سادگی ها حاضر نمی شن .. خوب
خانواده ما طرز تفکر و نوع زندگی اش یک کمی با تو فرق داره ... میدونی ....
حسین با بغض گفت: می دونم ولی مهتاب من اصلا دلم نمی خواد تو رو وادار به کاري بکنم یا
خداي ناکرده باعث بشم مقابل خانواده ات وایستی. این فقط یک احساسه با اینکه خیلی دوستت
دارم اما می تونم فکر تو رو از سرم بیرون کنم من عادت کردم ....
ناراحت گفتم : ا؟ پس معلومه خیلی دوستم داري ؟
حسین نگاهم کرد . چشمان معصومش پر از اشک بود: آره به خاطر همین دلم نمی خواد توي
دردسر بیفتی!
لجوجانه گفتم : می خوام تو دردسر بیفتم.
حسین روي نیمکت جا به جا شد : مطمئنی ؟
- آره
حسین مظلومانه گفت : مهتاب تو شانس هاي خیلی بهتري خواهی داشت ... می دونی که من
هیچی ندارم . نه پدر نه مادر نه پول و ثروت و نه حتی یک تن سالم ! هیچی ندارم که بخوام
پشتوانه ات کنم.
- چرا تو یک قلب پاکداري با همین می تونی یک زندگی خوب بسازي ...
وقتی حرفی نزد گفتم: می شه یک بار برام تعریف کنی پدر و مادرت کجان تو چرا تنهایی و
چرا مریض ؟
حسین سري تکان داد و گفت : یک روز برات می گم.
ساعتم را نگاه کردم . نزدیک چهار بود با سرعت بلند شدم : واي خیلی دیرم شده مامانم نمی
دونه من کجام اگر به لیلا زنگ بزنه و ببینه اون خونه است خیلی بد می شه .
حسین همانطور که نشسته بود نگاهم کرد . یک پیراهن آبی کمرنگ و شلوار پارچه اي طوسی
رنگ بهتن داشت. از سادگی اش لذت می بردم . با خنده گفتم : پس چرا به من زل زدي, پاشو
.
حسین سري تکان داد : نه من نمی آم . می خوام همین جا باشم خودم میرم.
همانطور که به طرف ماشین می رفتم گفتم : پس خدا حافظ.
هنوز در ماشین را باز نکرده بودم که صدایم زد :مهتاب...
برگشتم . دستش را بالا آورد :اینو همراهت ببر .
جلو رفتم . یک قرآن کوچک و کهنه در دستش بود با تعجب نگاهش کردم.
- براي چی ؟
حسین پا به پا شد : این قر آن برام خیلی عزیزه ... می خوام همراه توباشه. اینجوري خیالم
راحت می شه.
قرآن را گرفتم : حسین با خجالت گفت : شب بهم زنگ می زنی ؟
تعجب کردم : چرا ؟
دوباره روي نیمکت نشست : خوب نگرانت هستم.
سرم را تکان دادم و دوباره به طرف ماشین رفتم . در طول راه به قرآن کوچک که روي
داشبورد گذاشته بودم . خیره ماندم. نمی دانم چرا دلم آرام گرفته و خیالم راحت شده بود.
حدسم درست بود و مادرم از نگرانی در حال انفجاربود.تا در را باز کردم دیدمش که روي
صندلی زیر سایبان کنار استخر نشسته است. ابروهاي نازکش با دیدنم درهم رفت با صدایی
خفه گفت : کجا بودي ؟
قرآن را در دستم فشار دادم . وسوسه عجیبی در دلم چنگ می زد تا حقیقت را بگویم وولی در
آخرین لحظه سرکوبش کردم و گفتم : لاستیک ماشین پنجر شد پدرم درآمد. تو گرما مجبور
شدم تنهایی پنچري بگیرم.
بعد با عجله به طرف در خانه راه افتادم. چون دستهایم تمیز و پاك بود و نمی خواستم مادرم
فرصت نگاه کردن به دستهایم را پیدا کند. فوري پریدم تو دستشویی و شبر آب را تا آخر باز
کردم صداي مادرم از پشت در بلند شد : زاپاس که سالم است...
اینکه می گویند دروغ دروغ می آورد راست می گویند. فوري گفتم : خوب معلومه بردم
پنچري اش را گرفتند. گفتم شانس ندارم که اگه دوباره پنچر کنم بیچاره می شم. حالا بده
زحمت شما رو کم کردم؟... از گرسنگی و گرما مردم.
بعد سر میز نشستم .مادرم بشقاب غذا را که به دستم می داد هنوز مشکوکانه نگاهم می کرد. اما
دیگر حرفی نزد. وقتی غذایم تمام شد مادرم گفت :
-ثبت نام کردي ؟
- بله
- از کی کلاسهات شروع می شن؟
کمی فکر کردم : فکر میکنم از چهارشنبه.
مادرم دو لیوان چایی ریخت و یکی را جلوي من گذاشت: جمعه قرار گذاشتیم بریم خونه
آقاي نوایی.
بی حوصله گفتم: من نمی آم.
مادرم اخم کرد : وا ؟ یعنی چی ؟ همه میان تو هم باید باشی .
پرسیدم : کی می آد؟
-طناز و شوهرش عمو فرخ و عمو محمدو دایی علی همه می آن.
جرعه اي چاي خوردم: مگه می خواي بریم لشکر کشی ؟
مادرم بی حوصله نگاهم کرد : رسمه این دیگه بله برون است باید بزرگترها باشن!
با خنده گفتم : آخه عمو محمد کجاش بزرگتره ؟دلت می خواد مینا بیاد یک قالی به پا کنه ؟
مادرم آهی کشید و گفت : خودم هم نگران این موضوع ام . می ترسم حرف بی جایی بزنه چه
می دونم ! یک چرت و پرتی بگه ....
- خوب چرا گفتی بیاد؟
مادرم غمگین گفت: بابات گفت. می گه اگه فرخ بیاد به محمد بر میخوره دعوتش نکنیم . درد
ما هم گفتن نداره همه از غریبه ها می نالن ما از فامیل.
براي اینکه از ان حال و هوا بیرون بیاید پرسیدم : خاله طناز برگشته ؟
مادرم چاي را سرکشید : دیشب آمدن!
- خوب نتیجه چی شد ؟
مادرم با حسرت اه کشید :اونها که کارشون درست شده بود اینها فرمالیته است. کلی پول
وکیل دادن وقت سفارت هم براي مصاحبه و دادن اقامت بود که خوب انگار درست شده و تا
شش ماه وقت دارن جمع و جور کنن و برن .
لیوان ها در ظرفشویی گذاشتم و گفتم : منکه اصلا دلم نمی خواد از ایران تکون بخورم.
مادرم با غیظ گفت : بس که بی عقلی ...حالاکه خاله ات داره می ره بهترین موقعیت براي
شماهاست. باید روي پیشنهاد پسر نازي فکر کنی...
باتعجب نگاهش کردم وگفتم: نازي ؟ نازي کیه ؟پسرش کیه ؟
مادرم با آب و تاب شروع کرد: نازي دیگه همون دوستم که با هم دوره داریم تو دیدیش قد
بلنده صورت شیکی داره, دماغش رو عمل کرده...
یادم افتاد گفتم: آره یادم آمد.
- خوب همون یک پسر داره مثل شاخ شمشاد انقدرمقبوله که نگو! اسمش کوروشه ,داره
درس بیزینس می خونه! تو آمریکا خونه و زندگی داره . یک بار حرف تو رو پیش کشید من
بهش رو ندادم ولی حالا که طناز داره می ره شاید ...
با خشم نگاهش کردم : مامان خانم! تورو خدا براي من از این لقمه ها نگیرین که اصلا خوشم
نمی آد.من اینجادارم درس می خونم تازه از شماها هم نمی تونم جدا بشم...
مادرم فوري وسط حرفم پرید : خوب همینه که می گم بی عقلی ! دیوانه اگه تو بري اونجا زن
یک شروند آمریکایی بشی خودت هم شهروند اونجا محسوب می کنن بعد از دو سه سال می
تونی فامیل درجه اولت رو بیاري پیش خودت سهیل ومنو بابات هم می آییم.
همانطور که از آشپزخانه بیرون می رفتم گفتم : خوب شما فامیل درجه یک خاله هم هستی به
اون بگو برات جور کنه بنده اهل این کارا نیستم.
بعد از ظهر فرصتی که می خواستم به دست آوردم . سهیل بیرون بود و وقتی پدرم به خانه آمد
با مادرم به خانه عمو فرخ رفتند. انگار می خواستند کاري کنند تا شاید مینا براي جمعه نیاید.
حالا هر بهانهاي پیدا می شد خوشحالشان می کرد و براي اینکه راحت تر تصمیم بگیسرند پیش
عمو فرخ رفتند من هم به این بهانه که جلسه رسمی است و به حضور من نیازي نیست از رفتن
امتناع کردم. تصمیم داشتم به حسین تلفن کنم. قلبم بدجوري می زد . انگار همه دنیا منتظر
بودند تا من تلفن را بردارم. سرانجام گوشی را برداشتم و شماره ها را گرفتم. بعد از اولین بوق
گوشی را برداشت صدایش منتظر بود :- الو ؟
آهسته گفتم : سلام .
حسین زود شناخت : مهتاب خودتی ؟
-آره مگه کسی دیگه اي هم بهت زنگ می زنه؟
صداي خنده اش در گوشی پیچید : نه مطمئن باش . تو هم اولین بارته که زنگ می زنی چرا
آنقدر طولش دادي ؟چی شد؟
- هیچی مامانم حسابی شاکی بود . منهم یک سري دروغ گفتم تا قانع شد.
لحظه اي سکوت شد. بعد حسین گفت : خدا منو ببخشه . تموم این چیزها تقصیر منه .
با خنده گفتم : نترس خدا با تو کاري نداره چون من قبل از اینکه با تو آشنا بشم هم بغل بغل
دروغ می گفتم. خدا میدونه که من خودم دروغگو هستم.
حسین اصلا نخندید. در عوض گفت : مهتاب تو نماز نمی خونی ؟
ساکت ماندم .حسین دوباره گفت : چرا؟
دوباره سکوت و باز هم این حسین بود که حرف می زد: مهتاب من دلم نمی خواد موعظه کنم
تو خودت دختر بزرگی هستی ولی نماز واقعا باعث نشاط روح آدم می شه .
با صدایی که به زحمت در می آمد گفتم : می دونم فقط تنبلی ام می آد... چند وقت هم خوندم
...
حسین با ملایمت گفت : خوب ادامه بده ! چطور تو از هرکس که یک کار کوچک برات می
کنه تشکر می کنی اما از خدا ي خودت که تمام این نعمات را آفریده تشکر نمی کنی ؟
مخصوصا تو که این همه امکانات داري واقعا جاي تشکر نداره ؟
- خیلی خوب سعی میکنم
حسین گفت : نه اگر بخواي میتونی چیزي نیست که مجموع شاید ده دقیقه از وقتت رو نگیره
عوضش باعث میشه اگه چیزي از خدا بخواي خجالت نکشی ! ازهمین امشب ....
با تنبلی گفتم : نه از فردا !
حسین با لحن جدي گفت : اگر تصمیمت جدي باشه و بااعتقاد و ایمان بخواي باید ازهمین
لحظه شروع کنی.
چند لحظه هردو ساکت بودیم .بعد من با خنده گفتم : حسین امشب خوب خوابت می بره ها !
- چطور
نفس عمیقی کشیدم: خوب امروز یک امر به معروف کردي ...
لحظه اي چیزي نگفت.بعد گفت:اگر در تو اثر کنه من راحت می خوابم و گرنه ...
فوري گفتم : قول می دم بخونم تو راحت بخواب.
روي تخت جابه جا شدم .حسین گفت : خیلی خوب تو هم برو به کارت برس.
ناراحت گفتم : دوباره عذرم رو میخواي؟
حسین آهی کشید : مهتاب من از حرف زدن با تو خسته نمی شم من از خدامه ! ولی نمی خوام
باعث دردسر براي تو بشم. انشاءالله کارمون درست می شه و دیگه همیشه پیش هم می مونیم
تا دلت بخواد حرف می زنیم .
با تردید گفتم : آخه چطوري ؟
حسین مصمم گفت : من بعد از رفتن تو خیلی فکر کردم . این ارتباط اصلا درست نیست. من
تصمیم خودم را گرفتم . امسال سال آخر تحصیلم است کار هم فعلا دارم با اینکه نیمه وقته
ولی بهتر از هیچی است بعد هم یک کار خوب پیدا می کنم. خونه پدرم هم هست با اینکه
کلنگی و کوچک است ولی از اجاره نشینی بهتره می خوام بیام با پدرت صحبت کنم.
فوري گفتم : نه ....
حسین دلگیر پرسید : چرا ؟
- الان وقتش نیست.برادرم هم در شرف ازدواج است این دو جریان با هم قاطی می شه بذار
یک کم بگذرد,در ضمن من تا همه چیز رو در مورد تو ندونم بهت جواب قطعی نمی دم.
- حسین با خنده گفت: نترس من دزد و قاتل نیستم یک آدمم مثل بقیه, ولی چشم یک روز
سر فرصت برات همه چیز رو تعریف می کنم
صداي بسته شدن در ورودي دستپاچه ام کرد:حسین فعلا خداحافظ. یکی آمد!
- خداحافظ .قولت یادت نره
باعجله گفتم: خوب! خداحافظ!
همزمان با گذاشتن گوشی صداي سهیل بلند شد: مامان ! مهتاب!کسی نیست؟
نمی دانم چرا دلم پر از شادي و امید بود. بلند شدم در اتاق را باز کردم به همه چیز خوش بین
بودم . به دلم افتاده بود که همه چیز به خیر و خوشی تمام می شود.
__________________
دلتنگم اما
تو را طلب نمیکنم…نه اینکه بی نیازم … صبورم...
felfel آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 03-06-2012   #16
felfel
عضو ویژه
 
felfel آواتار ها
 

تاریخ عضویت: Feb 2012
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,039
تشکرهای ایشان: 2,293
706بار در340پست از ایشان تشكر شده است
پیش فرض

فصل شانزدهم
از گرما داشتم خفه می شدم. به اطراف نگاه کردم. سالن به آن بزرگی از شدت شلوغی در حال
انفجار بود. همه با هم در حال حرف زدن بودند. مینا هم گوشه اي نشسته بود و قیافه اش طبق
معمول درهم بود، مادر و پدرم موفق نشده بودند کاري کنند تا او نیاید. خاله طناز تنها آمده
بود، شوهرش خانه مانده بود تا بچه ها را نگه دارد. دایی علی و عمو فرخ کنار هم نشسته بودند،
عمو محمد اما کنار مینا نشسته بود، انگار می خواست اگر مینا حرفی زد، جلویش را بگیرد. به
سهیل که نگران نگاه می کرد، خیره شدم. گلرخ هم تقریبا مثل سهیل نگران بود. پدر بزرگ،
عمو و عمۀ او هم آمده بودند، اما از فامیل مادرش خبري نبود، بعدا سهیل به ما گفت که با هم
قهرند، یعنی دایی هاي گلرخ با پدرش مشکل داشته اند و براي همین نیامده بودند. اما تمام
دختر عموها و پسر عموها و بچه هاي عمه اش به اضافۀ دامادها و عروسهایشان آنجا بودند.
سرانجام پس از یکساعت حرف زدن و شلوغ کردن، پدر بزرگ گلرخ با صداي بلندي گفت:
- دخترها، بچه هاتون رو بردارید ببرید،می خوایم حرف بزنیم، سرمون رفت.
در لحظه اي، همۀ دختر عموها و عمه ها و عروس ها، بچه هایشا ن را از سالن خارج کردند.
مادر گلرخ تند تند بشقاب هاي کثیف را برداشت و فضا کمی آرام گرفت. همه ساکت شدند.
پدر بزرگ گلرخ شروع به صحبت کرد. صحبت سر مهریه و شیربها زود به نتیجه رسید. مهریه
دویست سکه و شیربها یک قطعه زمین به نام گلرخ، تعیین شد. بعد صحبتها کشیده شد به تعیین
روز عقد و عروسی و تنظیم تاریخ مراسم، مادر گلرخ با نامزدي موافق بود و مادر من با عقد.
سرانجام گلرخ خودش به زبان آمد، با صدایی لرزان گفت:
- چون من هنوز یک ترم از درسم مانده، فعلا عقد محضري کنیم با یک مراسم نامزدي مختصر
و بعد که من درسم تمام شد و وضع خانه و کار سهیل هم مشخص شد، در یک روز عقد
وعروسی را برگزار کنیم.
همه موافقت کردند و دست زدند. بعد نوبت رسید به تعیین تاریخ عقد محضري و مراسم
نامزدي، سرانجام بعد از کلی گفتگو، قرار شد بیست و چهارم شهریور، روز تولد حضرت
محمد(ص)، مراسم را بگیرند. مجلس به خوبی و خوشی تمام شد و مهمانان شروع به خداحافظی
با هم کردند. سرم به شدت درد گرفته بود، در راه بازگشت بی حوصله به مادرم گفتم:
- حالا من اگر نمی آمدم، چی می شد؟ از اول تا آخر مراسم مثل مجسمه نشستم، خوب خونه
می موندم لااقل تلویزیون نگاه می کردم.
مادرم بی توجه به من، رو به پدرم گفت: چه عجب مینا جلوي زبونش رو گرفت. تا مراسم
تموم بشه صد بار مردم و زنده شدم مبادا حرف نامربوطی بزنه.
پدرم با خنده گفت: فکر کنم محمد تهدیدش کرده بود.
آن شب زود خوابیدم، خسته بودم و سرم درد می کرد. فردا قرار بود به دانشگاه بروم و می
خواستم زود از خواب بیدار شوم. براي گذراندن هفت واحد تقریبا هر روز کلاس داشتم، چون
مدت ترم کوتاه بود و براي اینکه سر فصل هاي تعیین شده را درس بدهند، باید دوبرابر کلاس
هاي دیگه وقت می گذاشتیم. صبح زود، لیلا دنبالم آمد و با هم به دانشگاه رفتیم. شادي نیامده
بود. انگار از چهارشنبه به شمال رفته بودند و تازه دیروز رسیده و هنوز خستگی راه را از تن به
در نکرده بود. سر کلاس، از گرما کلافه بودیم، درس تقریبا مهمی بود. ساختمان هاي گسسته،
یکی از دروس زیر بنایی و مهم رشته ما بود. استادش هم مرد خشک و جدي بود که سر
کلاسش کسی جرات نفس کشیدن نداشت. تند تند درس می داد و اگه نمی فهمیدي مشکل
خودت بود. این کلاس در ترم هاي عادي، حل تمرین داشت که توسط حسین، اداره می شد،
اما تابستان خبري از کلاس هاي حل تمرین نبود و این موضوع باعث حسرت من می شد.
بلافاصله بعد از این کلاس، کلاس خسته کننده و مهم دیگري داشتیم که باز هم جزو دروس
اصلی و مهم ما بود. برنامه سازي پیشرفته، ولی خدا را شکر استادش مرد ملایم و شوخی بود که کلاسش را با خنده و شوخی اداره می کرد زیاد ناراحت کننده نبود. یک واحد باقیمانده را
آزمایشگاه فیزیک داشتیم که در محل دیگري برگزار می شد. یکی از بزرگترین ایرادهاي
دانشگاه آزاد همین خانه به دوشی و آوارگی اش بود. هر کلاس در یک ساختمان و هر
آزمایشگاه و کارگاه در محل و مکان جداگانه اي قرار داشت و همین باعث کلی دردسر و
رفت و آمد بچه ها می شد. البته خدا را شکر، آزمایشگاه فقط یک کلاس دو ساعته در هفته
بود که با هر بدبختی، تحملش می کردیم. بعد از تمام شدن کلاسها، حسابی خسته و گرسنه
بودیم، لیلا در حالیکه وسایلش را جمع می کرد، گفت:
- امروز مامانم نیست و احتمالاً از غذا خبري نیست.
کیفم را برداشتم: بیا بریم خونۀ ما.
سري تکان داد و گفت: دلم می خواد، اما مامانم نگران می شه.
- خوب بهش زنگ بزن، بگو پیش منی، هان؟
سري تکان داد و راه افتادیم. هنوز به در نرسیده بودیم که چشمم به حسین افتاد. آه از نهادم
بلند شد. دیشب از خستگی نماز نخوانده، خوابیده بودم. حسین روي یک صندلی، چشم به در
ساختمان دوخته بود. با دیدن من، چشمانش پر از خنده شد. آهسته سر خم کرد. قلبم تند تند
می زد، نمی دانستم باید چه کار کنم، در دلم آرزو می کردم کاش ماشین خودم همراهم بود.
برایش سر تکان دادم و با لیلا از دانشگاه خارج شدیم. وقتی سوار ماشین شدم لیلا با خنده
گفت:
- انگار قضیه خیلی جدي شده! تا دیدت گل از گلش شکفت.
حرفی نزدم، لیلا دوباره گفت: حالا می خواین چه کار کنید؟
سري تکان دادم: خودم هم نمی دونم. مامان و باباي منو که می شناسی، فکر نمی کنم به این
راحتی ها رضایت بدن.
لیلا آن روز بعد از ناهار و کمی استراحت، رفت. با خروج او، مامان و سهیل هم بیرون رفتند تا
براي گلرخ پارچه بگیرند. فوري تلفن را برداشتم و شماره حسین را از حفظ گرفتم.
با اولین زنگ گوشی را برداشت: بفرمایید.
آهسته گفتم: سلام.
صدایش پر از شادي شد: سلام، چطوري؟
- مرسی، تو چطوري؟
- حالا خیلی خوبم. کلاسهات چطور بود؟
- مزخرف! استاد ریاضی گسسته خیلی خشک و عصا قورت داده است! حوصله ام سر رفت.
حسین فوري گفت: مهتاب غیبتش رو نکن، بیچاره مرد خیلی زحمت کشی است. سواد زیادي
هم داره...
- خیلی خوب،بچه مسلمون غیبت نمی کنم.امروز نتونستم باهات حرف بزنم، لیلا همراهم بود.
حسین خندید: عیبی نداره، دیدنت کفایت می کنه.
بعد پرسید: بله برون برادرت به کجا رسید؟
در جواب گفتم: به خیر و خوشی تموم شد. براي آخرهاي شهریور عقد می کنن.
- دست راست برادرت زیر سر من!
عصبانی پرسیدم: خبري هست و من نمی دونم؟
صداي قهقهۀ حسین گوشی را پر کرد: حسود خانم، به جز شما در زندگی حقیر خبري نیست.
با افتخار گفتم: نمازم رو خوندم.
حسین با لحنی تشویق آمیز گفت: باریک الله، می دونم که تو دختر با اراده اي هستی... حالا
راستشو بگو بعد از نماز احساس خوبی نداشتی؟
کمی فکر کردم: چرا، خیلی راحت شدم. انگار یک تکیه گاه قوي پیدا کرده ام.
لحن حسین پر از احترام شد: حتما همینطوره، خدا همیشه تکیه گاه ما آدمهاي ضعیف و
ناچیزه، منتها ما نمی فهمیم.
بعد از چند دقیقه، گفتم: حسین، خیلی دلم می خواد یک جوري با پدر و مادرم آشنا بشی،
اینطوري راحت تر می شه باهاشون حرف زد.
حسین فکري کرد و گفت: من حاضرم هر کاري بگی بکنم,اینطوري خیلی معذبم، هر بار با تو
حرف می زنم یا می بینمت و نگات می کنم، بعدش پراز احساس گناه می شه, تو به هر حال
نامحرمی...
با غیظ گفتم: بس کن، ما که کاري نمی کنیم.
حسین مظلومانه گفت: قصد توهین نداشتم. فقط... فقط من نوع زندگی ام یک جوریه که...
چطور بگم؟
بعد آه کشید: هیچوقت آنقدر جاي خالی پدر و مادرم رو حس نکرده بودم!اگر بزرگتري بالا
سر داشتم، پا پیش می گذاشتم و تکلیفم معلوم می شد.
آهسته پرسیدم: حالا یعنی هیچکس رو نداري؟
حسین با بغض گفت: چرا، فقط یک عمه دارم که شوهرش چشم دیدن منو نداره..
با تردید گفتم: خاله اي... دایی... عمویی... چه می دونم پدر بزرگ و مادر بزرگی... کسی...
حسین دوباره آه کشید: هیچکس، داستانش مفصله. یک روز برات می گم.
با اشتیاق گفتم: کی برام می گی؟... هان؟
حسین با خنده گفت: خیلی عجله نکن، از اون داستان هاي قشنگ و رویایی نیست، یک داستان
تلخ و پر از غمه، هر چی دیرتر بفهمی، دیرتر حالت گرفته می شه.
پرسیدم: راستی کارت چی شد؟
- کدوم کار؟
- همون که آقاي موسوي بهت پیشنهاد داده بود,استخدام در دانشگاه.
حسین نفس عمیقی کشید: آهان!... خوب شرایط من حالا فرق کرده، اگه یک وقت دیگه غیر
از حالا گفته بود، معطل نمی کردم. اما حالا... خوب این شغل حقوق بالایی نداره. من تصمیم
دارم تو یک شرکت خصوصی کار کنم، چند تا پیشنهاد هم داشتم، باید روش فکر کنم.
پرسیدم: چه کاري؟
فوري گفت: برنامه نویسی، تنها کاري که درش مهارت دارم.
گوشی را روي گوشم جا به جا کردم: فردا می آي دانشگاه؟
حسین خندید: آره، تا آخر ترم تابستانی هر روز می آم. منهم واحد برداشتم.
- پس می بینمت؟
- اگه شانس بیارم،آره
دودل پرسیدم: اگه فردا ماشین بیارم، می آي بریم جایی برام تعریف کنی؟
حسین معذب شد. چند لحظه اي جز صداي نفس هایش، صدایی به گوش نمی رسید. سرانجام
گفت: خیلی خوب.
بعد از کمی صحبت، خداحافظی کردم. گوشی عرق کرده بود و به قول سهیل، تلفن نیم سوز
شده بود، گوشی را گذاشتم. هوا کم کم داشت تاریک می شد. پرده را کنار زدم و به حیاط
بعد از فکري که «؟ خدایا چی می شد اگر حسین موقعیت پرهام را داشت » . بزرگ چشم دوختم
کرده بودم، پشیمان شدم. حسین اگر جاي پرهام بود، دیگر حسین نبود بلکه پرهام بود. با
صداي سهیل از جا پریدم:
- سلام، خانم مهندس!
برگشتم. صورت خوشحالش از لاي در پیدا بود: چرا تو تاریکی موندي؟ می خواي پول برق
کم بشه؟
بی حوصله گفتم: لوس نشو. هنوز خیلی تاریک نشده. خرید کردید؟
سهیل در را باز کرد و گفت: آره، بیا ببین سلیقه ام چطوره؟
با خنده گفتم: سلیقۀ تو یا مامان؟
صداي مادرم بلند شد: خدا پدر تو بیامرزه، اگر به سهیل بود چند متر پارچۀ پرده اي می خرید.
بعد مادرم چراغ اتاقم را روشن کرد و با سهیل روي تخت نشستند. یک ساك کاغذي پر از
بسته هاي کادویی روي تخت گذاشتند. سهیل بسته اي با کاغذ کادوي براق به طرفم دراز کرد:
بیا، اینو هم براي تو گرفتم.
ابرویی بالا انداختم: چی شده دست تو جیب کردي؟
مادرم خندید: ناخن خشک ها فقط وقتی خیلی خوشحالن، ولخرجی می کنن. بگیر تا پشیمون
نشده!
بسته را گرفتم و باز کردم. پارچۀ لطیفی به رنگ آبی آسمانی در دستانم رها شد. رنگش ملایم
و زیبا بود، آهسته گفتم: خیلی ممنون، خیلی خیلی قشنگه.
سهیل زیر لب گفت: قابل نداره.
فوري بل گرفتم: وِي ي ي ي! آقا سهیل چه مودب شده.
با خنده و شوخی، همه بسته ها را باز کردیم و نگاه کردیم. یک پارچۀ سنگین و زیبا، از
ابریشم براي خانم نوایی و یک قواره کت و شلواري براي آقاي نوایی خریده بود. در بستۀ
زیبایی یک قواره پیراهن از پارچۀ گیپور شیري و آستري به رنگ لیمویی براي گلرخ، پیچیده
شده بود. یک پارچۀ زیبا از کرپ ماشی رنگ هم براي مامان خریده بود.
با خنده گفتم: تمام پس اندازت رو خرج اینا کردي، نه؟
سهیل خندید، ادامه دادم: خدا کنه تو خرید طلا هم انقدر دست و دلباز باشی.
سهیل فوري گفت: برو ببینم! پررو! چه زود سوء استفاده می کنی.
با تظاهر به ناراحتی گفتم: گدا! همچین می گه سوء استفاده، انگار پول طلاها رو از جیبش
برداشتم!
مادرم با خنده گفت: حالا دعوا نکنید. تا طلا خریدن کلی مونده. شاید سهیل تا آن وقت آنقدر
پولدار بشه که براي همه بخره.
به صورت نگران برادرم نگاه کردم و ازته دل گفتم:
- الهی که خوشبخت بشی.
__________________
دلتنگم اما
تو را طلب نمیکنم…نه اینکه بی نیازم … صبورم...
felfel آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 03-06-2012   #17
felfel
عضو ویژه
 
felfel آواتار ها
 

تاریخ عضویت: Feb 2012
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,039
تشکرهای ایشان: 2,293
706بار در340پست از ایشان تشكر شده است
پیش فرض

فصل هفدهم
می توانستم تعجب مادرم را حتی بدون دیدن صورتش، حس کنم. مثل دیدن یک علامت سوال!
اواخر ماه بود و من تقریبا به خواندن نماز عادت کرده بودم. البته گاهی از خستگی یا تنبلی،
فراموش می شد، اما با احساس گناه شدید که بعد از قضا شدن نمازم درونم را پر می کرد،
حواسم را جمع می کردم که دفعه بعدي پیش نیاید. آن روز در حال خواندن نماز مغرب و عشاء
بودم که مادرم در اتاقم را باز کرد. بعد از چند لحظه، در سکوت در را دوباره بست. وقتی نمازم
تمام شد و سلام نماز را دادم، برگشتم و به صورت متعجبش نگاه کردم. روي تخت نشسته بود
و طوري مرا نگاه می کرد که انگار از کرة مریخ آمده ام. با خنده پرسیدم: کارم داشتید؟
سري تکان داد: تو از کی تا حالا نماز خون شدي؟
جدي پرسیدم: اشکالی داره؟
مادرم آشکارا دستپاچه شد: نه، این چه حرفیه؟ معلومه که اشکالی نداره، خیلی هم خوبه! خوش
به حالت که ارادة قوي داري.
با ملایمت گفتم: اولش سخته ولی بعد عادت می شه. احساس آرامش بعدش خیلی خوبه، شما
هم اگه بخواي می تونی.
مادرم نیمه شوخی گفت: من اگه بخوام نماز بخونم، تا صد سال باید نماز قضا بخونم، پدرم در
می آید.
بعد براي اینکه موضوع بحث را عوض کند، گفت: نازي آخر هفته می آد اینجا، می خوام ببینم
کلاس داري یا نه؟
فکري کردم و گفتم: پنجشنبه فقط صبح آزمایشگاه دارم. بعدش کاري ندارم... حالا براي چی
می خواد بیاد؟
مادرم خندید: براي دیدن تو. می خواد براي کوروش زن بگیره، اینه که هر دختر خوبی سراغ
داره می ره می بینه. پسرش خیلی خوش قیافه و آقاست، وضعش هم خوبه.
بی حوصله گفتم: من خارج برو نیستم.
در را باز کردم و بی توجه به حضور مادرم، وارد حمام شدم و براي اینکه جوابش را نشنوم، آب
حمام را با فشار باز کردم. آن شب وقتی به حسین تلفن کردم، غم زیادي در صدایش بود.
صحبتمان کوتاه و مختصر شد، چون انگار حسین زیاد حوصله نداشت. بعد از آنکه گوشی را
گذاشتم مصمم شدم حسین را وادار کنم، دربارة خانواده اش برایم صحبت کند. فردا سه شنبه
بود و کلاس داشتیم، تصمیم گرفتم سر کلاس نروم و حسین را مجبور کنم حرف بزند. از
کنجکاوي در حال خفگی بودم و در ضمن دلم به حال حسین می سوخت که هیچکس را براي
اگر بخواهیم » : درد و دل نداشت. بعد براي اینکه حس فضولی ام را توجیه کنم، در دل گفتم
ازدواج کنیم، باید همه چیز را بدانم
صبح زود به محض بیدار شدن، دست و پایم از هیجان به لرزه در آمد. بعد به خودم نهیب زدم:
- چته؟ خوبه فقط خودت تصمیم گرفتی...
بعد سعی کردم آرام باشم، در آرامش صبحانه خوردم و سوئیچ ماشین مادرم را برداشتم. مادر
هنوز خواب بود و پدر و سهیل قبل از من، بیرون رفته بودند. جلوي در خانه لیلا، ایستادم. فوري
در آپارتمان باز شد و لیلا سوار ماشین شد. بعد از سلام و احوالپرسی پرسید:
- چته؟... یک جوري هستی.
نگاهش کردم، مردد گفتم: لیلا من امروز سر کلاس نمی آم، می خوام برم جایی!
فوري گفت: با حسین؟
سرم را تکان دادم: تو یک موقع به مامانم زنگ نزنی دهن لقی کنی ها؟
دلگیر گفت: من کی جاسوسی تو رو کردم؟
خندیدم: ناراحت نشو. منظورم این نیست که تو جاسوسی می کنی، می گم یک موقع سوتی
ندي!
سري تکان داد و گفت: من زنگ نمی زنم، ولی تو خیلی خري، این کارا باعث دردسر می شه.
یک موقع بگیرنت، چه می دونم کسی ببینه،... این طوري خیلی بد می شه ها!
فوري گفتم: تو نگران نباش. خودم حواسم هست.
شادي را هم سوار کردم و به سمت دانشگاه حرکت کردم. توي راه، سعی کردم بهانه اي براي
شادي بیارم تا غیبتم سر کلاس خیلی برایش عجیب نباشد. بالاخره نزدیک دانشگاه، خودم را به
مریضی زدم و آنقدر گفتم دلم درد می کنه که حتی لیلا هم، باورش شد. در فرصتی به لیلا
گفتم که مواظب باشد شادي زنگ نزند خانه مان براي احوالپرسی و همه چیز را خراب کند.
بعد وقتی دوستانم سرکلاس رفتند من به طرف دفتر فرهنگی راهم را کج کردم. وقتی دستگیره
را به طرف پایین چرخاندم، آه از نهادم بلند شد. در دفتر قفل بود. حالا مجبور بودم بروم سر
کلاس، چقدر لیلا بهم می خندید. از ساختمان که بیرون آمدم کسی کنار ماشینم ایستاده بود.
ناگهان ترسیدم باز شروین هوس پنچر کردن لاستیکها را داشته باشد. به طرف ماشین شتاب
گرفتم، همزمان با رسیدن به نزدیک ماشین یادم افتاد که شروین اصلا ترم تابستانی ندارد.
حسین را دیدم که به در تکیه داده و نگاهم می کند. قلبم پر از شادي شد. پس اینجا بود؟ سلام
کردم. با خنده جوابم را داد: سلام، کجا رفتی؟
- دنبال تو.
حسین به قهقهه خندید. منهم خندیدم، پرسیدم: اینجا چه کار می کنی؟
با خنده گفت: منهم دنبال تو.
سوار شدم، حسین هم سوار شد و من حرکت کردم. در طول راه هر دو ساکت بودیم. پس از
مدتی گفتم: حسین امروز باید همه چیز رو برام تعریف کنی.
حسین غمگین نگاهم کرد. چشمانش پر از غم بود. صورتش علی رغم اینکه مردانه بود، ظریف
هم بود. آهسته گفت: من حرفی ندارم، هر وقت بخواي برات تعریف می کنم.
فوري گفتم: همین امروز... کجا بریم؟
حسین کمی فکر کرد وگفت: بیا بریم خونۀ من، خیلی خوبه که تو محل زندگی منو ببینی، دلم
می خواد همه چیز رو بدونی.
وقتی تردید را در نگاهم دید، گفت: البته میل خودته، ولی مطمئن باش که... یعنی...
خنده ام گرفت. در مقایسه با بقیۀ پسرها، خیلی محجوب بود و ساده ترین حرفها را نمی
توانست به راحتی بر زبان آورد. براي اینکه راحتش کنم، گفتم: من به تو اعتماد دارم... اگه
یک کم دودل هستم به خاطر در و همسایه هاست. نمی خوام...
حسین خندید: نمی خواي برام حرف در بیارن؟ می ترسی بعدا شوهر پیدا نکنم؟
خنده ام گرفت. دوباره گفتم: لوس نشو... آدرس بده. یادم رفته کجا بود.
دوباره غمگین شد: نه یادت نرفته، تو اصلا این طرفها رو بلد نیستی، خیلی طول می کشه تا یاد
بگیري.
آزرده نگاهش کردم: ببین! هیچکس در این وضع مقصر نیست. نه من می توانستم پدر و مادرم
را انتخاب کنم و نه تو، پس براي چی هی به من طعنه می زنی؟
حسین با مهربانی گفت: خدا از من نگذره اگر قصد طعنه زدن داشته باشم. من فقط نگرانم.
نگران اینکه تو نتونی با این شرایط کنار بیاي... اینکه نکنه من باعث خراب شدن زندگی ات
بشم..
بی حوصله گفتم: حسین، من بچه نیستم. تو هم منو گول نزدي، من با چشم باز وارد این جریان
شدم. عواقبش هم به خودم مربوطه، آنقدر براي من نگران نباش.
وقتی سر کوچه شان رسیدیم، حسین به کوچه اشاره کرد:
- ببین مهتاب، این کوچه خیلی تنگ و باریکه، همین سر کوچه پارك کن.
بی چون و چرا جایی ایستادم و دزدگیر ماشین را زدم. کوچه باریک و تاریکی جلویم گسترده
بود. خانه ها بر عکس آن بالاها، اکثرا یک طبقه و خیلی خیلی کهنه بودند. جوي باریکی
درست از وسط کوچه می گذشت، در میان جوي آب، به جاي آب، پس آّب رختشویی سبز
رنگی که جا به جا رویش حبابهاي مات و بد رنگ جمع شده بود، جریان داشت. وسط جوي
آب، توپ پلاستیکی پاره اي، دلتنگ با حرکت آب، جا به جا می شد. با آنکه هوا آفتابی بود،
اما کوچه تاریک بود. انگار آسمان این کوچه با بقیۀ شهر فرق می کرد. رنگ درها جا به جا
ریخته و پوسته پوسته شده بود. روي دیوارها با اسپري مشکی اسامی مختلفی نوشته شده بود
بعضی جاها هم آنقدر خط خطی « . ابی سیاه، اشکان بی کله، سرور همه جواد خالی بند » : مثل
شده بود که قابل خواندن نبود. نماي خانه ها دوده گرفته و کثیف بود و مثل حلقه هاي تنه
درخت، می شد از روي رد ناودان، مشخص کرد چند بار باران و برف آمده است. سرانجام در
اواسط کوچه، حسین جلوي در کوچک و فیروزه اي رنگی ایستاد. رنگ در خیلی تو ذوقم
خورد. بعد وقتی در باز شد، بیشتر و بیشتر جا خوردم. پیش رویم یک حیاط کوچک و سیاه از
دوده پدیدار شد. گوشه اي از حیاط، دستشویی قرار داشت و درست مقابلش حمام بود. وسط
حیاط یک حوض کوچک و آبی رنگ به شکل شش ضلعی قرار داشت. حوض، خالی از آب و پر از برگ هاي خشک توت بود. چون درست زیر درخت توت قرار داشت. در حیاط علاوه
بر یک درخت توت بزرگ، یک درخت خرمالو و دو درختچۀ مروارید و دو بوته خرزهره هم
وجود داشت، ولی همه شان فراموش شده، رو به خشکی می رفتند. سطح حیاط پر از خار و
خاشاك و برگ خشک شده بود. گوشه اي نزدیک پله هاي ورودي، یک کومۀ بزرگ از
خرت و پرت هاي بی مصرف و شکسته و زنگ زده قرار داشت. بعد ساختمان کهنه جلوي
رویت قرار می گرفت. از دو پلۀ کوتاه و شکسته که بالا می رفتی، دري قدیمی با شیشه هاي
شش ضلعی انتظارت را می کشید. پشت سر حسین وارد شدم. راهرویی دراز و باریک که سه
در، در آن قرار داشت، جلوي رویم بود. یکی از درها مربوط به دخمه اي بود که به عنوان
آشپزخانه استفاده می شد. سقف کوتاهی داشت و پر از دیگ و قابلمه و بشقاب و دیگر وسایل
آشپزي بود که بی توجه، همه جا پراکنده بود. یکی از درها به دو اتاق تو در تو باز می شد که
به عنوان مهمانخانه استفاده می شد. آن در دیگر هم مربوط به یک اتاق کوچک و ساده بود،
براي خواب. حسین در مهمانخانه را باز کرد، اول خودش وارد شد و چراغ ها را روشن کرد.
هوا خفه و دم کرده بود. اتاق کوچک با در از اتاق بزرگتر جدا می شد. اتاق عقبی که پنجره
هایی رو به حیاط داشت، بزرگتر و نورگیر بود. چند پشتی قرمز و یک فرش لاکی نقش ترنج
و یک بخاري گازي، وسایل اندکش را تشکیل می داد. اتاق کوچکتر انگار محل زندگی اصلی
حسین بود. در گوشه اي تلویزیون قدیمی پارس روي یک میز کوچک، قرار داشت. در گوشه
اي از اتاق هم، رختخواب تا سقف تلنبار شده بود. کنار رختخوابها کمد کوچکی قرار داشت
که از لاي در بازش، می شد کتابها و وسایل حسین را دید. کنار تلویزیون، یک سماور برقی
رنگ و رو رفته درون سینی، به برق بود. فرش اتاق تقریبا نًخ نما و پوسیده شده بود. تلفن
مشکی و قدیمی، بدون تشریفات روي زمین بود. وقتی نشستم، حسین بالش بزرگی برایم آورد
تا به آن تکیه کنم. بعد از اتاق بیرون رفت تا چیزي براي خوردن بیاورد. بی اختیار به
دیوارهاي دود زده خیره شدم. یک ساعت بدریخت و قدیمی که روي چهار و نیم به خواب رفته بود،. یک پوستر بزرگ از حضرت علی (ع) و یک قاب« و ان یکاد » روی دیوار دیگر
هم عکسی از زن و مردي با بچه هایشان بود که حدس زدم باید والدین حسین باشند. بلند شدم
و مقابل عکس ایستادم. عکس زمانی رنگی بود، ولی در گذر زمان رنگ پریده و زرد شده بود.
صورت زن جوان، بشاش و خوشحال بود. نگاهش همان نگاه معصوم حسین بود. ابروهاي نازك
و دماغ عقابی داشت با یک لبخند محو، شوهرش مردي قد بلند با نگاهی نافذ بود. موهاي سرش
مشکی و سبیلهاي پرپشتی داشت. کنارش پسر جوانی ایستاده بود تقریبا سیزده، چهارده ساله،
در نگاه اول هر کسی می فهمید که حسین است. ریش نداشت و موي تنکُی پشت لبش بود.
جلوي آنها دو دختر با پیراهن هاي یک شکل و جوراب شلواري هاي سفید، ایستاده بودند.
صورتهایشان مثل مادرشان بود. دختر بزرگتر روسري سفید داشت و کوچکتره موهایش را با
روبان کنار دو گوشش، بسته بود. اختلاف سنی شان با هم زیاد نبود. به محض نشستن دوباره ام،
حسین با لیوانی شربت که پر از یخ بود وارد شد. معلوم بود که شربت آماده نداشته و خودش
شکر و آبلیمو را مخلوط کرده، لیوان را برداشتم و گفتم:
- بیا بشین، مهمونی که نیامدم.
حسین نشست مقابلم و به رختخوابها تکیه کرد. با حسرت گفت:
- خوب! دیدي من کجا زندگی می کنم؟ هیچ چیز رویایی و قشنگی انتظارت رو نمی کشه.
با جسارت گفتم: به جز تو!
آَشکارا یکه خورد. گونه هایش سرخ شد و سر به زیرانداخت. براي اینکه حال و هوایش عوض
شود گفتم: اینجا هیچ عیبی نداره به جز اینکه خیلی کثیفه، چرا تمیزش نمی کنی؟ حیاط پر از
برگ شده...
حسین سرش را تکان داد: دلیل اولش این است که دست و دلم اصلا به کار نمی ره، دومین
دلیلش مربوط به وضع بد ریه ام است. با کوچکترین تحریکی به حال مرگ می افتم و انقدر
بهم سخت می گذره که ترجیح می دم تو کثافت زندگی کنم ولی گرد و خاك هوا نکنم!
از ته دل گفتم: خوب من تمیز می کنم. اینجوري خیلی بده، اصلا واسه سلامتی ات هم ضرر
داره.
حسین چیزي نگفت. سکوت اتاق را فقط گردش قاشق در لیوان شربت، به هم می زد. احساس
می کردم دانه هاي عرق از تیرة پشتم سرازیر شده است. دلم شور می زد. به حسین که به
مقابلش خیره شده بود، نگاه کردم. نگاهش غمگین بود. نیم رخ جذابش، ناراحتی اش را نشان
می داد. با ملایمت گفتم: حسین، تو باید حرف بزنی، آنقدر همه چیز رو تو خودت نریز. حرف
بزن.
سرش را برگرداند و نگاهم کرد، با صدایی که به زحمت شنیده می شد، گفت:
- کی فکرش رو می کرد؟... مهتاب انقدر حرف دارم که اگه یک هفته اینجا بشینی تموم نمی
شه. ولی چون خیلی بهت علاقه دارم فقط قسمتهاي قابل تحملش رو برات می گم. تو هم اصرار
نکن همه چیز رو بدونی، خوب؟
سري تکان دادم و گفتم: ولی من دلم می خواد در مورد تو همه چیز رو بدونم.
حسین آهسته دستش را به سمتم دراز کرد، ولی بعد با سرعت دستش را پس کشید. انگار
پشیمان شده باشد. آهی کشید و در جایش جا به جا شد.
__________________
دلتنگم اما
تو را طلب نمیکنم…نه اینکه بی نیازم … صبورم...
felfel آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 03-06-2012   #18
felfel
عضو ویژه
 
felfel آواتار ها
 

تاریخ عضویت: Feb 2012
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,039
تشکرهای ایشان: 2,293
706بار در340پست از ایشان تشكر شده است
پیش فرض

فصل هجدهم
در خانواده اي معتقد به دنيا آمدم . پدرم كارمند بانك و مرد زحمتكشي بود دايم در تلاش بود كه مبادا خانواده اش در رنج و عذاب زندگيي كنند. دغدغه هميشگي اش اين بود كه مبادا پول حرام وارد زندگي اش شود. در هر كاري اين مورد را در نظر داشت و تا مطمئن نمي شد كاري انجام نمي داد . مادرم هم زن مظلوم و ساده اي بود كه منتهاي آرزوش رضايت شوهر و بچه هايش بود. هميشه ما را مقدم بر خودش مي دانست تا مطمئن نمي شد كه شوهر و به هايش سير شده اند غذا نمي كشيد. در همه چيز اول بچه هايش را در نظر مي گرفت بعد خودش را هيچوقت يادم نمي آيد كه روي حرف پدرم حتي در صورت عدم توافق حرفي زده باشد. پدرم را آقا يا رحيم آقا صدا مي كرد. كلمه آقا هيچوقت جا نمي افتاد البته پدرم هم هميشه احترامش را داشت و حاج خانوم يا سوري خانم صدايش مي زد. البته اسم مادرم سرور بود كه پدرم مخففش كرده بود. وقتي كمي بزرگ شدم و به اصطلاح دست راست و چپم را شناختم متوجه سختي شرايط زندگي مان شدم و از همان بچگي سعي مي كردم كمك حال پدر و مادرم باشم حالا يا كار مي كردم يا سعي مي كردم خواسته هاي نا بجا نداشته باشم. مي فهميدم پدرم چه قدر زحمت مي كشد تا خرج سر برج ما را سر و سامان دهد و مادرم چقدر قناعت مي كند تا بچه هايش حداقل در خوراك كم و كسر نداشته باشند ولي باز هم كاملا موفق نبودند. من بچه بزرگ خانه بودم خواهرم مرضيه با من چهار سال تفاوت سني داشت و زهرا تقريبا يكسال و نيم از مرضيه كوچكتر بود. هر دو دخترهاي ساكت و خجولي بودند كه به بازي هاي كودكانه خودشان قانع بودند. از وقتي يادم مي آد تو همين خونه زندگي مي كرديم. اين خونه ارث پدرم بود كه از پدرش به او رسيده بود. البته سر همين آلونك هم كالي بگو و مگو و اختلاف پيش آمده بود. پدرم يك برادر و دو خواهر داشت كه برادرش در همان سنين جواني در يك تصادف مشين فوت كرده بود و يكي از خواهرانش هم اوايل انقلاب ازدواج كرده بود و با شوهر و فرزندانش مقيم خارج شده بودند. مي ماند فقط يك خواهر به نام راحله كه شوهر فوق العاده بد اخلاق و متوقعي داشت . در همان سالهايي كه اين خانه به پدرم رسيد سريع شروع به اذيت و آزار عمه ام مي كند كه الا و بلا بايد سهم تو رو بدم بعد توش زندگي كنن. خلاصه آنقدر رفت و نيش و كنايه زد و عمه ام را اذيت كرد تا پدرم با هزار بدبختي پولي جور كرد و سهم عمه رو ازش خريد و قال قضيه رو كند. البته چند سال بعد دوباره سر و صداي آقاي شمس در آمد كه سر ما كلاه گذاشته اند و سهم عمه خيلي بيشتر اينها قيمت داشته است. هر جا مينشست پشت سر بابام حرف مي زد و هزار دروغ به هم مي بافت اين شد كه كمك كم رفت و آمد مان با هم قطع شد و عمه ام هم به خاطر بچه هايش زندگي اش را به رفت و آمد با تنها برادرش ترجيح داد.
رفت و آمد ما هم خيلي محدود بود. اخلاق پدرم طوري بود كه زياد اهل معاشرت نبود. مادرم يك خواهر و دو برادر داشت كه همه از خودش بزرگتر بودند و صاحب نگي و فرزند گاهي با خاله ها و دايي ها رفت و آمد مي كرديم. اصولا همه چيز در خانه ما بايد طق قوانين پدرم پيش مي فت. با اينكه زياد وقت نداشت اما تمام تكاليف مدرسه مرا با دقت نگاه مي كرد. ديكته ام را خودش مي گفت در جواب مادرم كه مي خواست كمتر مته به خشخاش بگذارد مي گفت اين بچه سرمايه نداره پارتي هم نداره مي مونه يك تحصيلات ! اگه اين رو هم نداشته باشه كلاهش پس معركه است. با اين طرز تفكر پدر من هميشه در بهتريم مدارس شهر درس خواندم . بعدها كلاسهاي تقويتي و خارج از مدرسه پدرم با كمال ميل خرج ميكرد. اما با هزار بدبختي و مكافات. من از همان سالهاي اوليه دبستان ياد گرفتم كه روي پاي خودم بايستم. تابستانها هميشه كار مي كردم و براي سال تحصيلي پول جمع مي كردم خيلي هم از اين كار خوشحال بودم چون كمك كوچكي مثل اين هم براي پدرم غنيمت بود. هر سال براي تنوع يك كار مي كردم . يكسال رفتم بازار جوجه يك روزه خريدم و بعد آوردم تو همين كوچه توي يك كارتن بزرگ ريختم و به بچه ها فروختم. يكسال هم نوشابه و بستني فروختم. يك يخدان چوب پنبه اي خريده بودم و تمام نوشابه ها و بستني ها رو توش گذاشته بودم روش رو هم يخ پر كرده بودم. عصرها توي اون زمين بالايي كه الان پارك شده بچه ها فوتبال بازي مي كردند بعد از بازي همه مشتري پر و پا قرص من بودند. خلاصه هر سال تابستون كاري مي كردم و پولهايم را با كمال خساست پس انداز مي كردم .احساس افتخاري كه موقع خريد لوازم التحرير براي سال تحصيلي جديد بهم دست مي داد با دنيا برابري مي كرد. وقتي كمي بزرگتر شدم ديگر دست فروشي نمي كردم و در يك مغازه كتاب فروشي كه آشناي پدرم بود كار مي كردم. اين كار برايم مثل اقامت در بهشت بود چون علاقه زيادي به خواندن كتاب داشتم و به دليل مشكلات مادي قدرت خريد هيچ كتابي به جز درسي نداشتم. تابستان ها در آن مغازه فقط در حال خواندن بودم حتي جواب مشتري را هم در حال خواندن مي دادم.
از اولين سالهاي دبستان با دو نفر از بهترين آدمهايي كه مي تواني تصور كني دوست شدم. رضا و علي اين دوستي اينقدر صميمانه و ريشه دار شد كه هرسال تلاش زيادي مي كرديم كه در يك كلاس و روي يك نيمكت باشيم. مثل كنه بهم مي چسبيديم و من تازه فهميدم داشتن برادر چه نعمتي است. مادر و پدرم هم رضا و علي را دوست داشتند پدرم عادت داشت از سر كار كه به خانه مي آمد مي نشست و مراهم روبرويش مي نشاند و ازسير تا پياز مدرسه را از من مي پرسيد. اگر به اسم جديدي به عنوان دوست اشاره مي كردم اصرار مي كرد تا دوستم را به منزل دعوت كنم تا با او آشنا شود. وقتي هم اين كار را مي كردم پدرم ا دقت كنار دوست جديدم مي نشست و از جد و آبادش مي پرسيد بعد وقتي مهمان مي رفت مرا به كناري مي كشاند و در مورد دوست جديدم اظهر نظر مي كرد در مورد بهرام گفته بود :
- اين آدم اصلا ارزش دوستي رو نداره بهتره از همين حالا دورش خط بكشي.
و در مورد رضا و علي مي گفت : اين دو تا بچه از خودت هم بهتر هستند هم خانواده دارن هم با تربيت ولشان نكن.
و من ولشان نكردم تا همين امروز . پدرم در هر مسئله اي كه بچه هايش مربوط مي شد همين قدر وسواسي بود. مرضيه و زهرا كه زياد دوستي نداشتند و بيشتر با خودشان بازي و گفتگو مي كردند البته هردو عزيز پدر بودند. پدرم به دخترهايش خيلي احترام مي گذاشت و نازشان را مي كشيد البته به من هم هيچوقت بي احترامي نكرد ولي خيلي هم لي لي به لالايم نمي گذاشت. آن وقت بحبوحه جنگ و جبهه بود و من و دوستانم هميشه در حسرت رفتن به جبهه به سر مي برديم. آن سالها دوران راهنمايي را پشت سر مي گذاشتيم و هر روز كلي رجز خواني مي كرديم كه اگر برويم جبهه چه مي كنيم و چه بلاهايي كه سر دشمن نمي آوريم . البته اينها فقط لاف و گزاف بود و ما هنوز اجازه رفتن به جبهه را نداشتيم. هر وقت در خانه اين بحث پيش مي امد مادرم با بغض مي گفت :
- حسين تو تنها پسر ماهستي مبادا ....
بعد پدرم بهش مي توپيد : سوري اين حرفها يعني چه ؟ يعني بقيه به جاي ما بميرن كه به ما بد نگذره ؟
مادرم بي صدا اشك مي ريخت و پدرم قاطعانه به من مي گفت : تو هنوز بچه اي جنگ كه بچه بازي نيست بايد بتوني حداقل تفنگ دستت بگيري و از لگد تفنگ جنب نخوري!
و خيال مادرم را راحت كرد. با ورود به دبيرستان كم كم خط فكري ام جهت مي گرفت . البته تقريبا شخصيت من در خانه و توسط پدر و مادرم ساخته شده بود. هر سه ي ما چه من چه خواهرانم نماز مي خوانديم و ماه رمضان روزه مي گرفتيم. ماه محرم هر سال با پدرم به تكيه محل مي رفتم و در دسته ها سينه و زنجير مي زدماما در دبيرستان اين انتخاب اگاهانه و از روي فكر و تشخيص بود. نه فقط يك دنباله روي و اطاعت محض .
با كاي دوندگي و تلاش در امتحان ورودي يكي از بهترين دبيرستانها قبول شديم. شرط ورود به اين دبيرستان سادگي و رعايت موازين اسلامي بود. قوانين سخت و نظامي اش باعث مي شد كه هر سال تقريبا صد در صد قبولي در كنكور سراري بدهد و همين بيشتر باعث مي شد كه خودمان را در اين مكان جا بدهيم. هم من هم علي و رضا در رشته رياضي ثبت نام كرديم و باز هم در يك نيمكت نشستيم. درسها سخت بود و كلاسهاي تست زني و فوق العاده از همان سال هاي اول سفت و سخت دنبال مي شد. از صبح تا بعد از ظهر گاهي تا شب در مدرسه بوديم و درس مي خوانديم. سال اول با بهترين نمرات و سعي و تلاش زيادمان به پايان رسيد. تابستان هم به كار و پول جمع كردن گذراندم. در ابتداي سال تحصلي جديد رضا زمزمه رفتن سر داد . رضا پسر خيلي خوبي بود.با ايمان و با هوش قد و هيكل متوسطي داشت با يك صورت سبزه و يك جفت چشم سياه و مشتاق كه هميشه هوشيار بود. رضا هميشه در حال بحث و گفتگو با يك عده بود. حلا فرقي نمي كرد با سال بالايي ها باشد يا با معلمان اما هميشه در مورد سياست روز و اوضاع دنيا اظهار نظرهاي كارشناسانه ارائه مي داد. آن سالها هم با همين روحيه شروع كرد . اوايل سال در يك زنگ تفريح كنار من و علي نشسته و به سادگي گفت : بچه ها من ميخوام برم !
با تعجب پرسيدم كجا مي خواي بري ؟
رضا نگاهي به من انداخت و گفت : جبهه .
همين كلمه ساده من و علي را از دنياي بچه گي مان جدا كرد. علي مشتاقانه پرسيد :
- بابات اجازه داد ؟
رضا سري تكان داد : نمي دونم هنوز بهش نگفتم . ولي من تصميم خودمو گرفتم . به هر قيمتي شده ميرم.
با بهت گفتم : حالا چطور شد يكهو به فكر رفتن افتادي ؟
رضا با حرارت گفت: چون ممكنه جنگ تموم بشه و من ديگه هيچوقت فرصت نكنم از مملكتم دفاع كنم ديگه وقتشه كه ما هم بريم الان به مااحتياج دارن.
علي خجولانه پرسيد : پس درست چي ميشه ؟
رضا فوري جواب داد : متفرقه امتحان مي دم. پسر عباس اقا الان سه ساله داره مي ره جبهه و مي آد . هر دفعه مي آد امتحان مي ده و دوباره مي ره .
علي با تعجب پرسيد : حجت ؟
رضا سر تكان داد : آره چند شب پيش ديدمش امده بود مرخصي تا امتحان بده داره ديپلم ميگيره . خيلي از اون ور تعريف مي كرد. كاش شما هم بوديد مي شنيديد.
آن روز گذشت و اين فكر در سر هر سه مان ريشه دواند. اواسط سال تحصيلي بود كه از تلويزيون و راديو براي يك عمليات بزرگ در خواست نيرو كردند . قرار شد تمام داوطلبين به مساجد محل بروند براي ثبت نام. من هم پيش پدرم رفتم و ازش خواستم با هم صحبت كنيم . كتش را برداشت و به طرف در خانه راه افتاد . زير لب گفت : پس بالاخره نوبت تو شد؟
در راه برايش توضيح دادم كه علي و رضا هم مي خواهند بروند و من هم مي خواهم همراهشان بروم. دربارهشرايط تحصيلي وامتحان هم برايش شرح دادم . وقتي حرفم تمام شد پرسيد : حسين چرا مي خواي بري ؟ فقط به خاطر اينكه دوستات دارن ميرن ؟
چند لحظه اي فكر كرم و گفتم : فقط اين دليلش نيست . بيشتر براي اينه كه من هم سهمي در اين دفاع داشته باشم . دلم مي خواد منم كمكي كرده باشم حتي اگر پشت جبهه و درحد واكس زدن كفش بچه ها باشه.
پدرم سري تكان داد و گفت : من حرفي ندارم.
با شادي بغلش كردم وبوسيدمش . با بغض گفت : حسين خودت بايد به مادرت بگي من نميتونم.
قبول كردم و با سرعت دم در خانه علي اينها رفت. پدر اوهم رضايت داده بود . بعد هر دو با هم دنبال رضا رفتيم . پدر او هم پس از كلي داد و فرياد راضي شده بود . قرار گذاشتيم فردا صبح اول وقت به مسجد برويم و ثبت نام كنيم.
صبح زود وقتي جلوي مسجد رسيديم جمعيت موج ميزد. توي صف ايستاديم تا نوبتمان شد. حاج آقا خلج ما را مي شناخت با ديدنمان خنديد و گفت :
- پس بالا خره باباهاتون رو راضي كرديد ها ؟
اسممان را نوشت و مداركمان را گرفت بعدگفت ك عصري از باباتون مي پرسم ببينم رضايت نامه ها واقعيه يا نه؟
با خوشحاي سر كلاس رفتيم. دل تو دلمان نبود كه كي اعزام مي شويم . ممكن بود چند روز بعد از ثبت نام اعزاممان كنند ممكن بود چند ماه طول بكشد. جالب اينجا بود كه هيچكدام هنوز به مادرانمان نگفته بوديم . علي كه با شهامت مي گفت : من همين امروز بهش مي گم .
اما رضا با فكر تر بود : هر وقت قرار شد اعزامم كنند چند روز قبلش بهش مي گم. اينطوري حرص و جوش بيخود نمي خوره.
منهم با اين راه موافق بودم. تب و تابمان داشت فروكش مي كرد و هنوز خبري از اعزام ما نبود . تااينكه يك ماه بعد حاج اقا خلج رو توي مسجد ديديم . با ديدنمان به طرفمان آمد و گفت : خوب شد ديدمتون براي دو روز بعد اماده باشيد . اول يك دوره اموزشي و كار با اسلحه داريد بعد اعزام مي شويد جبهه .
از خوشحالي در حال انفجار بوديم. هر سه مان تا اخر شب با هم حرف ميزديم و شادي مي كرديم . با هم قرار گذاشتيم هر طوري هست با هم بمانيم.
همان شب تصميم گرفتيم به مادرانمان اطلاع بدهيم . هيچوقت آن شب يادم نمي رود. مادرم در آشپزخانه بود و داشت غذا درست مي كرد . مرضيه گوشه اي نشسته بود و داشت سبزي پاك مي كرد . صدايش كردم برگشت و با محبت نگاهم كرد. دلم نمي امد بهش بگم . با زحمت زياد گفتم بياد حيط با هاش كار دارم. فوري زهر صدا كرد و قشق را داد دستش بعد پشت سر من امد توي حياط . روي پله نشستم و گفتم : مامان مي خواستم يك چيزي بهت بگم.
با هول و ترس پرسيد : چي شده ؟
با صدايي خفه گفتم : هيچي نشده من و رضا و علي با هم اسم نوشتيم براي جبهه پس فردا هم بايد بريم براي اموزش.
يكهو رنگش مثل گچ سفيد شد و لبانش شروع به لرزيدن كرد. همانجا روي زمين نشست . دستپاچهگفتم : مامان فعلا جايي نمي ريم . مي ريم براي آموزش. ...
مادرم با بغض گفت : بعدش چي ؟
سرم را پايين انداختم . صداي هق هق سوزناك مادرم غذابم مي داد. اهسته بلند شدم و از در بيرون امدم . كمي توي كوچهقدم زدم كه ديدم رضا و علي همرا هم به طرفم مي ايند . انها هم به مادرانشان گفته بودند. علي مي گفت مادرش وقتي فهميده حرف پسرش جدي است رضايت داده است رضا هم به مادرش گفته بود.
مادر او هم شروع به گريه و زاري كرده و به پسرش التماس كرده كه نرود. چند ساعتي همراه هم قدم زديم.بعد هر كدام به طرف خانه هايمان راهي شديم. وقتي در حياط را باز كردم پدر و مادرم هردو در حياط بودند. زير لب سلام كردم . چشمان مادرم سرخ سرخ بود. پدرم هم انگار گريه كرده بود.با ديدن من هر دو بلند شدند و به طرفم آمدند. مادرم محكم در اغوشم گرفت و گفت : حسين اگه بلايي سرت بياد چه خاكي به سر كنم ؟
پدرم فوري بهش توپيد : زن نفوس بد نزن ! انشاءالله مي ره و بر ميگرده آب از اب هم تكون نمي خوره.
دوباره بغض مادر در گلو شكست. طاقت نگاههاي پور سوزشان را نداشتم بدون خوردن شام رفتم زير لحاف و سعي كردم بخوابم
__________________
دلتنگم اما
تو را طلب نمیکنم…نه اینکه بی نیازم … صبورم...
felfel آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 03-06-2012   #19
felfel
عضو ویژه
 
felfel آواتار ها
 

تاریخ عضویت: Feb 2012
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,039
تشکرهای ایشان: 2,293
706بار در340پست از ایشان تشكر شده است
پیش فرض

فصل نوزدهم همه در حال خداحافظی بودند. رضا و علی در میان خانواده هایشان منتظر من بودند. در میان اشک و آه مادرانمان سوار اتوبوس شدیم و با فرستادن چند صلوات، حرکت کردیم. در میان راه، همه سرودهای هیجان انگیز انقلابی می خواندیم و عده ای از بچه ها، پرچم هایی را از پنجره تکان می دادند. در مدت آموزش، کم کم به محیط خو می گرفتیم و آن التهاب و هیجان اولیه جایش را به صبوری و تفکر در مورد هر حرکتمان داد. آخرین روزهای دورۀ آموزشی به ما اجازه یک دیدار با والدینمان را دادند. شوق جبهه رفتن، همه دلها را به تپش انداخته بود. چه روزهایی بود. شب ها همه در مراسم دعایی که بعد از نماز بر پا بود، شرکت می کردیم. آن روزها، پسری هم سن و سال خودمان به جمع سه نفرمان اضافه شد. بچۀ اصفهان بود و علاوه بر لهجۀ شیرینش، کلی مرام و صفا داشت. اسمش امیر حسین بود که همه امیر صداش می کردند. از همان روزهای اول با ما رفیق شد و از آن به بعد هر چهار نفر با هم بودیم. وقتی برای خداحافظی مادر و پدرم را دیدم، حس می کردم سالها سن دارم. احساس بزرگ شدن و بلوغ فکری عجیبی داشتم. در قلبم به هدفم افتخار می کردم و از آن موقع تا حالا هم لحظه ای احساس پشیمانی به سراغم نیامده است. وقتی مادرم رو بوسیدم، در گوشم زمزمه کرد: حسین تو رو به آقات حسین، سپردم. الهی که پیروز بشین و با دست پر برگردین.
انگار مادرم هم در این مدت عوض شده بود. رضا و تسلیم، راهی ام کرد و قلبم را پر از شادی کرد. از احساس نارضایتی مادرم، ته دلم چرکین بود که آن هم برطرف شد. همه مان در یک تیپ و گردان فرستادند به جبهۀ گیلان غرب، اینجاست که واقعا ً ضرب المثل « شنیدن کی بود مانند دیدن » مصداق پیدا می کند. نمی دونی چه خبر بود. نیرویی که پیاده می کردند به صورت نعل اسبی چیده می شد و فاصله با توجه به موقعیت در این نعل اسب با خط مقدم تعیین می شد. ما جزو تیپ قوامین بودیم. بچه ها از هر قشر و سطحی آنجا بودند. از بی سواد گرفته تا پزشک و تحصیل کرده، دوشادوش هم برای یک هدف، متحد شده بودند شبهایی بود که از شدت آتش دشمن، خواب به چشم هیچکس نمی آمد. همه با هم، یکدل دعا می کردیم. زیارت عاشورا می خواندیم. تا صبح ذکر می گفتیم و همرزمانمان را دعا می کردیم و باور کن، که با چشمهای خودم می دیدم که چطور دعا و توسل به ائمه، معجزه می کند! در تمامی مراحل، من و علی و رضا و امیر کنار هم بودیم و تازه می فهمیدیم که دوستان چه صفاتی دارند و ما بی خبر بودیم. بنا بر تجربه و سن و سال، ما رو در محورهای مختلف عملیاتی پیاده می کردند. مثلا یک محور چهار کیلومتری خط مقدم بود و یک محور سیصد متر با دشمن فاصله داشت. اوایل کار، ما عقب بودیم، خوب باید اول عادت می کردیم تا بفهمیم برای هر اتفاق چه عکس العملی باید نشان دهیم، بعد جلو می رفتیم. آن وقت ها، همه دلشان می خواست خط مقدم باشند. گاهی به فرمانده گروهان التماس می کردند که منتقل شوند به خط مقدم، اما نمی شد. خوب هر چیزی حسابی داشت و ما زیادی احساساتی بودیم. دلم نمی خواد حالا همۀ جزئیات رو برات بگم چون تا به چشم نبینی، درک نمی کنی چه بر ما گذشت. کم کم، دیدن مرگ برایمان عادی می شد. خصوصا ً اینکه می دیدیم هر رزمنده موقع شهادت چقدر خوشحال و راضی است و این مسئله باعث می شد خیلی احساساتی نشویم و روحیه مان را نبازیم. گاهی پس از چند ماه انتظار، نامه ای از طرف خانواده مان می رسید و خوشحالمان می کرد. بعد از گذشت تقریبا ً هشت ماه، به ما مرخصی دادند. چنان به جبهه و همسنگرهایمان خو کرده بودیم که تقریبا ً با زور راضی مان کردند، برویم. آن شب با همه خداحافظی کردیم و حلالیت خواستیم. قرار بود فردا با هم به طرف تهران حرکت کنیم. نیمه های شب بود که از شدت سر و صدا از خواب پریدم. اینکه می گم سر و صدا، فکر نکنی سر و صدای عادی تیر و تفنگ، چون به این سر و صداها عادت داشتیم و با شنیدنش از خواب نمی پریدیم. وقتی بیدار شدم، آسمان از شدت انفجار سرخ و روشن بود. بچه ها سریع به حالت آماده باش در آمدند و از سنگر بیرون زدیم. هنوز فاصله زیادی با سنگر نگرفته بودیم که انفجار مهیبی همه را از جا پراند. وقتی پشت سرمان را نگاه کردیم همه سجده شکر به جا آوردیم. سنگری که لحظۀ پیش ساکنش بودیم با خاک یکسان شده بود و در شعله های آتش می سوخت. با فرمان فرمانده از جا پریدیم، همه مان یک حالت بهت و ناباوری داشتیم. یک لحظه بعد، همه در میان آتش بودیم. انفجاری بزرگ هر چهار نفرمان را از هم پاشاند. صدای ناله و فریاد یا حسین از هر طرف بلند بود. بانگ یا زهرا و درخواست کمک شنیده می شد. لحظه ای حس غریبی در تمام تنم دوید. سوزش زیادی دربدنم داشتم. پاهایم را حس نمی کردم و دهانم مزه خون می داد. با جان کندن روی آرنج بلند شدم و به اطراف نگاه کردم. علی سینه خیز جلو می رفت، به طرف یک توده سیاه، فریاد کشیدم:
- علی... علی، رضا کو؟
در روشنی رنگی مُنورها اشاره دستش را دیدم. خودم را روی سینه جلو کشیدم. تمام تنم می سوخت و انگارهزاران هزار سوزن در بدنم فرو می رفت. وقتی به نزدیک علی رسیدم، متوجه شدم توده سیاهی که بی حرکت روی زمین افتاده، رضاست. صورتش غرق خون بود. بدن نحیفش سوخته بود و از شکمش خون فراوانی می رفت. درد خودم یادم رفت. داد زدم: رضا... رضا...
علی هق هق می کرد و سر رضا را روی پایش گرفته بود. دیگر درد را حس نمی کردم. تمام بدنم سِر شده بود. دو زانو نشستم. روی صورت رضا خم شدم. صدای خرخری از دهانش می آمد. با آستین لباسم، خون های روی صورتش را پاک کردم. صورت جوان و شادابش تکه ای گوشت لهیده بود. لب وبینی اش صاف شده و چشمانش بسته بود. آهسته گفتم: رضا، بلند شو. فردا باید برگردیم. تو باید بیای. من جواب مادرتو چی بدم؟
لحظه ای انگار خرخرش ساکت شد. بعد آهسته، خیلی آهسته گفت:
- بچه ها از مادر و پدرم حلالیت بخواین، من که راضی و خوشحالم!
شهادتین رو با خس خس و زحمت فراوان گفت و رفت. به همین سادگی، رفیق چند ساله مان پر کشید. علی از شدت گریه به حال مرگ افتاده بود و من در بهتی تلخ فرو رفتم. کم کم افق روشن می شد و سپیده سر می زد. هوا گرگ و میش بود که سر و صداها کم شد. امیر با دیدنمان ذوق زده گفت:
- الحمدالله، شما سالم هستید...
بعد با دیدن سکوتمان به طرفمان آمد. لحظه ای بعد فریاد کمک خواهی اش گوش فلک را کر می کرد. دستش را روی پایم گذاشته بود و فشار می داد. با صدایی خفه گفت:
- تو از کی تا حالا خونریزی داری؟
آخرین صدایی که در گوشم پیچید، صدای علی بود که امام حسین رو به کمک می طلبید. وقتی چشم باز کردم، همه جا سفید و ساکت بود. علی کنارم نشسته بود و با دیدن من، که چشم گشودم، اشک از دیدگانش جاری شد. روی تخت بیمارستان در یکی از شهرهای مرزی بودم. علی می گفت سه چهار روزی هست که بیهوشم، البته گاهی برای مدت کوتاهی چشم می گشودم و دوباره از هوش می رفتم. ترکش خمپاره، پاهایم را آش و لاش کرده بود. پاهایم تا لگن در گچ بود و بعدها فهمیدم استخوان ساق چپم، از بین رفته و به جایش پلاتین گذاشته اند. حدود یک ماه روی تخت بیمارستان بودم. پوست سینه و پشتم، سوخته بود و پانسمان شده بود. عوض کردن پانسمان ها برایم عذاب الیم بود. پوستم به همراه پانسمان ها کنده می شد و فریادم را به هوا بلند می کرد. خوب سنی نداشتم. تقریبا ً هفده سالم بود و برای درد کشیدن خیلی کوچک بود. علی، با اینکه می توانست به تهران برود همراه من در بیمارستان ماندگار شده بود. هر وقت بهش می گفتم برگردد تهران و خانواده اش رو ببیند، بهانه ای می آورد. سرانجام یک روز، رک و پوست کنده گفت:
- حسین من تنها نمی رم. تحمل دیدن مادر رضا رو ندارم. می خوام حداقل تو هم همرام باشی.
دوباره یاد رضا، آتش به دلهایمان زد. هر دو با هم به گریه افتادیم. پلاک گردن رضا، در دستان علی منتظر رسیدن به دست مادرش بودند. سرانجام وقتی کمی حالم بهتر شد اعزامم کردند به تهران. مدتی هم در بیمارستان های تهران بستری بودم تا عاقبت گچ پایم را باز کردند و پانسمان ها را برداشتند. مادر و پدرم از لحظه ورودم، مدام دور و برم می چرخیدند و با نگاهشان قربان صدقه ام می رفتند. از طرف بسیج محل، به مادر و پدر رضا خبر شهادت فرزندشان را داده بودند و باری از دوش من و علی برداشتند، اما هیچوقت روزی که از بیمارستان به خانه آمدم را فراموش نمی کنم. دم درِ خانه گوسفندی را قربانی کردند و با سلام و صلوات وارد خانه شدم. همۀ فامیل حتی عمه ام آ مده بودند. دو خاله ام، مهری و زری که هر دو از مادرم بزرگتر بودند و دو دایی ام، عباس و محمود با زن و بچه هایشان و شوهرخاله ها و دختر و پسرهایشان همه در حیاط کوچک خانه، انتظارم را می کشیدند. با ورودم همه صلوات فرستادند و من لنگ لنگان وارد خانه ای شدم که گاهی در جبهه خوابش را می دیدم. بعد ناگهان مادر رضا سر تا پا سیاه سیاه پوش جلو آمد. بغض در گلویم گره خورد. همه ساکت شدند. مادر رضا، انگار ده سال پیرتر شده بود، با قدی خمیده و چشمانی سرخ جلو آمد و محکم بغلم کرد. همه به گریه افتادند. از روزی که وارد تهران شده بودم، مادر رضا را ندیده بودم. چند لحظه ای که گذشت، مرا از خودش دور کرد و با صدایی خش دار گفت: حسین تو بوی عزیزم رو می دی. بوی رضا رو! بگو... راستش رو بگو، دم آخر تو با بچه بودی؟
با بغض و شرم گفتم: بله، حاج خانم، من بالای سرش بودم.
مادر رضا پا به پا شد: بچه ام چه جوری مرد؟
آهسته و خلاصه شرح ماجرا را دادم. همه چشم و گوش شده بودند. صدای هق هق مادرم و مادرعلی، سکوت را بر هم می زد. مادر رضا به سختی پرسید:
- دم آخری، بچه ام حرفی نزد؟
نتوانستم خودم راکنترل کنم و مثل بچه ها به گریه افتادم. در میان سیل اشک گفتم:
- چرا، ازم خواست از شما وحاج آقا حلالیت بطلبم.
لحظه ای مادر رضا چشمانش را بست. بعد آهسته گفت:
- رضا جون، مادر، تو ما رو حلال کن. تو دست ما رو بگیر و اون دنیا شفیع من رو سیاه باش.
از شدت ضعف از حال رفتم و دوباره خانه شلوغ شد.
چند روز بعدی در مراسم تدفین و مسجد یاد بود رضا گذشت. سر کوچه، حجلۀ بزرگی گذاشته بودند وعکس رضا که ساده و معصومانه می خندید در **** قرار داشت. مادر رضا، پلاک گردن پسرش را از علی نگرفته بود. اعتقاد داشت رضا از همراهی ما بیشتر راضی است. کمی که حالم بهتر شد همراه علی به مدرسه رفتیم تا شرایط امتحان متفرقه را بپرسیم. مدرسه یکپارچه سیاه پوش شده بود. تقریبا ً از هر کلاس یکی دو نفر شهید شده بودند و عکسشان در سالن اجتماعات و بر در و دیوار، ذهن را می خراشید. با توجه به موقعیت من و اینکه هم من و هم علی می خواستیم دوباره به جبهه برگردیم، کارهایمان زود درست شد و از ما به همراه چند رزمنده دیگر امتحان گرفتند. چند روزی هم به استراحت و دید و بازدید گذشت، خواهرانم با کنجکاوی کنارم می نشستند و هر کلمه را از دهانم می قاپیدند. مرضیه که بزرگتر بود عاقلانه سوالاتی در مورد نحوه جنگیدن و وضعیت جبهه می پرسید، اما زهرا کودکانه دلش می خواست برایش پوکه فشنگ یادگاری بیاورم. دوباره با علی اعلام آمادگی کردیم و قرار شد به محض اعزام یک عده از بچه ها ما را هم در جریان بگذارند. باز مادرم غمگین و غصه دار التماس می کرد که نروم. با لحنی سوزناک می گفت:
- حسین، تو مجروح شدی. تو وظیفه ات رو انجام دادی. با این پا چطور می خوای بری بجنگی؟
سعی می کردم قانعش کنم: مادر من، عمر دست خداست. ممکنه جبهه نرم و همین فردا موقع رد شدن ازخیابون برم زیر ماشین. ما که از فردا خبر نداریم.
بی صدا اشک می ریخت و دلم را ریش می کرد. پدرم اما مغرور و سر بلند از اینکه پسرش در مقابل دشمن قد علم کرده، مرا تشویق می کرد و با آرزو می گفت:
- شاید من هم بیایم.
بعد وقتی به چهرۀ گلگون مادرم نگاه می کرد، خندان ادامه می داد:
- البته من مسئولیت زندگی رو دوشمه. دو تا دختر و یک زن رو نمی شه به امان خدا ول کرد. تو فامیل هم همه مثل خودم دست به دهن هستن و نمی شه ازشون انتظار کمک داشت...
و من صبورانه همراهی اش می کردم: شما هم در حال جنگ هستین. هر کی برای خانواده اش تلاش بکنه در حال جنگ است. چه فرقی می کنه؟
دوباره با روحیه ای قوی و دلی امیدوار راهی شدیم. بعد از گذشت اولین هفته باز در محیط جبهه حل شدیم. امیر هم که از مرخصی برگشته بود با شادی و خوشحالی به استقبالمان آمد. گاه گاهی یاد رضا، اشک به چشمانمان می آورد. در مدت غیبت ما، عده ای دیگر از هم تیپانمان شهید شده بودند، عده ای مجروح و زمینگیر به شهر و دیارشان برگشته بودند. و عده ای جدید و تازه وارد به جایشان در تیپ مستقر شدند. خیلی زود باز با هم اخت شدیم و با اعتقاد به هدف، جلو رفتیم.
از وقتی رضا شهید شده بود من و علی بیشتر هوای هم را داشتیم و حتی وقت خواب هم در کنار هم می خوابیدیم. ترس از دست دادن دوست و رفیق و تنها ماندن، لحظه ای رهایمان نمی کرد. علی، پلاک رضا را هم به گردن آویخته بود و اعتقاد داشت اینطوری رضا همراه ما می ماند. یکسال دیگر هم در میان جنگ و خون گذشت. امتحانات سال سوم را هم با موفقیت دادیم. هر بار که به مرخصی می آمدیم، تحملمان کمتر می شد. دلمان می خواست زودتر به خط برگردیم. لحظه ها برایمان غنیمت بود و زندگی عادی برایمان سطحی و خسته کننده شده بود. در همان سال ها متوجه شدم که علی، به خواهرم مرضیه، دل بسته و مرضیه هم با دیدن علی، سرخ و سفید می شود. البته مرضیه هنوز سنی نداشت ولی خوب وضع زندگی ما طوری بود که دخترها در سن و سال پایین هم آمادگی ازدواج داشتند. مرضیه خواهرم تازه چهارده سالش تمام شده بود و در اوج زیبایی و شکفتگی بود. البته در حضور علی، هیچوقت پایش را داخل اتاق نمی گذاشت و در وقت خداحافظی هم چادرش را تا روی چشمانش پایین می کشید. اما من هم برادرش بودم و از تغییر حالاتش می توانستم ماجرا را دریابم، علی هم که از برادر به من نزدیکتر بود و خیلی زود به حال درونش پی بردم. آخرین باری که به جبهه اعزام شدم اواخر سال 65 بود. دیگر رفت و آمدمان طوری عادی شده بود که حتی مادر دل نازک من هم با طاقت بیشتری، راهی ام می کرد. باز من بودم و جبهه، من بودم و علی و شبهای پر از دعا و راز و نیاز، من بودم و حمله و تیر اندازی. من و علی هر دو آرپی جی زن شده بودیم و از این ارتقای مقام خوشحال و راضی بودیم و به همه فخر می فروختیم. دیگر اکثر اوقات در خط مقدم همراه با فرمانده عملیات، به آب و آتش می زدیم. اما آن سال آبستن خیلی حوادث بود.
__________________
دلتنگم اما
تو را طلب نمیکنم…نه اینکه بی نیازم … صبورم...
felfel آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 03-06-2012   #20
felfel
عضو ویژه
 
felfel آواتار ها
 

تاریخ عضویت: Feb 2012
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,039
تشکرهای ایشان: 2,293
706بار در340پست از ایشان تشكر شده است
پیش فرض

فصل بيستم
آن روز از صبح دل آسمان جبهه گرفته بود. نم نم باران صورت هاي آفتاب سوخته مان را نوازش مي كرد. صداي راز و نياز مجتبي به گوشم مي رسيد. كنار سنگر نشسته بود و با زاري مي ناليد :
- اي خدا آخه چرا همه مي تونن برن خط فقط من نميتونم ؟.... خدايا كاري كن ! كاري كن ! بذار سيد منو هم بفرسته خط ....
مجتبي پسر كوچك و كم سن و سالي بود كه تقريبا ساعتي يكبار به سيد التماس مي كرد :
- اقا به پاتون مي افتم تو روبه جدت قسمت مي دم منو هم بفرست خط .
سيد هم هر بار صبورانه جواب مي داد : نمي شه تو هنوز بچه اي سن و سالي نداري تا همينجا هم بيخود آمدي اصرار نكن به وقتش تو هم ميري .
آن روز صبح هم طبق معمول مجتبي در حال دعا بود. قرار بو ما همراه سيد جلو برويم. مجتبي و امير كه بيسيم چي سنگر بود همان جا مي ماندند. امير شب گذشته كشيك داده بود و حالا زير پتوي خاكستري رنگ سربازي در حال خر و پف كردن بود. من و علي تصميم گرفتيم امير را براي خدا حافظي بيدار نكنيم. به نوبت خم شديم و صورتش را بوسيديم. بعد با مجتبي خداحافظي كرديم. مجتبي دستمان را گرفت و روي سرش گذاشت بابغض گفت :
- خوش به حالتون . دستتون زير سر ما بلكه دل سيد نرم بشه و يه من هم رحم بكنه.
هر دو خنديديم و با چند نفر ديگه از بچه ها راه افتاديم. همه تجهيزات لازم را بداشتيم و حركت كرديم. آن موقع توي فاو بوديم و تا خط دشمن تقريبا سيصد متر فاصله داشتيم. در حال گذاشتن گلوله هاي آر پي جي بوديم كه صداي ملتهب سيد بلند شد .
- بچه ها آمپولهاتون رو ترزيق كنين مي گن پدر صلواتي خردل مي زنه.
آن لحظه اصلا نگران نشديم . دلمان جوان بود و سرمان پرازشر و شور . با اينحال به حرف سيد گوش كرديم . به هر كدام از ما يك امپول اتروپين داده بودند كه روي ران تزريق مي شد. خيلي هم سريع و فوري مثل فشنگ فرو مي رفت. وقتي كارمان تمام شد صداي الله اكبر بچه ها بلند شد . بعد اتش دشمن روي ما گشوده شد و فرصت تفكر از همه مان گرفت. بانگ يا حسين و يا زهرا همراه صداي رگبار و انفجار طنين اندز شده بود. تمام فضا پر از بوي گوشت سوخته و باروت و گرد و خاك بود. چشم چشم را نمي ديد. فقط يك لظه صدايي را شنيدم كه فرياد كرد :
- ماسكاتون رو بزنيد...... شميايي يه!
با هول و هراس به اطرافم نگاه كردم علي كنارم بود و داشت توي كوله پوشتي اش را مي گشت .ماسكم را بيرون كشيدم . فرياد زدم : علي پيدا كردي ؟
علي نالان گفت : حسين تو ماسكو بزن من انگار جا گذاشتم.
با دقت نگاهش كردم . ماسك روي صورتم قدرت درست ديدن را از من مي گرفت. اما انگار از دستش خون مي رفت. خداي من علي زخمي شده بود. با هول و هراس ماسكم را برداشتم و روي صورت از درد فشرده اش كشيدم. چند دقيقه بعد علي در بغلم از حال رفت. چفيه را از دور گردنم باز كردم و روي صورتم كشيدم. همه جا پر از دود سياه بود . بوي عجيبي مثل بوي خيار در فضا موج ميزد. سعي مي كردم كمتر نفس بكشم . ر نهايت عجله عقب كشيديم. تعداد كشته ها زياد بود و مجروحين هم كم نبودند. ولي واي از وقتي كه برگشتيم. سنگري وجود نداشت همه چيز پاشيده شده بود. به اجساد همرزمانم كه به طرز فجيعي متلاشي شده بود خيره ماندم. يك دست و يك پاي امير از بدن كنده شده و در مسافتي دورتر افتاده بود. صورت نجيب و عزيزش غرق خون بود. تمام لباسش پاره و تكه تكه شده بود. كمي ان سو تر سر و بلا تنه مجتبي افتادهبود. جفت پاهايش گم شده بود. چشمانش باز بودند و معصومانه به ابرهاي اسمان خيره مانده بود. مي دانستم كه براي رفتن به بهشت احتياج بهپا ندارد. دهنم خشك شده بود. علي را به درمانگاهاعزام كرده بودندومن تنها ي تنهابودم. لحظه اي بعد سر و صداي بچه ها به خودم اورد مثل تماشاگري كه به سينما آمده خيره به منظره روبرويم مانده بودم. قدرت تكلم و حركت نداشتم . صداي نالان و گريان سيد بلند شد :
- مجتبي پسرم شهادتت مبارك !..
صداي هق هق گريه اش بعضي كلماتش را نا مفهوم كرد.
- مجتبي سيد، قربون اون صورت نجيبت برم ! حالا چطوري به مادرت بگم؟ چطور بگم كه موقع پرواز پسرش پدر بالاي سرت نبود. بعدا به من نمي گه تو چطور پدري بودي كه پسرتو تنها گذاشتي؟ مجتبي .... مجتبي
تنم بخ كرد. يعني مجتبي پسر سيد بود ؟ پس چرا هيچوقت نگفتن ؟ چرا سيد به مجتبي كه پسرش بود انقدر كارهاي سخت محول مي كرد؟ ..... چرا .... چرا ؟
هزار سوال در سرم مي چرخيد. بهت زده و مات روي زمين نشسته بودم .ناگهان صداي كسي بقيه رامتوجه من كرد :
- سيد حسين ماتش برده !
دو سيلي محكم به دو طرف صورتم و پشنگ آب به خود آوردم. به گريه افتادم. روي خك جبهه كه بوي خون و غيرت مي داد سجده رفتم. دلم تنگ بود. ياد رضا افتادم. ياد روزهايي كه با امير مسابقه جوك مي گذاشتيم و او با لهجه اصفهاني و زيبايش تمام شخصيت جوك ها را تبديل به اصفهاني مي كرد. به ياد مجتبي و دل مهربانش افتادم. خدايا! مرا هم ببر. ديگر طاقت ديدن بدن هاي تكه تكه شده رفيقانم را ندارم. چشمانم را روي هم گذاشتم. يا حسين شهيد منو هم بطلب. اقا مرا هم ببر. از علي خبرگرفتم. استخوان بازويش خرد شده بود. اما خدا رو شكر زنده بود. او هم نگران من و امير و بقيه دوستان شده بود. صلاح ديدم خبر شهادت امير و مجتبي را فعلا به او ندهم. روحيه اش حسابي افسرده مي شد. دوباره موقع مرخصي مان فرا رسيد و با علي كه حالا دستش در گچ وبال گردنش شده بود حركت كرديم. هردو خسته و آفتاب سوخته ولاغر اما زنده بوديم. باز هم مادرم با ديدنم به گريه افتاد. خواهر هايم قد كشيده و بزرگ شده بودند و پدر و مادرم خميده و پير تر ! آنها هم مثل ما زير اتش بودند. صدام لعنتي تهران را زير موشك گرفته بود. همان هفته اول به سراغ خانه رضا رفتيم. مادرش انگار همه چيز را پذيرفته بود. ساكت و صبور و ارام گرفته بود. به روال زندگي در خانه عادت مي كرديم. روزهاي اول مدام ازخواب مي پريدم. فكر مي كردمهنوز جبه ام . همش حالت آماده باش بودم. مادرم مي گفت گاهي در خواب فرياد مي زنم اسم امير مجتبي را مي برم. طفلك نمي دانست پسر نوزده ساله اش چه صحنه هايي را شاهد بودهو در چه شرايطي زنده مانده است. اول هفته بود كه با علي به مدرسه رفتيم. مي خواستيم امتحان بدهيم. كمي درس خوانده بوديم و همين براي گرفتن نمره قبولي كافي بود. من فقط به خاطر دل مادرم دنبال تحصيل بودم وگرنه در جبهه به اين نتيجه رسيده بودم كه انسان بودن هيچ ربطي به تحصيلات ندارد و اصولا انجا با مسايلي سر و كار داشتم كه درس خواندن خيلي پيش پا افتاده و بچگانه به نظر مي رسيد. اما مادرم اصرار مي كرد و قربان صدقه ام مي رفت كه ديپلم بگيرم. ارزويش اين بود كه به دانشگاه بروم ومهندس شوم. خواهرانم هم چشم به من داشتند و من دلم نمي خواست الگوي بدي برايشان باشم.
به هر ترتيب امتحان داديم و امديم.در راه علي شروع به صحبت كرد.
- مادرم پافشاري مي كند كه زن بگيرم.
با خنده گفتم : تو كه دهنت بوي شير ميده حاج خانوم اين حرفو زده؟
علي اين پا و اون پا شد : خوب من پسر بزرگش هستم.. مي ترسه برم و ديگه برنگردم. مي گه دلش مي خواد دامادي ام رو ببينه و ...
تو حرفش رفتم : اين كه ديگه عذر بدتر از گناهه ! تو كه خوت تنها هستي كلي دغدغه فكري دارن ! حالا فرض كن يه نفر هم بياد تو زندگي ات ! اگه خداي نكرده يك موقع بلايي سرت بياد تكليف اون بدبخت چيه ؟
علي اب دهانش را قورت داد : من خودم هم همينو مي گم. اگه شهيد بشم دختر مردم هم بد بخت مي شه ... ولي مادرم پاشو كرده تو يك كفش كه الا و بلا تا اين دفعه زن نگيري نمي ذارم بري.
سري تكان دادم و هيچي نگفتم . علي خجولانه گفت ك
- براي اين كه راضي اش كنم مي خوام نامزد كنم برم و برگردم اگه اتفاقي نيافتاد ايشالله عروسي كنم .... تو چي مي گي ؟
شانه بالا انداختم : به من چه ؟ خودت بهتر مي دوني .
چند لحظه اي در سكوت راه رفتيم. بعد علي با دودلي گفت : مي خوام بگم كه .... يعني حسين تو رو به خدا ناراحت نشي ها ! ولي مي خواستم بگم مرضيه خانم...
فوري متوجه منظورششدم. مرضيه تازه وارد پانزده سالگي شدهبود. البته از ساير هم سن و سالهايش درشت تر و خانم تر به نظر مي رسيد. رفتار معقولي هم داشت. اهسته گفتم : اما مرضيه هنوز خيلي بچه س!
علي من من كرد: خوب فعلا نامزد مي مونيم... تا يكي دو سال ديگه ! منهم بايد يك سر و ساموني به زندگي ام بدم . يعني مي گم كه....
با خنده گفتم : خيلي خوب حرفت رو زدي . من هم فهميدم . بذار با بابام صحبت كنم ببينم چي مي گه !
علي از شدت خوشحالي و شرم سرخ شد ومن دردل خنديدم.
عصر همان روز موضوع را با پدرم در ميان گذاشتم. در سكوت گوش داد و بعد بر خلاف انتظار من گفت :
اگه بخوان فقط نامزد كنن و يكي دوسال بعد عروسش رو ببره حرفي ندارم. بياد صحبت كنه ... مرضيه هنوز بچه س اگه نامزد كنه مانعي براي درس خوندن نداره فعلا هم كه علي يك پاش اينجاس يك پاش جبهه. پسر خوبي هم هست ديده و شناخته است هم خودش و هم خونواده اش ادماي شريف و خوبي ان! اين دختر هم بالاخره بايد شوهر كنه . چه بهتر كه علي با اين همه رشادت و شجاعت دامادمون بشه.
اين شد كه اخر همان هفته علي همراه مادر و پدرش با يك دسته گل در دست وارد شدند. به محض ورودشان اژير قرمز كشيدند وهمه با هم به طرف زير زمين رفتيم. اين سر و صداها به نظر من و علي مثل بازي بچه ها بود اما مادرهايمان انقدر اصرار مي كردند كه ما هم پناه مي گرفتيم و تا اعلام وضعيت عادي كنارشان مي مانديم. آن شب هم سرو صداي ضد هوايي ها بلند شد . بعد صداي سوتي منحوس و چند ثانيه بعد يك انفجار مهيب شيشه هارا لرزاند. بعد از چند دقيقه وضععادي شد و با خنده و گفتگو به اتاق برگشتيم. به شوخي زيرگوش علي گفتم : با امدن تو اژير كشيدن... بايد همه فرار كنن چون تو امدي !
بعد مرضيه باصورتي بر افروخته به داخل اتاق امد و چاي گرداند. زير چشمي به علي كه از شدت شرم سرش تقريبا به زانويش مي خورد نگاه كردم. بدون اينكه خواهرم را نگاه كند چاي رابرداشت و تشكركرد. چند دقيقه اي در سكوت گذشت بعد مادر علي با صميميتي اشكار رو به پدرم گفت :
- آقاي ايزدي قصد ما اينه كه پاي اين پسره را اينطرف ببنديم بلكه پي زندگي اش رو بگيه ازدختر شما هم بهتر و خانوم تر سراغ نداشتيم حالا اگه اين علي ما رو به غلامي قبول داريد بفرماييد تا بقيه صحبت ها پيش بره.
پدرم كمي جا به جا شد و گفت : والا حاج خانوم ما هم علي اقا رو مثل حسين دوست داريم. از كلاس سوم و چهارم دبستان اين دوتا با هم هستن و ما شاهد رفتار و كردار علي اقا بوديم و هستيم . اقا ، با غيرت ، نجيب ... ولي خوب همه چيز خيلي سريع پيش اومد مرضيه ما هنوز بچه است . درس مي خونه ....
پدر علي فوري گفت : اين كار مانع درس خوندن مرضيه خانوم نيست. قصدما فقط يك شيريني خوران ساده است.ايشالله مراسم بمونه وقتي علي جون به سلامتي رفت و برگشت.
پدرم سري تكان داد وبه مادرم ساكت به گلهاي قالي خيره شده بود نگاه كرد. مادرم با صدايي كه از شدت هيجان مي لرزيد گفت
- اجازه بدين ما کمی فکر کنیم ....
__________________
دلتنگم اما
تو را طلب نمیکنم…نه اینکه بی نیازم … صبورم...
felfel آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 

(View-All تعداد کاربرانی که این تاپیک را مشاهده کرده اند : 8
AY PARA, felfel, P@nisa, RaZoR*, Sahar, selia, sogoli, ~ sOuDi ‍~
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است

انتخاب سریع یک انجمن


اکنون ساعت 11:54 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.


Powered by vBulletin Version 3.8.8
.Copyright ©2000 - 2014, Jelsoft Enterprises Ltd

Free Persian Language By Persian Forum Ver 3.0
« ثبت شده در پایگاه ساماندهی وزارت ارشاد »
مسئولیت متون درج شده در این پایگاه اینترنتی، بر عهده ی نویسنده ی آن می باشد.