تالار گفتمان نبض فردا  

بازگشت   تالار گفتمان نبض فردا > علمی > کتابخانه نبض فردا > رمان

اطلاع رسانی

ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
قدیمی 08-22-2012   #1
Sahar
عضو ویژه
 
Sahar آواتار ها
 

تاریخ عضویت: Dec 2011
محل سکونت: پایتخت
نوشته ها: 21,073
تشکرهای ایشان: 32,274
36,365بار در12,700پست از ایشان تشكر شده است

صندوق مدال ها

پیش فرض رمان پر پرواز

كمتر از يك ساعت ديگر كار پرده تمام مي شد شش ماه پيش كه كار كشيدن اونو آغاز كرده بودم به حاج مهدي قول دادم كه تا شب عاشورا تمومش كنم وامشب شب سوم محرم بود . مي دونستم خيلي ها بي صبرانه منتظر بودن تا من بالاخره پرده رو كنار بزنم و به قول نادين اين شاهكار هنري قرن رو نظاره كنن . همه عطش ديدن پرده رو داشتن چون ازهمون روز اولي كه من كار كشيدن اون رو شروع كرده بودم حاج مهدي قدغن كرده بود كه كسي نگاهش به پرده بيفته براي همين يه پرده بزرگ وسط اتاقي كه توي خونه اش برام در نظر گرفته بود نصب كرد و ورود به داخل محوطه ي پشت اون پرده روممنوع اعلام نمود . روزهاي اول دليل اين همه حساسيت حاج مهدي رو نمي دونستم اما هر چه بيشتر پيش مي رفتم و با مرور زمان هر چه پرده كامل تر مي شد درك مي كردم چرا حاج مهدي علي رغم اشتياق بيش از حدش به ديدن پرده اين همه حساسيت داشت و به آن نگاه نمي كرد و اما ... امشب شب آخر بود...
باران شروع به باريدن كرده بود و از حياط صداي حاج مرتضي مداح كه با ناله و شيون مردم قاطي شده بود به گوش مي رسيد براي لحظه اي صداي حاج مرتضي كه با صداي رعد و برق آسمان يكي شده بود دلم را لرزاند حس و حال عجيبي داشتم توي صداش يه چيزي بود . دست از كار كشيدم و از پله ها پايين رفتم و از پرده ي نصب شده ي وسط اتاق گذشتم و كنار پنجره ايستادم از ديدن صحنه اي كه در مقابلم بود بي اراده اشك از چشمانم سرازير شد مردم توي اين باران شديد عاجزانه به سرو صورت خودشون مي زدند و گريه مي كردند . با ديدن اين صحنه ايده ي تازه اي مثل برق به مغزم خطور كرد در حالي كه اشكهايم رو پاك مي كردم خواستم به سمت پرده برگردم كه تلفن همراهم زنگ زدى! از ترس اينكه مبادا ايده از مغزم بپره ردِ تماس دادم ازپله ها بالا رفتم و مقابل پرده رسيدم و تا قلمو را به دست گرفتم دوباره گوشيم زنگ زد كه اهميتي ندادم و با خودم گفتم:بي خيال به قول سپيده ايده رو درياب .

دوباره مشغول كار شدم اما صداي زنگ گوشيم پشت سر هم بلند مي شد و رشته ي افكارم را پاره مي كرد عاقبت كلافه شدم و به طرف ميزي كه گوشيم روش بود رفتم و به شماره اي كه روي صفحه بود نگاه كردم و نام بهنام رو ديدم و تعجب كردم خيلي خنده دار بود خودم اين نام و شماره رو توي گوشيم ذخيره كردم و خودم هم نمي دونم كيه! هر چي فكر كردم يادم نيومد اون كيه با اين حال گوشي رو جواب دادم :


- بله بفرماييد !
- سلام دختر چرا گوشيت رو جواب نمي دي؟
متعجب از اين همه صميميتي كه در صداي مرد جواني كه ظاهرا آشنا بود اما نمي شناختمش پرسيدم :
- ببخشيد شما؟
- منم بهنام.
- بله اسمتون روي صفحه تلفنم بود !ولي متاسفانه به خاطرنمي آرمتون.
نمي دونم چرا احساس خاصي نسبت به اين اسم داشتم.
- مهم نيست!... ببين مي خوام ببينمت همين الان!
در صداي مرد جوان نوعي بي قراري بود كه باعث شد بپرسم:
- ببخشيد من نمي فهمم شما چي مي گين!اصلا شما كي هستين ؟
جوان كه حال بي قرارتر از قبل بود گفت :
- من جلوي درتكيه ي حاج مهدي ايستادم بياي بيرون به خاطرمي آري من كيم! ببين در مورد وثوق, من پيك هستم .
- وثوق چي شده ؟
مرد جوان بدون اينكه پاسخ سوالم رو بدهد گوشي رو قطع كرد هاج و واج مونده بودم ! اين بهنام كيه كه من اسمش روتوي گوشيم دارم اما يادم نيست كي و كجا ديدمش ؟ اين كيه كه وثوق رو مي شناسه؟ اصلا مگه مهم كه اون كيه اون يه پيك و از طرف وثوق اومده. نفهميدم چطور لباسم روعوض كردم و چادر به سر كشيدم فقط مي دونم كه پله هارو دوتا يكي كردم و يكي دوبار هم به چند تا خانم بر خوردم و فقط تنها چيزي كه يادم مي آد صداي عزيز خانم بود كه گفت :
- پروانه جون كجا با اين عجله؟

نيازي نبود جلوي در تكيه ي حاج مهدي كه در واقع در خونش بود دنبال مرد جوان بگردم چون زير اون بارون كه همه توي خونه ي حاج مهدي مشغول عزاداري بودند فقط يك مرد جوان در حالي كه چتري بالاي سرش گرفته بود به چشم مي خورد. خداي من پس حسم اشتباه نكرده بود اين چهره برام آشنا بود تا وقتي بهم نزديك شد بي حركت بهش زل زده بودم بهم كه رسيد ديگه مطمئن شدم كه مي شناسمش و با ذوق خاصي گفتم :


- پس حسم بهم دروغ نگفته بود نه؟
- سرش را تكان داد به من كه خيس بارون شده بودم نگاه كرد و چترش رو بالاي سرم گرفت و گفت :

- بايد زودتر بريم!
بي هيچ اختياري نپرسيدم چرا و كجا؟ فقط به دنبالش راه افتادم و به سمت همان ماشين بنزي كه باعث آشنايي من اون شده بود رفتم در عقب رو برام باز كرد و سوار شدم خودش هم صندلي جلو نشست . وقتي سوار ماشين شدم به راننده كه مردي حدودا36,35ساله بود و آرام نشسته بود سلام كردم او هم به همان آرامي پاسخم را داد . وقتي اتومبيل به حركت درآمد گفت:
- پروانه ! ايشون برادر بزرگم بهرام...
نگاهي به بهرام انداختم و گفتم :
- خوشبختم.
بهرام هم فقط سري تكون داد و چيزي نگفت چقدر اين مرد به نظرم عجيب اومد . اصلا چقدراين اتفاقات كه مي افتاد ويا در شرف وقوع بود عجيب به نظر مي رسيد , پيدا شدن بهنام بعد از يك ماه, وقوع اون تصادف ,ارتباطش با وثوق و حالا اين مرد كه بهنام برادرمعرفيش كرد .اصلا بهنام چرا يهو غيبش زد كاملا منگ بودم به خودم اومدم اصلا من با اين دوتا كجا دارم مي رم .به بهنام نگاهي كردم و پرسيدم :
- ما كجا داريم ميريم؟
بهنام نگاهش رو از رو به رو دزديد و به سمت من برگشت و مستقيم بهم نگاه كرد و گفت:
- به زودي مي فهمي .
- من همين الان مي خوام بفهمم!!
- گفتم كه عزيزم مي فهمي عجول نباش باشه؟
نوع حرف زدنش برام عجيب نبود اعتراف مي كنم همان يكبار كه ديدمش مجذوب نوع رفتار و صميميت حرف زدنش شدم نوعي صداقت در كلامش موج مي زد كه ناخود آگاه نمي تونستي بهش شك كني . از همون بار اول كه ديدمش در دل باورش كردم اما امشب بهش مشكوك شده بودم و يه حسي بهم مي گفت كه اين آدم نمي تونه با وثوق بي ربط باشه چرا كه از فرداي روزي كه ديدمش ديگه غيبش زد و حالا بعد از يك ماه با خبري از وثوق بر گشته بود و با همون صميميتي كه از روز اول داشت منو دعوت به صبوري مي كرد . با ترديد بهش نگاه كردم و گفتم :


- مي گم!چرا يهو شما غيبتون زد ؟
- اونم مي فهمي صبر كن ...
- كي؟
- چي رو كي؟
معلوم بود براي طفره رفتن از جواب سؤالم خودش رو به نفهميدن زده اما من به روي خودم نياوردم و گفتم :
- همين ماجراها رو كي مي فهمم ؟
بهنام اين بار نگاهي به بهرام انداخت و دوباره با خونسردي گفت:
- به زودي عزيز من!
- ولي من آدم صبوري نيستم لطف كن همين الان بهم بگو,شما دارين منو كجا مي برين ؟ شما واقعا از وثوق خبر دارين ؟ اصلا شما كي هستين من چرا بايد بهتون اعتماد كنم ؟ چرا بايد...
هنوز حرفم تموم نشده بود كه بهرام ماشين رو كناري نگه داشت فكر كردم شايد رسيديم ولي فقط به بيرون توجه كردم ديدم كه وسط اتوبان نگه داشته . بهنام نگاهي به بهرام انداخت و گفت :
- چرا ايستادي بهرام !؟
- بهرام بي آنكه به او نگاه كنه از داخل آيينه به من زل زد و گفت:
ما گفتيم بيا تو هم بي هيچ حرفي سوار شدي و اومدي حالا هم اگه ناراحتي و نمي توني به ما اعتماد كني پياده شو!
بهنام با تعجب و معترضانه گفت :
- بهرام...!
- همين كه گفتم پياده مي شي يا به راهمون ادامه بدم ؟
چقدر لحن حرف زدن اين مرد سرد و بي روح بود انگار از زمان تولد تا الان فاقد هر نوع قوه ي درك و احساس بود . مطمئنم هر كس ديگه اي جاي من بودبهش بر مي خورد و همون لحظه از ماشين پياده مي شد اما من به خاطر غروري كه در 23سال عمرم جمع كرده بودم سر جايم نشستمو گفتم :
- باشه اعتماد مي كنم لطفا حركت كنيد .
ماشين دوباره به حركت درآمدوبهنام گفت :
- پروانه !من معذرت مي خوام اما باور كن تا موقعش نشه ما نبايد چيزي بگيم .
- مهم نيست من اونقدر هام كه مي گفتم عجول نيستم 15سال صبر كرد و دارم انتظار مي كشم اكه قراره تا يكي دو ساعت ديگه اين انتظار به پايان برسه عيبي نداره بازم صبر مي كنم .
__________________
چرا همه میخواهند

من به تو نرسم ؟

من تمام تلاشم را

خواهم کرد !

فردا

روز من خواهد بود!


Sahar آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
این2کاربر از Sahar بخاطر پست مفیدشان تشکر کرده اند
Sponsored Links
قدیمی 08-22-2012   #2
Sahar
عضو ویژه
 
Sahar آواتار ها
 

تاریخ عضویت: Dec 2011
محل سکونت: پایتخت
نوشته ها: 21,073
تشکرهای ایشان: 32,274
36,365بار در12,700پست از ایشان تشكر شده است

صندوق مدال ها

پیش فرض

جمله ي آخرمرو در حالي كه از آيينه به بهرام نگاه مي كردم ادا كردم او هم با شنيدن اين جمله از آيينه نگاهم كرد ولي تا نگاهش به نگاهم تلاقي كرد زود آن را دزديد . به ساعتم نگاهي انداختم يكربع به نه شب را نشان ميداد تازه يادم افتاد كه به هيچ كس نگفتم كجا مي رم لابد الان همه نگرانم شده اند . موقع حركت آن قدر هول بودم كه به كسي چيزي نگفتم بيچاره بقيه الان بي صبرانه منتظر ديدن پرده هستن پرده اي كه با اين اوصاف امشب قادر به تمام كردنش نيستم . اصلا الان تنها چيزي كه برام مهمه تنها يك نفره اونم وثوق ,وثوقي كه از8سالگي جزء لاينفك وجود من شده بود .دوباره به بيرون نگاه مي كنم بارون شديدتر شده اين بارون شديد منو به اون شب برمي گردونه اون شب بارون از اين هم شديدتربود . فكر مي كنم همه چيز از اون شب شروع شد آره همون شب بود كه وثوق وارد زندگي من كه دختر بچه اي بيش نبودم شد. در خيالم دوباره سفر به گذشته رو كه تنها يادگاري من بود شروع كردم...
مادر هنوز حالش خوب نشده بود و سخت سرفه مي كرد اون روز صبح وقتي كه داشتم از خونه به مقصد رفتن مدرسه خارج مي شدم ميان سرفه هاي شديدش بهم گفت امروز هم نمي تونم ببرمت مدرسه ظهر هم خودت برگرد . دو هفته اي بود كه نمي تونست من رو به مدرسه ببره و بياره و بايد خودم تنها مي رفتم و مي آمدم . بنابراين وقتي زنگ آخرزده شد منتظرش نموندم وتنهايي راهي خونه شدم بين راه به حال و روز مادرم فكر مي كردم و اينكه چرا سرما خوردگي مادر اينقدر طولاني شده و خوب نمي شه دلم گرفته بود . در حدود يك سال مي شد كه مدام سرما مي خورد و سرفه مي كرد اين بيماري طولانيش باعث شده بود زياد به من توجه نداشته باشه دلم نمي خواست مريض باشه و دوست داشتم خودش منو به مدرسه ببره و بياره هر دفعه هم مريضيش سخت تر مي شد و اينبار هم با دفعات قبل حالش فرق مي كرد مدام توي رخت و خواب بود و گاهي اينقدر سرفه مي كرد كه حتي نميتونست درست نفس بكشه دلم براي شنيدن قصه هاش تنگ شده بود هر شب يه قصه ي جديد برام مي گفت روزها كه مدرسه بودم برام قصه مي نوشت و شبها مي خوند . روزهاي تعطيل هم كه من مدرسه نمي رفتم با هم مي نشستيم و قصه هاي جورواجور مي ساختيم آخ كه ميخنديديم و بهمون خوش مي گذشت اما الان دو هفته مي شد كه از قصه هاي مادر خبري نبود حالا ديگه كارمون برعكس شده بود مادر توي تختش مي خوابيد و من توي ذهن كودكانه ام قصه هاي جورواجور مي ساختم و براش تعريف مي كردم اون هم گوش مي داد و وقتي مي خواست مثل قديما بخنده سرفه امونش نمي داد. آخ كه چقدر دلم براي اون روزها تنگ شده بود وقتي از مدرسه بيرون اومدم باران ملايمي شروع به باريدن كرده بود و من با اين اميد كه امشب مامان حالش بهترمي شه و برام قصه مي گه فاصله ي مدرسه تا خونه رو سريع طي كردم باران داشت شديد مي شد و من كه چتر نداشتم براي اينكه زياد خيس نشم شروع به دويدن كردم با اين وجود وقتي به خونه رسيدم كليد رو به درآپارتمان كوچكي كه محل زندگي من و مادرم بود انداختم خيس خيس بودم خيلي دلم مي خواست وقتي به خانه مي رسم مادر به استقبالم بياد اما وقتي وارد خونه شدم و محيط رو ساكت و تاريك يافتم فهميدم كه حال مادر هنوز خوب نشده . در حالي كه چراغ رو روشن مي كردم به سمت اتاق خواب مشتركمون با مادرم رفتم مادر آرام روي تخت خوابيده بود و لبخند مليحي بر لب داشت خيلي آرام و طوري كه بيدار نشه بوسه اي بر پيشانيش زدم و احساس كردم تبش قطع و چقدر بدنش خنك شده خوشحال از اينكه حالش رو به بهبود براي اينكه بيدارش نكنم چون در اين دو هفته ي اخير خواب به اين راحتي نداشت و سرفه بهش اجازه نمي داد يه چرت راحت بزنه خيلي آرام لباس هايم رو عوض كردم و از اتاق بيرون اومدم . احساس گرسنه گي مي كردم اما چيزي نخوردم چون مي خواستم بعد از مدتها با مادر شام بخورم بايد منتظر مي ماندم تا مادر بيدار بشه . خودم رو سرگرم نوشتن درس و مشقم كردم تا مادر بيدار بشه 2ساعت,3ساعت,ساعت همين طور مي گذشت
ولي مادر بيدار نمي شد و معده ام داشت سوراخ مي شدتصميم گرفتم سري بهش بزنم چرا بيدار نمي شد؟ بالا سرش رفتم و ديدم كه هنوز با همان لبخندي كه بر لب داشت خوابِ.دوباره بوسيدمش ديدم كه اين بار از دفعه ي قبل خنك تر شده و من هم خوشحال ترازاينكه كاملا تبش قطع شده و داره خوب مي شه كنارش دراز كشيدم و دستانم رو دورگردنش حلقه كردم و گفتم :
- ماماني نمي خواي بيدار شي ؟ پروانه جونت گشنشه.
انتظار داشتم مادر با شنيد ن صدام بيداربشه و مثل هميشه منو در آغوش بگيره و ببوسه اما مادربيدار نشد كه نشد. اون شب برام شب عجيبي بود از يه طرف حال مادر خوب شده و آرام خوابيده بود از طرف ديگر دوست نداشت از خواب بيداربشه . صداي رعد وبرق و باران شديدي كه به شيشه پنجره مي خورد اعصابم رو ناراحت مي كرد و مرا به وحشت مي انداخت اونشب هر چي سر و صدا كردم مادربيدار نشد و منم دلم مي سوخت كه اينقدر خسته است. صبح آماده شدم وقتي به مدرسه مي رفتم هنوز مادر خواب بود ظهر كه به خانه برمي گشتم مطمئن بودم كه بيدار شده اما باز هم او خوابيده بود . صبح روز بعد هم به همين منوال گذشت تا ظهر كه مجددا به خانه بازگشتم ديدم او همچنان در خواب است اما احساس كردم به علت حمام نكردن در اين چند روز بدنش بوي بدي گرفته بالاخره بعد از گذشت دو روز همسايه هايي كه با نگاهشان باعث آزار من و مادر ميشدند و ما هميشه از اونا دوري مي كرديم به بوي بدي كه از خانه ي ما مي آمد مشكوك شده و به پليس خبر دادند.
تازه اون موقع بود فهميدم كه مادر حتي با اون تن بيمارش چقدر شريك تنهايي اين دختر8ساله بوده و اين دختركوچولو ازامروز ديگه شريكي نخواهد داشت .

مرگ مادر براي من شوك بزرگي بود به طوري كه تمام خاطرات من تا قبل از8سالگي خلاصه مي شه به همين چند سطر تنها چيزي كه از مادرم در ذهن دارم چهره ي او در دوهفته ي آخر عمرش است . زني پير و شكسته كه در اوج جواني 50ساله به نظر مي رسيد و اما پدرم هيچ وقت نديدمش فقط شناسنامه ام نشان مي دهد كه او را داشتم اما دو ماه قبل از به دنيا آمدن من فوت كرده بود .يك سال كه از مرگ مادرم گذشت مزار پدر را هم كنار مزار مادر يافتم آن هم شايد اگرنام و سال تولدش كه روي مزار حك شده بود با مشخصات توي شناسنامه ي من يكي نبود هرگز نمي فهميدم مردي كه كنار مادرم دفن شده پدرم هست و من دختر اين مرد هستم مردي كه هميشه حسرت ديدنش را داشتم «يحيي احمدي».
به هر حال مرگ مادر براي من بسيار سنگين بود چرا كه بعد از اين اتفاق هيچ خاطر ه اي از 8سال زندگي با او در ذهن من كه كودكي 8ساله بودم و دو روز را در كنار پيكر بي جان مادرم گذرانده بودم باقي نماند تمام خاطرات و مرور گذشته ي من برمي گردد به يك سال بعد از مرگ مادرم كه در يك روز باراني شروع شد . من در آغوش دختري جوان در قبرستان بالاي سر مزار پدر و مادرم گريه مي كردم و اون دختر جوان در حالي كه موهام رو نوازش مي كرد شروع به گفتن قصه ي زندگيم كرد قصه اي كه داشت دوباره شكل مي گرفت بدون ياد آوري هيچ چيز از گذشته اين بار قصه ي زندگي من خبر از پايان تنهاييم مي داد چرا كه خدا رو داشتم و خدا ثريا را به من داده بود . او لحظه اي مرا تنها نمي گذاشت و آرام آرام برام مي گفت كه از يك سال پيش كه مادرم رفته مردي هست كه هميشه مواظب منه و محال كه تنهام بذاره اون مرد كسي نيست جز وثوق ... چقدر قصه ي ثريا آرومم كرد . اون روز در كنارمزارمادر و در آغوش گرم ثريا دوباره احساس خوب آغوش مادرم رو درك كردم همان حسي كه هنوز هم وقتي در اوج دلتنگي هام به اون آغوش پناه مي بردم درك مي كنم.
ثرياي مهربان من مدير پرورشگاهي بود كه منو دخترهاي ديگري كه كوچك و هم سن و سال خودم بودند و جمعا 40نفربوديم در آنجا زندگي مي كرديم.
در اصل ثريا مادر ما بود و اون پرورشگاه يه خونه ي بزرگ بود كه تمام وسايل رفاه ما در آنجافراهم مي شد به جز ثريا كه مدير و همه كاره ي اون خونه بود 5پرستار ديگه هم بودند كه وظيفه ي مراقبت و نگه داري از دخترها به جز من به عهده ي اونا بود چون مراقبت از من را خود ثريا شخصا انجام مي داد و در تمام طول روز به جزشبها كه ثريا در پرورشگاه نبود مرا كنار خود داشت و همين مسئله باعث شده بود كه من روز به روز وابستگي ام به ثريا بيشتر شود . ما با هم بيرون مي رفتيم پارك ,سينما, شهربازي و آخرهرهفته سرمزارپدر و مادرم .ثريا شده بود مادر من و من هم شده بودم دختر او . اينو هميشه خودش مي گفت و زماني كه مامان صداش مي كردم برقي كه در چشمانش مي درخشيد از نگاه كودكانه ام دور نمي ماند اما من اين كلام رو فقط در تنهايي به كار مي بردم چون ثريا يادم داده بود كه با دخترهاي ديگه چطور رفتار كنم كه دل كوچك و معصوم آنها نشكنه و خود ثريا هم در مقابل اونا طوري با من رفتار نمي كرد كه حسادت كنن و باعث دشمني بين ما بشه هميشه در تنهايي به من عشق مي ورزيد و در جمع مثل دخترهاي ديگه با من رفتار مي كرد. او عشقي را نسبت به من داشت كه احساس ميكنم اگر مادرم هم زنده بود بيشتر از اين عشق نثارم نمي كرد. من سرمست از اين همه خوبي و مهرباني او بودم و روزگار كودكي راسپري مي كردم.
زمان مثل برق وباد مي گذشت و من روز به روز بزرگتر مي شدم و كم كم تبديل به دختري كامل و عاقل شده بودم.ثريا به من ياد داده بود كه در برابر ناملايمات زندگي زانو خم نكنم ومقاوم باشم و در مقابل شادي هاي زودگذر هم از خود بي خود نشده وياد روزگار سخت از خاطرم نرود.همين تربيت هاي درست و مادرانه ي او بود كه باعث شد هركس مرا مي شناسد اعتقاد داشته باشد كه من در سن18سالگي دختري فوق العاده هستم.استعدادهاي شگرفي داشتم كافي بود دست به قلم ببرم تا زيباترين اثرهنري را خلق كنم .تاسن18سالگي 5كتاب داستان كودك با نقاشي هاي مربوط به آن داستانها كه همه كار خودم بود به چاپ رسانده بودم و حالا چون به زبان انگليسي و فرانسه تسلط كامل داشتم كار ترجمه كتب خارجي را هم قبول مي كردم.در نواختن پيانو و گيتار هم تقريبا چيره دست شده بودم و خودم را براي تمام اين موفقيت ها مديون آن مرد مهربان كه دورادور حامي من بود مي دانستم. اما هر زمان كه از ثريا چيزي در مورد او مي پرسيدم و يا تقاضاي ديدارش را مي كردم فقط سكوت پاسخي بود كه از ثريا مي گرفتم .اعتراف مي كنم تا قبل از18سالگي خودم هم دليلي براي ملاقات او نداشتم به جز تشكر از لطف هايي كه در حقم مي كرد اما وقتي به آستانه ي18سالگي رسيدم عطشي براي ديدن او در خود احساس مي كردم كه اين عطش روز به روزبيشتر مي شد.روزي كه پرورشگاه رو براي هميشه ترك مي كردم رو به ثريا كردم و گفتم:
- از نظر من وثوق يه موجود ناشناخته و عجيبِ كه من دلم مي خواد اين موجود رو بشناسم نه به خاطر لطف هايي كه به من داره بلكه براي يافتن علت اين لطف ها و مهرباني ها و مطمئن باش كه اين كار رو خواهم كرد.
---------------------------------------------------------------------
__________________
چرا همه میخواهند

من به تو نرسم ؟

من تمام تلاشم را

خواهم کرد !

فردا

روز من خواهد بود!


Sahar آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
این2کاربر از Sahar بخاطر پست مفیدشان تشکر کرده اند
قدیمی 08-22-2012   #3
Sahar
عضو ویژه
 
Sahar آواتار ها
 

تاریخ عضویت: Dec 2011
محل سکونت: پایتخت
نوشته ها: 21,073
تشکرهای ایشان: 32,274
36,365بار در12,700پست از ایشان تشكر شده است

صندوق مدال ها

پیش فرض

من توي سالهاي زندگي در پرورشگاه به خاطر خاطرات تلخ و شيريني كه در آنجا داشتم نام «خانه ي زندگي» رو براي اونجا انتخاب كرده بودم.
من تنها عضو هميشه ثابت اين خانه بودم و شاهد خيلي اتفاقات در آنجا,هميشه چندتا دختر بچه مي آمدند و چند تا مي رفتند . من شاهد خوشحالي دخترك هايي كه به فرزند خواندگي پذيرفته مي شدن بودم شاهد اشكهاي دختر كوچولو هايي كه يتيم شده و روزگار سرنوشت اونها روبا خانه ي زندگي پيوند زده بود نيز بودم.در تمام مدت 10سالي كه در خانه زندگي بودم فهميدم همه ي كسايي كه به اين خونه مي آن مثل من تنها و يتيم هستن و تنها فرقشون با من در اين بودكه اونا همه رفتني بودن و موقع انتخاب خانواده هاي حامي در صف انتخاب شوندگان قرار مي گرفتن به جز من .من هميشه موندني بودم . البته هيچوقت از اين موضوع احساس ناراحتي نمي كردم و اين رو هم مي دونستم كه اين موضوع از طرفه وثوق آب مي خوره و اونكه نمي خواد من هم مثل ديگر دخترها به خوانواده اي سپرده بشم .به عنوان حامي و قيم من صلاح را در اين مي ديد كه زير نظر ثريا باشم ومن هم چون خودم رو همه جوره مديون او مي دانستم هرگز به اين تصميم اعتراضي نداشتم و تمام سعي و تلاشم را مي كردم تا از امكاناتي كه براي پيشرفتم تدارك ديده به بهترين نحو استفاده كنم و دختر موفق وقدر شناسي باشم . تا اينكه...
همه چيز از روزي شروع شد كه نام من به عنوان يكي از قبول شدگان برتر رشته ي ادبيات فارسي دانشگاه تهران به چاپ رسيد . وثوق از طريق پيك هميشگي اش ثريا برايم پيغام فرستاد كه روزهاي ماندن در خانه ي زندگي به پايان رسيده و من از آن پس بايد در خونه اي كه او برايم در نظر گرفته زندگي مستقلي را آغاز كنم زندگي بدون ثريا به دور از خانه ي زندگي برايم درد ناك بود و نمي توانستم بپذيرم كه از آنجا خواهم رفت.اين پيغام وثوق كه در واقع بيشتر شبيه يك دستور بود تا پيشنهاد برايم غير قابل درك بود . شايد مي توانستم قيد زندگي در«خانه ي زندگي» را بزنم ولي زندگي برون ثريا هرگز !!مگه مي شد بدون ثريا زندگي كنم بالاخره تصميم گرفتم و از طريق ثريا براي وثوق پيغام دادم كه من اينجا را ترك نخواهم كرد و او هم در پاسخ من پيغام فرستاد كه به عنوان قيم قانوني من فقط تا روز پنجشنبه يعني دو روز مانده به ثبت نام دانشگاه اجازه ي زندگي در پرورشگاه را دارم .چند روز مانده تا پنجشنبه را با غم و اندوه دوري از آن محيط سپري كردم و بالاخره در روز موعود با ناراحتي و بدون خداحافظي از بچه ها و بدون هيچ وسيله اي سوار اتومبيل ثريا شده و به طرف محل زندگي جديدم كه هنوز نمي دانستم چگونه جايي است حركت كرديم هر دو در سكوت كامل بوديم از چهره و سكوت ثريا مي فهميدم كه او هم مثل من بغض سنگيني در گلو دارد . براي هيچ يك از ما كار ساده اي نبود بعد از 10سال كه تمام ساعت هاي بيكاري را با هم بوديم حالا بتونيم به راحتي از هم جدا بشيم . تا الان غصه ام اين بود كه ثريا شب ها پيشم نيست و از امروزغصه ام اين شده بود كه ديگه روزها هم در كنارم نخواهد بود براي لحظه اي احساس كردم با تمام احترامي كه براي وثوق قائل هستم چقدر ازش دلگير شده ام ثريا كه متوجه حالم بود سكوت را شكست و با آرامش هميشگي اش گفت :
- سخت نگير عزيزم مطمئن باش وثوق صلاح تورو مي خواد.
در حالي كه با حرص گره ي روسريم را مچاله ميكردم گفتم :
- اينكه از مامان ثريا جدا بشم به صلاحمه؟
ثريا اين بار جدي نگاهم كرد و گفت :
- آره!!
اينقدر لحنش جدي و مطمئن بود كه باور كردم و تا لحظه اي كه پايش را روي ترمز گذاشت و ماشين را متوقف كرد ديگه هيچ حرفي بين ما رد و بدل نشد.
- رسيديم اينجاست.
كنار مجتمع چند واحدي شيكي ايستاده بوديم از ظاهر محيط پيدا بود كه آدمهاي پولداري دراونجا زندگي مي كنن.
- چطوره ؟ از محيط ظاهرش خوشت مياد؟
پوزخندي زدم و گفتم :
- ظاهرا كه خوبه آدماي پولدار و با كلاس اينجا زندگي مي كنن بالا شهر كه مي گن حتما همين جاست ديگه ؟نه؟
ثريا در حالي كه وانمود مي كرد متوجه ي كنايه و حرص در كلام من نشده گفت:
- آره همين جاست ولي براي تو كه مهم نيست !هست؟
- مي دوني كه براي من نه ولي گويا براي وثوق بايد خيلي خرج برداشته باشه اينطور نيست؟
- حتما همين طوره .
براي چندمين بارسوال هميشگي در مغزم خطور مي كنه و مي پرسم :
- ثريا! چرا وثوق تا حالا اينقدر براي من خرج كرده ؟
و ثريا مثل هميشه طفره مي ره و مي گه :
- خوب عزيز دلم هر كي خربزه مي خوره پاي لرزشم مي شينه قََيمت شده بايد خرجت كنه .
- يعني تا اين اندازه !اين ده سال هيچي تمام اون كلاسهاي آموزشي و خرجها هيچي اما اين آپارتمان بالاي شهر از ظاهرش هم مشخصه كه توش خيلي بزرگه نه ؟
- پياده شو برو ببين تا مطمئن بشي !
سپس از داخل كيفش دسته كليدي رو بيرون كشيد و به دستم داد و در حالي كه صورتم را مي بوسيد گفت:
- طبقه ي چهارم واحد8.
متعجب نگاهش كردم و گفتم :
- مگه تو نمياي ؟
- من يه جلسه ي مهم دارم كه بايد بهش برسم نمي تونم بيام تو تنها برو.
با دلخوري و نا باورانه گفتم :
- يعني چي ؟از همين الان مي خواي تنهام بذاري ؟
با گفتن اين جمله ناخود آگاه بغضم تركيد و ثريا كه سعي مي كرد خودش رو كنترل كنه تا اشكهاش سرازير نشه گفت:
- مجبورم فعلا تنهات بذارم پياده شو,پياده شوعزيزدلم .
طوري عزيزدلم رو بيان كرد كه مثل يه دخترحرف شنو كه نبايد به مادرش نه بگه از ماشين پياده شدم و در ماشين رو به آرامي بستم و گفتم:
- آخه ...من بدون تو...چطوري؟
اجازه نداد حرفم تموم بشه و گفت :
- قرار نيست كه قيد هم رو بزنيم ما باز هم با هم خواهيم بود اما به طور مستقل و توهم عادت مي كني .
- نمي كنم .
- عادت داروي تسكين دهنده ايه پس سعي كن عادت كني .
بهش نگاه كردم و او هم نگاهم كرد هيچ كدام دلمون نمي خواست از هم جدا بشيم اما ثريا پيش قدم شد و ترمز دستي را خواباند تا حركت كنه كه با گريه گفتم :
- خيلي دلم مي خواد وثوق رو ببينم حالا ديگه نه براي تشكراز كاراش بلكه به خاطر جويا شدن از علت اين كارش .
ثريا كه از اين حرف تكراري من تعجبي نكرده بود بدون هيچ اظهار نظري گفت :
- مواظبجر خودت باش بعد مي بينمت خدانگهدار.
با رفتن ثريا انقدر ايستادم و به مسير رفتن او چشم دوختم تا چشمه ي اشكم خشك شد و در دل گفتم :
- به اميد ديدار.
نمي دونم چقدر در همان حال كنار در مجتمع ايستاده بودم و به ثريا فكر مي كردم اما با صداي مرد جواني به خودم آدم كه گفت :
- ببخشيد خانم ميشه بريد كنار؟
به سمت مرد جوان كه پشت سرم بود برگشتم و پرسيدم :
- چرا برم كنار ؟
به حدي موقع پرسيدن اين سوال لحنم بچه گانه بود كه شايد اگر خودم جاي آن مرد جوان بودم قاه قاه مي زدم زير خنده اما آن مرد فقط لبخندي زد و در حالي كه به در مجتمع اشاره مي كرد گفت :
- وسط در ايستادين مي خوام برم داخل مجتمع .
__________________
چرا همه میخواهند

من به تو نرسم ؟

من تمام تلاشم را

خواهم کرد !

فردا

روز من خواهد بود!


Sahar آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
یک کاربر از پست مفیدSaharتشکر کرده است:
قدیمی 08-22-2012   #4
Sahar
عضو ویژه
 
Sahar آواتار ها
 

تاریخ عضویت: Dec 2011
محل سکونت: پایتخت
نوشته ها: 21,073
تشکرهای ایشان: 32,274
36,365بار در12,700پست از ایشان تشكر شده است

صندوق مدال ها

پیش فرض

حق با او بود خودم رو كنار كشيدم و گفتم :
- معذرت مي خوام بفرماييد .
مرد جوان باز لبخندي زد و داخل شد من هم در حالي كه به دسته كليدي كه در مشتم بود نگاه مي كردم به دنبال او واردساختمان شدم .به محض ورود نسيم خنكي به صورتم خورد كه حالم رو كمي بهتر كرد تازه متوجه شدم با اينكه اواخر شهريورماهِ هوا هنوز گرماي خودش رو داره و من لحظاتي كه بيرون ساختمان ايستاده بودم متوجه اين گرما نشدم . به اطراف نگاهي انداختم لابي مجتمع بسيار بزرگ و شيك بود . حوصله ي فضولي و سر در آوردن از چيزي رو نداشتم و فقط با نگاهم به دنبال پله ها مي گشتم و وقتي پيداشون كردم و به طرفش حركت نمودم كه دوباره صداي همان مرد جوان را شنيدم كه گفت :
- خانم!
با شك از اينكه مورد خطابش من هستم به طرفش نگاه مي كنم اما جزما دونفر كسي اون جا نيست با اين حال پرسيدم :
- با من هستيد ؟
- بله مي خواستم بگم آسانسورهست فقط بايد منتظر بمونيد تا بياد پايين .
معلوم بود از لحظه ي ورود به لابي تمام حركات منو زير نظر داشته كمي دورتراز او كه ظاهرا منتظر آسانسور بود ايستادمو گفتم :
- ممنونم نمي دونستم!
جزيك لبخند چيزي نگفت خوشبختانه آسانسورپايين رسيد و همزمان كه يك نفر از آن بيرون مي آمد من و او هم سوارشديم . موقع زدن دكمه ي طبقه ازم پرسيد:
- شما طبقه ي چندم مي رين ؟
براي لحظه اي سردرگم شدم و به مغزم فشار آوردم شماره ي طبقه اي كه ثريا گفته رو به ياد بيارم كه همان لحظه مرد جوان طبقه ي مورد نظر خودش رو كه4 بود زدو منم كه همان طبقه مي خواستم برم يادم افتاد لبخندي زدم وگفتم:
- طبقه ي چهارم.
آسانسور كه به طبقه ي چهارم رسيد پشت سر مرد جوان از آن بيرون آمدم و با چشم به دنبال واحد مورد نظرم گشتم البته زياد سخت نبود چون آنجا دو تا واحد بيشتر وجود نداشت كه شماره ي هر واحد روي آن نوشته شده بود به سمت واحد خودم رفتم و در حالي كه كليد را در قفل مي چرخاندم صداي مرد جواني را شنيدم كه با لحن خوشحال و صداي بلندي خطاب به شخص ديگري گفت :
- به به آقا فرزاد تو كه ستاره ي سهيل نبودي پسر!كجايي؟
بي توجه وارد آپارتمان شدم...
__________________
چرا همه میخواهند

من به تو نرسم ؟

من تمام تلاشم را

خواهم کرد !

فردا

روز من خواهد بود!


Sahar آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 08-22-2012   #5
Sahar
عضو ویژه
 
Sahar آواتار ها
 

تاریخ عضویت: Dec 2011
محل سکونت: پایتخت
نوشته ها: 21,073
تشکرهای ایشان: 32,274
36,365بار در12,700پست از ایشان تشكر شده است

صندوق مدال ها

پیش فرض

با خودم انديشيدم كه چقدر محله ي بالاي شهر با اون جايي كه خونه ي زندگي قرار داشت فرق مي كرد و الحق كه شايسته ي نام شمال شهر بود چون خيابوناش مثل شمال كه يه بار با ثريا و بچه هاي پرورشگاه رفته بوديم پربود ازدارودرخت وبه جاي آپارتمان هاي كوچك و جمع و جور تشكيل مي شد از خونه هاي ويلايي يا آپارتمان هاي بسياربزرگ كه همه يا روبه پارك بود يا فضاي سبز. اصلا ماشين هاي آژانسش هم با تاكسي هاي آژانس منطقه ي ما فرق مي كرد مثل همين ماشين فرزاد كه يه پرشياي مشكي كولرداربود و داخلش آنقدر خنك بود كه يادت مي رفت تابستانه و هوا خيلي گرم .
در تمام مسيرراه تا بهشت زهرا حواسم به بيرون بود و مي خواستم مسير رو خوب ياد بگيرم حتي از فرزاد يه برگه گرفتم و از هر خيابون يا كوچه اي كه مي رفت اسمش رو يادداشت مي كردم . تصميم جدي گرفته بودم كه ثريا ازش صحبت مي كرد را از همين جا آغاز كنم . طبق عادت ده ساله نزديك قبرستان چند شاخه گل رزومريم خريداري كردم ولي وقتي سر مزاررسيدم ديدم كه پراز گل رز و مريم و با خودم فكر كردم كه كار،كار ثرياست و نتونسته عادت ده ساله اش رو ترك كنه و به همين خاطر زياد فكر خودم رو مشغول نكردم . فاتحه اي خواندم و به همراه فرزاد كه دنبالم اومده بود از بهشت زهرا زديم بيرون در مسير بازگشت اين بار به جاي اينكه عقب بشينم جلو نشستم و از فرزاد كه متعجبانه به اين عمل من نگاه مي كرد يك برگ كاغذ ديگه خواستم او هم بي هيچ اعتراضي يك برگه به من داد.
تصميم گرفته بودم كه ازاون لحظه به بعد با هر آدمي كه برخورد مي كنم و احتمال ديدن دوباره اش وجود داره براي اينكه تصويرش از ذهنم پاك نشه ازش عكسي بكشم و مشخصاتش رو پشت برگه بنويسم تا بار ديگه كه ديدمش دچار مشكل نشم. به خصوص فرزاد رو كه راننده آژانس خوب و مؤدبي بود در طول راه نه صداي ضبطش رو بلند كرد نه سؤالات بي مورد پرسيد ساكت بود و توي ترافيك عصباني نمي شد و بوق بي جا نمي زد چيزهايي كه هر وقت با ثريا سوار تاكسي مي شديم شاهدش بودم دراونبود . تازه ماشينش هم خيلي خوب و راحت بود حتي توي قبرستون وقتي ازش خواستم توي ماشين منتظرم بمونه اين كار را نكرد و بدون هيچ حرفي دنبالم اومد و براي پدرو مادرم فاتحه خواند . پيش خودم فكركردم من كه از اين به بعد براي رفت وآمدم نياز به آژانس داشتم و چه بهتر كه آن يك نفر فرزاد باشه براي همين نبايد چهره اش رو فراموش كنم . نمي خوام از خودم تعريف كنم اما كشيدن چهره ي آدما آسونترين كار براي من بود . طوريكه چهره ي فرزاد رو با چشمان عسلي كه به سبزي مي زد و با آبروهاي مشكي كه قهوه اي ديده مي شد و دماغ و دهني كه كاملا با حالت صورتش هماهنگي داشتند و موهاي پرپشت قهوه اي اش در كمتر از 20دقيقه طراحي كردم و در تمام طول اين مدت فرزاد فقط گاهي كنجكاوانه به حركات دست من كه روي كاغذ اين طرف واون طرف مي رفت نگاهي مي انداخت . نقاشي چهره اش كه تمام شد زيرش نوشتم : فرزاد راننده ي آژانس .
يك خيابان مانده به مجتمع چشمم به يك پيتزا فروشي افتاد و تازه فهميدم چقدر گرسنه هستم آخه از صبح كه از پرورشگاه اومدم بيرون جز يه لقمه نان و پنيري كه به اصرار ثريا خوردم تا الان كه8شب بودهيچي نخوردم . بنابراين از فرزاد خواستم كه كنار پيتزا فروشي نگه دارد او كه متوجه اين در خواستم نشده و فقط كلمه ي ايستادن رو فهميده بود پرسيد:
- اتفاقي افتاده ؟
در حالي كه از ماشين پياده مي شدم به پيتزا فروشي اشاره كردم و گفتم :
- خيلي گرسنمه مي خوام شام بگيرم منتظرم بمونيد الان ميام.
- نمي خواد شما بشين من خودم ميرم هر چي مي خواين مي گيرم .
لبخندي زدمو گفتم:
- متشكرم اما خودم مي رم چون مي خوام ياد بگيرم .
- چي رو ياد بگيرين؟
- اينكه پيتزا بخرم ببينم شما چيزي نمي خوريد ؟فكر كنم اينطوري زودتر راه بيفتم.
فرزاد خنده ي كوچولويي كرد و گفت:
- نه نمي خورم .
- مطمئنين تعارف نكنيد ؟
- بله مطمئنم.
شانه اي بالا انداختم و وارد پيتزا فروشي شدم يك سيب زميني با يك پيتزاي مخصوص و نوشابه سفارش دادم دو تا هم راني پرتقال براي خودم و فرزاد خريدم . موقعي كه داشتم پول خريد هام رو حساب مي كردم شماره ي پيتزا فروشي رو هم گرفتم تا هر وقت خواستم زنگ بزنم برام پيتزا بيارن از پيتزا فروشي كه بيرون اومدم دوباره روي صندلي عقب جا گرفتم و در حالي كه راني را به طرف فرزاد گرفته بودم گفتم:
- بگيريد فكر كردم بايد تشنه باشين ، تشنه هستين ، نه؟!
راني را از دستم گرفت و گفت:
- بله ممنون.
- نمي دونستم چي دوست دارين براتون پرتقال گرفتم اشكالي كه نداره ؟
- نه اشكالي نداره متشكرم.
جرعه اي نوشيد و پرسيد:
- چي شد؟ياد گرفتين؟
- چي رو ؟
- پيتزا خريدن رو ديگه !
- بله كار خيلي راحتي بود ، سفارش دادم ، آماده شد ، بعد پولش رو پرداخت كردم ،تازه شماره اش رو هم گرفتم كه هر وقت هوس كردم پيتزا بخورم زنگ بزنم برام بياره در خونه .
جرعه اي از راني خوردم و ادامه دادم :
- البته مي دونيد من فكر مي كنم از فردا هر روز بهشون زنگ بزنم.
فرزاد مشتاقانه پرسيد :
- چرا؟
- آخه من تنها چيزي كه از غذا مي دونم چطور خوردنشه چطور درست كردنش را بلد نيستم .
- خوب ياد بگيرين.
با شنيدن اين جمله ياد ثريا افتادم عجيب از اين جمله خوشم اومده بودبراي همين پرسيدم:
- چطوري ياد بگيرم ؟
- خيلي راحته از يكي بخواه بهت ياد بده .
در حاليكه آخرين جرعه ي رانيش را سر مي كشيد گفت:
- دخترا معمولا از كي آشپزي ياد مي گيرن ؟
- از كي ؟
در حالي كه حركت مي كرد گفت :
- از مادرشون ديگه.
بطري راني را كنار گذاشتم و با آه گفتم :
- نمي شه !
- چرا نكنه مادرتون مثل خودتون آشپزي بلد نيست ؟
به فكر فرو رفتم يعني مادرم آشپزي بلدبوده يا نه ؟ و بي اختيارجواب دادم :
- نمي دونم .
__________________
چرا همه میخواهند

من به تو نرسم ؟

من تمام تلاشم را

خواهم کرد !

فردا

روز من خواهد بود!


Sahar آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 08-22-2012   #6
Sahar
عضو ویژه
 
Sahar آواتار ها
 

تاریخ عضویت: Dec 2011
محل سکونت: پایتخت
نوشته ها: 21,073
تشکرهای ایشان: 32,274
36,365بار در12,700پست از ایشان تشكر شده است

صندوق مدال ها

پیش فرض

- چرا نمي دونين؟
- چون توي اون قبري كه بالاي سرش امروز فاتحه خوندين مادر من خوابيده .
اين جمله را در حالي گفتم كه بغض گلويم را گرفته بود.
- خيلي معذرت مي خوام نمي دونستم اون خانم وآقا پدر و مادرتون بودن.
لحنش همدردانه بود حسم بهم مي گفت بايد جواب مؤدبانه و خوبي بهش بدم اما نمي دونستم چي بگم . من كه تا به حال در چنين موقعيتهايي قرار نگرفته بودم پس ترجيح دادم سكوت كنم و تا زماني كه به مجتمع رسيديم هيچ حرفي بين ما رد و بدل نشد .
روبه روي در مجتمع از ماشين فرزاد پياده شدم و كنار در سمت او ايستادمو پلاستيك غذا رو روي زمين گذاشتم و در كيف پولم رو باز كردم و گفتم :
- خيلي متشكرم آقا لطف كردين چقدر مي شه ؟
اين نوع طرز بر خورد رو از ثريا ياد گرفته بودم هميشه وقتي ماشينش خراب مي شد و آژانس مي گرفتيم موقع حساب كردن همين جمله ها رو به كار مي برد و يادمه راننده هميشه مي گفت قابل نداره و بعد قيمت را اعلام مي كرد .انتظار داشتم فرزاد هم همين را بگويد و من پولش را بدهم اما او غافلگيرم كردو گفت:
- چي چقدر مي شه؟
- كرايه ديگه چقدرشد ؟!
- هيچي!!
- يعني چي؟
- يعني مهمون من بودين ديگه ...
براي اولين بار در طول اون روز هم خنديدم منظورش چيه؟مگه آژانس نبود چرا مي گه مهمون من خواستم چيزي بگم كه صداي آشنايي پشت سرم شنيدم كه گفت :
- به به دوستان عزيز من ، خندون مي بينمتون .به طرف صدا برگشتم نادين بود همان جوان آپارتمان روبه روي آپارتمان من ، لباس پليس به تن داشت .متعجب از كلمه ي دوستان من به او گفتم:
- من دوست شما هستم؟
- شما دوست مني ؟نه، كي گفته؟
- خود شما!!
- من كي گفتم ؟ دختره ي پررو ، چرا بي خود حرف توي دهن آدم مي ذاري ؟
بعد قيافه ي حق به جانبي گرفت و دستش رو به علامت تهديد رو به من تكان داد و گفت:
- شما دارين رسما به مأمور دولت تهمت مي زنين .
باز از حرفاش سر در نياوردم امافرزاد برعكس من كه گيج و منگ شده بودم خيلي خون سرد داخل ماشين نشسته و مارو نظاره مي كرد . دوباره ادامه دادم :
- ولي اين شما هستي كه داري به من تهمت مي زني .
- واي خدا تهمت كم بود،حاضر جوابي هم با مأمور دولت مي كنه .
- من كي حاضر جوابي كردم ؟
- همين الان عجب آدمي هستي شما توي روز روشن داري همه چيز رو حاشا مي كني؟
متعجب از جمله ي آخرش گفتم :
- ولي الان كه هوا تاريكه !
بي آنكه متوجه دليل خنده ي فرزاد بشم ادامه دادم:
- شما مشكل بينايي دارين ؟
- عيب روي مأمور دولت مي ذاري ؟
- نه به خدا !!!
- قسم خدا به دروغ مي خوري ؟
- نه به خدا!!!
- پس مامان بزرگ به من گفت كور؟
- من از كجا بدونم؟
- خودت رو به نفهمي مي زني ؟
- نه، اصلا.
- پس چي ؟
- آخه من كه تا حالا مادربزرگ شما رو نديدم ، بدونم بهت گفته كور يا نه !
- مي خواي بيارم ببينيش ؟
شانه هايم را بالا انداختم و گفتم :
- نمي دونم !مي خواي بيارش اگه گفت آره كوري ، بهش مي گم نه كور نيست مشكل بينائي داره !خوبه؟
- مأمور دولت رو مسخره مي كني ؟
فرزاد با صداي بلند شروع به خنديدن كرد ، مانده بودم چي بهش بگم ، چرا همش حرفم رو با تعبير بد برداشت مي كرد ، فكر كردم بهترين راه اينه كه از اول واضح براش توضيح بدم بنابراين گفتم :
- ببينم ، شما خودت مگه نگفتي دوستان عزيز من خندون مي بينمتون؟
تو داري مأمور دولت رو سيم چيم مي كني ؟
نه مثل اينكه اين آدم نمي خواد بس كنه ،با كلافگي گفتم:
- گفتي يا نگفتي؟
- مأمور دولت رو تهديد مي كني ؟
با خودم گفتم اين آدم مشكل روحي داره ولي براي اينكه ثابت كنم دروغ نگفتم با لحني ملتمسانه پرسيدم :
- گفتي يا نگفتي ؟
- آفرين دختر خوب ، حالا شد، آره گفتم.
ذوق زده از جوابي كه داده بود گفتم :
__________________
چرا همه میخواهند

من به تو نرسم ؟

من تمام تلاشم را

خواهم کرد !

فردا

روز من خواهد بود!


Sahar آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 08-22-2012   #7
Sahar
عضو ویژه
 
Sahar آواتار ها
 

تاریخ عضویت: Dec 2011
محل سکونت: پایتخت
نوشته ها: 21,073
تشکرهای ایشان: 32,274
36,365بار در12,700پست از ایشان تشكر شده است

صندوق مدال ها

پیش فرض

- آفرين، شماجمع بستي گفتي دوستان در حاليكه اگر منظورتون فقط فرزادبود بايد مي گفتين دوست عزيزمن درسته؟
- بله حرف حساب جواب نداره .
خوشحال از اينكه حرفم رو ثابت كرده بودم ادامه دادم:
- خوب حالا من دوست شمام؟
- نه بابا به خودت نگيرمن جو گير شدم يه چيزي گفتم.
- كدوم جو شما رو گرفت؟
- خنده ي شما با دوست عزيز من فرزاد.
با اين حرف ياد فرزاد افتادم . آنقدر گرم بحث با نادين بودم كه پاك فراموش كردم كرايه فرزاد رو بدم روبه نادين گفتم :
- آهان از حرف فرزاد خنده ام گرفته بود.
- باريكلا ، فرزاد جون جوك هم بلد بود و من نمي دونستم ؟
- اِ ! پس جوك بود گفتم آدم كه مسافرش رو مهمون نمي كنه .
- اِ ... به چي دعوتت كرده؟
- ازم كرايه نمي گيره مي گه مهمون من آخه مگه مي شه؟
- چرا نشه عزيزمن پنجشنبه ها اين فرزاد نذرداره براي شادي روح پدر بزرگهاي مرحومش مسافر مجاني سوار كنه . شانس شما گرفته و امروز شما به تورفرزاد خورد ي .
به فرزاد نگاه كردم و پرسيدم :
- راست مي گه ؟
- آره راست مي گه...
- پس چرا شما كه اينقدر به فكر پدر بزرگاتون هستين تا بهشت زهرا اومدي نرفتي سر مزارشون فاتحه بخوني ؟
به جاي فرزاد نادين جواب داد:
- طفلك ها شهرستان دفن شدن .
- آخي !پس بايد از راه دور فاتحه بفرستيم .
در حال خواندن فاتحه بودم كه توجه نادين به پلاستيك غذايي كه دستم بود جلب شد و يورش برد و ظرف سيب زميني رو برداشت و شروع به خوردن كرد و گفت :
- آخ كه چقدر هوس سيب زميني كرده بودم .
با تعجب نگاهش كردم چقدر پررو بود. اون وقت به من مي گفت پررويي !چند لحظه اي منتظر شد وبعد از اينكه به گفته ي خودش راننده ي شخصيش نيومد سوار ماشين فرزادشد و از آنجا دور شدند . اعتراف مي كنم كه احساس كردم با آدم عجيبي روبه روشدم اما عجيبتراين بود كه بدم نمي اومد بازبا اين آدم عجيب بر خورد داشته باشم و اين حسي بود كه براي اولين بار تجربه مي كردم.
-----------------------------------------------------------------
به محض اينكه وارد آپارتمان شدم غم غريبي تمام وجودم رو فرا گرفت و فكراينكهامشب و تمام شب هاي آينده رو هم بايد تواين خونه ي بزرگ تنهايي سر كنم اشك رو به چشمهايم آورد آخه فقط كه كنار اومدن با تنهايي اونم بدون ثريا نبود وحشت از تنهايي توي دل شب و اوج تاريكي بود كه عذابم مي داد تمام چراغ ها رو روشن كردم رفتم تا لباسم رو تغييربدم بعدجلوي تلويزيون نشستم و شروع به خوردن شام كردم با اينكه خيلي گرسنه بودم اما دو تا تيكه بيشتر از پيتزا رو نخوردم .حوصله ي برنامه هاي تلويزيون رو نداشتم از وقتي به ياد دارم فقط كارتون نگاه مي كردم و تا اون شب سريالي نديده بودم بدبختانه ساعت8شب بود و اوج پخش سريال به همين دليل تلويزيون رو خاموش كردم ولي بايد يه جوري سرخودم رو گرم مي كردم از كتابخانه كتاب مورد علاقه ام يعني ديويد كاپرفيلد رو انتخاب كردم و به اتاقم رفتم روي تخت دراز كشيدم و سعي كردم حواسم رو به خواندن كتاب معطوف كنم ولي بي فايده بود كتاب رو گوشه ي تخت انداختم و بلند شده و كنار پنجره رفتم پرده رو كنار زدم و پنجره رو باز نمودم . باد خنكي صورتم رو نوازش داد صداي هياهوبلند بود به داخل پاركي كه روبه روي پنجره ي اتاقم بود نگاه كردم صدا از آنجا بود خيره به مردمي كه روي چمن قاليچه انداخته و بساط ميوه و چاي به راه كرده بودند نگاه كردم و حس كردم چقدر شادند .احساس حسادت كردم با خودم گفتم چه تفاوتي بين من و اين آدمها وجود داره ؟چرا من تا حالا در جمع هيچ كدام از اين آدمها حضور نداشتم ؟اصلا آيا بلدم در چنين جمعي زندگي كنم ؟باز ياد حرف ثريا افتادم ياد بگير...يادبگير.آره خودم هم فكر كردم من بايد ياد بگيرم چطور توي جمع آدمهاي مختلف زندگي كنم و حضور داشته باشم . از جلوي پنجره كنار اومدم اما نبستمش چون شنيدن صداي شاد رو دوست داشتم .پشت ميز مطالعه نشستم و كتابم رو از روي تخت برداشتم يكي دو صفحه از اون رو خوندم ولي براي اولين بار اصلا حوصله ي خواندنش رو نداشتم دوباره كناري گذاشتمش احساس كلافگي داشت ديوونه ام مي كرد. چنگي به موهام زدم كاش ثريا پيشم بود تا باهاش حرف بزنم .توجهم به تلفن جلب شدو خواستم به طرفش يورش ببرم و شماره ي ثريا رو بگيرم مطمئن بودم توي آپارتمانش ، اما جلوي خودم رو گرفتم چون خوب مي شناختمش اگه صلاح بود با هام حرف بزنه خودش بهم زنگ مي زد پس بهش زنگ نزدم چون نمي خواستم ناراحتش كنم .به لپ تابي كه روي ميزم بود نگاه كردم هميشه دلم ميخواست يكي شببه به اون داشته باشم !فكري به سرم زد و با خودم گفتم هر چي باشه ازاين بيكاري و مستأصل بودن كه بهتره تازه كمكم مي كنه مسايل رو بهتر ياد بگيرم بنابراين به سراغ لپ تاپ رفتم و روشنش كردم . در زمينه كامپيوترهم به لطف وثوق و كلاسهايي كه رفتم هيچ كم وكسري ندارم وكار كردن با كامپيوتر برام مثل آب خوردن مي مونه از اين رو شروع كردم به نوشتن جزء به جزء تمام اتفاقاتي كه از صبح تا اون لحظه برام افتاده بود . ساعت حدود 12شب بود كه كار نوشتنم تموم شد از پشت ميز بلند شدم و به سمت كيفم رفتم تا عكسي رو كه از فرزاد كشيدم بردارم در حاليكه افسوس مي خوردم چرا عكسي از نادين نكشيدم و چرا يادم رفت شماره ي آژانس فرزاد رو بگيرم متوجه شدم كه عكس فرزاد توي كيفم نيست و افسوس خوردنم از اينكه اونم توي ماشين جا گذاشتم بيشتر شد .
ساعت نزديك به يك نيمه شب بود و هنوز داشتم دور خودم مي چرخيدم و افسوس مي خوردم و با اينكه سعي مي كردم طرحي از چهره ي فرزاد و نادين رو دوباره بكشم ولي بي فايده بود .هر كاري مي كردم چهره هاشون اونطور كه بودن توي ذهنم نقش نمي بست آنقدر درگير كشيدن چهره ي آن دو نفر بودم كه اصلا متوجه نشدم هياهوي پارك قطع شده و همه جا در سكوت شب فرو رفته اصلا وحشت از تنهايي رو فراموش كرده بودم . بدجوري مصمم بودم تا حتما طرحي از اون دو نفر بكشم همينطور كه كاغذ مچاله مي كردم و دوباره طرح جديدي مي كشيدم ناگهان صداي پيغام گير لپ تابم بلند شد زماني كه روشنش كرده بودم به طور خودكار به اينترنت وصل شده و ايميلم فعال شده بود . به صفحه ي مونيتورنگاه كردم ديدم پيغامي به اين مضمون برايم رسيده :
«به خونه ي جديدت خوش اومدي!»
پشت ميز قرار گرفتم و پيغام رو كه به زبان فرانسه نوشته شده بود چندبارزمزمه كردم يعني چه كسي اين پيام رو فرستاده ؟هركس بوده آشناست و مي دونسته كه من به خونه ي جديد اومدم و مهمتر اينكه من زبان فرانسه مي دونم . كار ثريا نمي تونست باشه چون اون ازكامپيوتر متنفره چه برسه به اينكه بخواد چت هم بكنه تازه ثريا كه فرانسه بلد نيست پس كار كي بود كه هم منو مي شناسه هم ايميلم رو داره . عطش دونستن اين موضوع وادارم كرد كه ازش بپرسم شما كي هستي ؟ بنابراين در جوابش نوشتم:
«متشكرم ،شما؟»
چقدر انتظارسخته حتي اگه دو دقيقه طول بكشه تا جواب بياد .باز هم به زبان فرانسه نوشت :
«ازش خوشت مياد ؟خونه ي جديد رو مي گم .»
درك نكردم چرا همچين جوابي داده ولي طرف هر كي هست كاملا از روحيه و حال من خبر داره چون جمله ي دوم رو نوشته تا من متوجه منظورش بشم بنابراين اينبار به زبان فرانسه براش نوشتم :
« خونه ي خيلي قشنگيه ، نگفتين شما ؟»
«فقط قشنگه ، يا خوشت مياد؟»
معلوم بود كه نمي خواست خودش رو معرفي كنه منم در جواب نوشتم:
«اگه خودتون رو معرفي كنين واضح ترجوابتون رو مي دم !»
« برات چه فرقي ميكنه بدوني من كي هستم ؟»
« شما برات چه فرقي مي كنه بدوني من از اين خونه خوشم اومده يا نه ؟»
اينبار جواب دادنش بيشتر از دفعات قبل طول كشيد ، امانوشت:
« خيلي خوب تو بردي، بهت مي گم ، فقط اول تو جواب بده از خونه خوشت اومده يا نه ؟»
« از كجا بدونم راست مي گي و زير قولت نمي زني؟»
« به جان خودت قسم مي خورم »
حالا بيشتر حريص شده بودم اونو بشناسم ، اين كي بود كه جان منوقسم مي خورد ؟
« خوشم مياد خيلي خوشم مياد ، اما چرا جان منوقسم خوردي ؟»
« چون خيلي برام مهمي ، اونقدر كه اگه از خونت خوشت نيومده بود همين امشب اونطوري درستش مي كردم كه دوست داري»
خشكم زد ، نه يكبار،نه دوباركه چيزي حدود بيست بارنوشته اي رو كه روبروم بودخواندم ، اوني كه داشت با من چت مي كرد وثوق بود، مستقيم و بي واسطه قرار دادن ثريا نظرم رومي پرسيد.قادربه فكركردن درمورد هيچ چيزنبودم جز اينكه وثوق داره با من حرف مي زنه ذهنم براي لحظاتي فلج شده بود نمي دونم چقدروقت همانطور به صحفه ي لپ تاپ زل زده بودم كه يه پيام ديگه برام رسيد :
« سورپرايز شدي ؟»
قادر به نوشتن هيچ چيزنبودم كه دوباره خودش نوشت :
«از اين به بعد هر وقت باهام كاري داشتي يا به چيزي احتياج پيدا كردي از همين طريق بهم خبربده منم اگه صلاح بدونم و لازم باشه جوابت رو ميدم خانم اماني ديگه واسطه ي بين من وتونيست . حالا يه سورپرايز ديگه هم برات دارم !!كشوي ميزت رو باز كن .»
به هر بدبختي بود دستم روكه مثل شوك زده ها خشك شده بود ، حركت دادم و كشوي ميز مطالعه رو باز كردم وبا ديدن گوشي موبايل،سوئيچ ماشين و يه كارت اعتباري ، كم مونده بود قالب تهي كنم . گويي وثوق متوجه حالم شده بود چون برام نوشت:
«مي دونم حسابي سورپرايزشدي،انتظارش رو نداشتي ؟درسته؟البته تولياقتت بيشتر از اين هاست ، توبايد توي اجتماع ظاهربشي وبه عنوان يك با استعدادتمام خلاقيت ها و هنرهات رو به رخ ديگران بكشي بايد شناخته بشي نپرس چطوري ولي ديگه روزگارغم و تنهاييت بايد تموم بشه و براي تحقق اين امربه گوشي موبايل احتياج داشتي توي كارت اعتباري هم هر زمان پول بخواي وجود داره پس خيالت از بابت پول هم راحت باشه ، اما اون ماشين، خانم اماني بهم گفته تنها چيزي كه توي زندگي هيجان زده ات مي كنه رانندگي كردنه كه البته نتونستي پشت فرمون ماشين خانم اماني تجربه اش كني ، حالا من اين فرصت رو برات مهيا كردم اما يه شرطي داره و اونم اين هستش كه بايد قول بدي كه فقط رانندگي كني تند نري و عشق سرعت نداشته باشي !فعلا هم بي خيال هيجان باش چون گواهينامه نداري البته تا گرفتن گواهينامه اگه اتفاقي بيفته مي شه با پول حلش كرد اما مراقب باش ، از شنبه هم مي توني با پژو آلبالويي رنگي كه توي پاركينگ مخصوص واحد خودت پاركه به كارات برسي و ثبت نام دانشگاهت رو انجام بدي !...حالا چي مي گي؟»
خنده دار بود تمام كارها رو برام تعيين مي كرد تازه نظرم رو هم مي خواست در اون لحظه فقط حس مي كردم بايد ببينمش بنابراين نوشتم :
«مي خوام ببينمت!»
«انتظارش رو داشتم اما حالا زوده.»
«پس كي وقتشه؟»
«نمي دونم به نظر تو كي وقتشه؟»
«خيلي خود خواهي چرا داري وادارم مي كني فكركنم ؟»
«خودم مي دونم دارم وحشتناكترين كار ممكن رو ازت مي خوام ولي حق با خانم اماني و تو رو بايد واداربه فكر كردن كرد، پس فكركن،فعلا خداحافظ.»
خدايا چرا امروز من اينقدر گيج شدم ، از اول صبح هر كاري خواستم بكنم تا حواسم جمع باشه باز يه مسئله اي پيش اومده و منوگيج كرد اينم ازآخر شبش و حرفهاي آخر وثوق ...منظورش چي بود؟
پ
__________________
چرا همه میخواهند

من به تو نرسم ؟

من تمام تلاشم را

خواهم کرد !

فردا

روز من خواهد بود!


Sahar آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 08-22-2012   #8
Sahar
عضو ویژه
 
Sahar آواتار ها
 

تاریخ عضویت: Dec 2011
محل سکونت: پایتخت
نوشته ها: 21,073
تشکرهای ایشان: 32,274
36,365بار در12,700پست از ایشان تشكر شده است

صندوق مدال ها

پیش فرض

ز پشت ميز بلند شدم و روي تختم دراز كشيدم و ملحفه رو ، روي صورتم كشيدم و سعي مي كردم تمركز كنم بايد جلوي تهاجم افكار مختلف رو بگيرم تا مثل هميشه دچار مشكل در فكر كردن نشم .وحشتناك بود اما دوباره فكرهاي بد ، خيلي،خيلي بد به مغزم هجوم آورد و دوباره ذهنم مغشوش شد به اينكه:
چرا از8سال قبل ازمرگ مادرم هيچ چيز يادم نيست ؟يك سال بعد از مرگ اون چه اتفاقي برام افتاده ؟ چرا قيافه ي مردم در ذهنم نقش نمي بنده ؟چرا مغزم ياري نمي كنه كه افرادرو بشناسم ؟توي اون سالها چي به سرم اومده؟بودن ثريا در كنارم از كي آغاز شده ؟حمايتهاي پشت پرده ي وثوق در تمام اين سالها چه دليلي داشته ؟چرا هميشه ثريا بين من وبچه هاي ديگه فرق مي ذاشت ؟چرا بين 40تا بچه من تحت حمايت وثوق قرار گرفتم ؟اونم چنين حمايتي كه پدر براي فرزندش انجام نمي ده اگه اون نبود ،كي تو 10سالگي كتاب يه بچه پرورشگاهي چاپ مي شد ؟12سالگي دومين كتاب ،15سالگي سومي و حالادرسن18سالگي چهارمين كتابم در دست چاپ شدن بود .اگه اون نبود چه كسي فكر ياد گرفتن دو زبان براي من بود ؟اگه اونبود كي من و مي ذاشت آموزش شنا ،موسيقي و كامپيوتر؟ثريا گفت وثوق گفته بايد ياد بگيري ... گفتم چشم !وثوق گفته بايد...گفتم چشم!هميشه وثوق خواست و پول خرج كرد و منم گفتم چشم و موفق شدم . چرا اون مي خواست من بهترين باشم ؟ چرا اين زندگي رو برام مهيا كرده ؟زندگي كه باباهاي پولدار هم در اين حد براي دخترانشون مهيا نمي كنن ؟چرا وثوق توي زندگي منه ؟ چرا اينقدر براي شناختن وديدنش اينقدر سردرگم شدم ؟اصلا اگه توي زندگيم نبود بهتر مي شد!!كاش نبود منم مثل بچه هاي ديگه با بدبختي بزرگ مي شدم و اينقدر كلافه ديدن و شناختنش نبودم .شايد هم تا حالا به فرزند خواندگي رفته بودم و به جاي وثوق ، پدرو مادرو دايي و عمه داشتم و اونوقت مجبور نبودم توي اين سن همه چيز داشته باشم اما تنها باشم .شايد الان يه خانواده داشتم چيزي كه هرگز معنيش رو درك نكردم ،شايد اگه خانواده داشتم شادي مردم توي پارك برام عجيب نبود . احساس مي كردم قدردانش هستم اما او هم خودخواه بود كه من الان خانواده ندارم ،حالا هم فكر مي كنه با خونه و موبايل و كارت اعتباري و ماشين مي تونه جبران تمام چيزهايي رو بكنه كه من حتي قدرت درك واژه اش را هم ندارم چه برسد به خود آن چيزها...
- كجايي پري ؟
با صداي بهنام از گذشته هاي دورودرازي كه در فكر من خيلي كوتاهه چون چيزي ازش يادم نيست بيرون اومدم . لبخندي زدم و گفتم:
- براي دومين بار توي زندگيم دارم گذشته رو مرور مي كنم .
- چرا دومين بار ؟
- چون دومين بار كه از طرف وثوق اقدام جديدي شده !
- مرموز حرف مي زني !!
در حاليكه طرف صحبتم بهنام بود به بهرام كه از آيينه زير چشمي نگاهم مي كرد زل زدم و گفتم :
- چون با دوتا آدم مرموز طرف شدم!
- از تعريفت متشكرم .
خنديدم و گفتم:
- قابلي نداشت.
بهنام لبخندي زد و به بيرون نگاه كرد هنوز باران باشدت مي باريد .
- حالا كجاي گذشته ات بودي ؟
- توي يه شب وحشتناك!!
- چراوحشتناك؟
- چون اولين شب تنهاييم بود واولين شبي كه چيز تازه اي به اسم تماس با وثوق رو تجربه مي كردم.
بهرام كه تا اون لحظه ساكت بود گفت :
- پس امشب هم بايد خيلي برات وحشتناك باشه !
متفكرانه نگاهش كردم در حرفهاي اين مرد چيزي وجود داشت كه منو مي ترسوند ولي با اعتماد به نفس گفتم:
- چرا بايد وحشتناك باشه ؟
بي آنكه نگاهم كنه جواب داد :
- شايد به همون دليل كه قبلا هم از تجربه ي تماس با اون ترسيده بودي .
با اين حرفش نفس آسوده اي كشيدم و گفتم:
- ولي امشب با شب اول فرق داره!
با گفتن اين جمله كمي مكث كردم و وقتي ديدم هم بهنام و هم بهرام منتظر شنيدن بقيه ي حرفم هستند ادامه دادم :
- فكر كردن به چيزهايي كه هيچ جوابي براشون نداري واقعا وحشتناكه اون شب من گرفتارچنين حسي بودم هزاران فكر داشتم كه براي هيچ كدام جواب قانع كننده اي پيدا نمي كردم .اون شب كابوسي با من همراه بود كه عذابم مي داد اينكه وثوق 10سال در زندگي من نقش مستقيم داشت و من تازه اون شب احساس كردم كه اون آدم خودخواهي بوده ، هزار تا سوال داشتم كه برام تبديل به معما شده بود.
الان هم 5 ساله كه منتظر رسيدن اين شب هستم تا او را ببينم و خودم شخصا ازش بپرسم كه چرا با مهرباني هايش منوتنها گذاشته چرا و به چه حقي 15سال تمام اين همه به من لطف كرده ؟...
دوباره به بهرام نگاهي انداختم و ادامه دادم :
- اون شب از مرور ناخواسته ي گذشته ام هيچ چيزنصيبم نشد جز وحشت ندانسته ها اما امشب خودم مي خواهم به مرور گذشته بپردازم تا هنگامي كه باهاش روبه رو شدم هيچ سوالي از قلم نيفته و هيچ معمايي بي پاسخ نمونه !
متوجه حالت بهرام شده بودم پوزخندي كه زد مطمئنم كه معناي تمسخر نداشت گويي مي خواست به اين شكل موافقت خودش رو از سوالات و نظر من نشان بدهد.
دوباره هر سه در سكوت فرو رفتيم.
-------------------------------------------------------------
با صداي زنگ در از خواب بيدار شدم نمي دونم كي خوابم برده بود ؟اما مي دونم وقتي آفتاب زدمن هنوزبيداربودم به ساعت نگاه كردم عقربه ي بزرگ روي5و عقربه ي كوچك روي 3بود.صداي زنگ در دوباره بلند شد خميازه اي كشيدم و با خودم گفتم :يعني كي مي تونه باشه ؟يكهو با فكراينكه شايد ثرياست كه به ديدنم اومده با يه جهش از جا بلند شدم و پله ها رو دوتا يكي كرده و خودم رو به در رسوندم وباقيافه اي خندان در رو بازكردم اما وقتي به جاي ثريا خانم غريبه اي را ديدم خنده روي لبانم خشك شد وهاج و واج موندم .خانم غريبه كه لبخند زيبايي بر لب داشت متوجه ي اين تغيير حالت من شد وباخنده گفت:
- ببخشيد منتظر كسي بودين؟
جوابي ندادم آن خانم دوباره با خنده پرسيد :
- ببينم دختر جون نكنه موش زبونت رو خورده ؟
بي اختيار زبانم را بيرون آوردم كه همين امر خنده ي زن را بيشتر كرد .
- چقدرتوبامزه اي !نادين مي گفت باورنكردم !
حس كردم اين اسم برام آشناست براي همين گفتم :
- نادين؟!
- آره !نادين ،پسرمنه،همسايه ي روبه رويي شما،ظاهرا ديروز با هم آشنا شدين !
با اين حرف تازه يادم اومد كه نادين كيه و ديروز چه اتفاقي بين ما افتاده بود .با سرحرفش رو تاييد كردم و گفتم:
- آهان،همون آقاي پليس!؟
- بله من مادرش هستم،ناهيد!
زن كه حالافهميده بودم اسمش ناهيد است ،دست دراز كرد تا با من دست بدهدودرحالي كه دستم را مي فشرد گفت :
- ازآشنايت خوشبختم!
من كه هول شده بودم با لكنت گفتم:
- ببخشيد الان من چي بايد بگم؟
- هيچي ،بايد بگي منم از آشنايي شما خوشبختم و بعدش هم اسمت رو بگي .
- بله!
- چي بله؟
- نمي دونم هموني كه شما گفتيد.
بازخنديد وسپس گفت:
- نمي خواي تعارف كني بيام تو ؟
باز هول شدم و خودم رو ازجلوي درعقب كشيدم و گفتم :
- ببخشيد بفرماييد تو !
وارد خانه شدومن كه اصلاسرازرفتاراين خانم درنياورده بودم ،در رابستم و پشت سرش راه افتادم به طرف اتاق پذيرايي، در حالي كه بدون تعارف من روي مبلي مي نشست گفت:
- خوب دختر جون نگفتي اسمت چيه؟
روبه رويش در مبلي قرار گرفتم و گفتم :
- پروانه.
- اسمتم مثل خودته!
- يعني چي؟
- يعني خودتم مثل يه پروانه خيلي زيبايي .
لبخندي زدم و در حالي كه از تعريفش خوشم اومده بود چيزي نگفتم دوباره ادامه داد:
- فقط حيف كه تازه بيدارشدي و هنوز وقت نكردي آبي به دست وصورتت بزني!تازه موهات رو هم شونه نكردي،پاشو،پاشوزود برو يه آبي به دست و صورتت بزن ،زود برگرد .
بي هيچ حرفي از جا بلند شده و به اتاقم رفتم . وقتي مقابل آيينه قرار گرفتم ديدم كه حق با ناهيد خانم بوده ،موهايم ژوليده ، و درهم بود و چشمانم در اثر دير خوابيدن و دير بيدار شدن پف كرده بود .فورا دست و صورتم رو باصابون شستم و موهام رو شانه كرده و پشت سرم جمع نمودم ،لباسم را عوض كرده وبه طبقه ي پايين برگشتم . وقتي پا به سالن گذاشتم با صحنه ي عجيبي روبه رو شدم ،ناهيد خانم داخل آشپزخانه مشغول درست كردن چايي بود . با ديدن من دوباره لبخندي زد و گفت :
- ماشاالله ، انگار خدا هر چي زيبايي توي اين دنيا بوده جمع كرده و همه رو يك جا به تو داده ،اسپند نداري برات دود كنم ؟آخه من چشمم شوره!
خنديدم و وارد آشپز خانه شدم و پرسيدم:
- شما دارين چي كار مي كنين؟
- دارم چايي درست مي كنم!
- ممنونم ،شما زحمت نكشين الان خودم آماده مي كنم.
- چه زحمتي عزيزم از صبح تا حالا بيكارتوي خونه نشسته بودم .نادين كه رفته كلانتري،عباس هم يه مأموريت كاري براش پيش اومد صبح رفت ابادان ،حوصله ام سر رفته بود گفتم بيام يه سر به شما بزنم و با هم آشنا بشيم.
از اين همه صميميت و خودماني بودن اين خانم خوشم آمده بود .
- مگه شما منومي شناسين ؟
- خوب عزيزم بالاخره آشنا مي شيم ديگه!
دو فنجان در سيني مقابلش گذاشتم و زير چشمي به او كه چايي تازه دم را در فنجان مي ريخت نگاه كردم و پرسيدم :
- چطور آشنا مي شيم؟
- خب همين طوري ديگه !
وبه دو فنجان چايي كه در دست داشت اشاره كرد و يكي ازآنها را به دستم داد.
- متشكرم !ولي من نفهميدم چطوري آشنا مي شيم.
در حاليكه وارد سالن شده و روي مبلي مي نشستيم گفت:
- واي پروانه جون يه جوري حرف مي زني انگار تا حالا با هيچ آدمي برخورد نداشتي وتوي اين شهرزندگي نكردي !انگار هيچ آشنايي نداري !
- خب آره ديگه نداشتم.
- شوخي مي كني ؟
- من!نه،چرا بايد با شما شوخي كنم ؟
تا اون لحظه من متعجب بودم ازاون لحظه به بعد ناهيد خانم با تعجب به من نگاه مي كرد و سپس گفت:
- تو واقعا تا به حال با كسي آشنا نشدي ؟
با بي خيالي شانه ام رو بالا انداختم و گفتم :
- نه.
- آخه چرا؟
__________________
چرا همه میخواهند

من به تو نرسم ؟

من تمام تلاشم را

خواهم کرد !

فردا

روز من خواهد بود!


Sahar آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 08-22-2012   #9
Sahar
عضو ویژه
 
Sahar آواتار ها
 

تاریخ عضویت: Dec 2011
محل سکونت: پایتخت
نوشته ها: 21,073
تشکرهای ایشان: 32,274
36,365بار در12,700پست از ایشان تشكر شده است

صندوق مدال ها

پیش فرض

نمي دونستم چي بايد بهش جواب بدم نگاهش كردم و سكوت نمودم اما او كه انگار خيلي مشتاق بود سرازكارمن دربياره ازم خواست تا كنارش بنشينم و براش بگم جريان چيه كه هيچ آشنايي ندارم...
هنوز نميدونم خستگي ناشي از سكوت يا نبودن ثريا بود كه احساس نياز به يك هم صحبت داشتم وهمين امر باعث شدبه ناهيد خانم اعتماد و بي هيچ رودروايستي همه چيزرو براش بگم يا شايد هم برق خاصي كه در نگاه او بود باعث شد كه احساس كنم با اين خانم راحت هستم و مي تونم باهاش حرف بزنم .به هر حال هر حسي كه بود،من همه چيزروبراش تعريف كردم از مرگ مادرم و رفتن به پرورشگاه تا ثريا ووثوق جدايي از«خونه ي زندگي»و اومدن به اين خونه واتفاقات روز قبل و رفتن به بهشت زهرا بهش گفتم كه چهره ها يادم نمي مونه و علت اين مشكل رو نمي دونم حتي براش تعريف كردم كه از ديشب چه چيزي فكرم رومشغول كرده و چه حسي نسبت به وثوق پيدا كردم ،ازترسم...از تنهايي...از اينكه مي ترسم مثل ثريا بي كس و تنها بمونم ...ازهمه چيزبراش گفتم و او هم مثل ثريا در سكوت كامل به من گوش داد.وقتي صحبتهام تموم شد لبخندي زد وگفت:
- من كمكت مي كنم درست بشه ناراحت نباش!
- چي درست بشه؟
- همه چيز !
- يعني چي؟
ناهيد خانم ابروهايش را در هم كشيد و با اخم گفت :
- يعني اول از همه بايد اين خنگيت رو درست كنم.
قيافه ي حق به جانبي گرفتم و گفتم :
- اما ناهيد جون من اصلا خنگ نيستم تازه همه مي گن كلي هم استعداد دارم .
- بله،بله عزيزم!معذرت مي خوام جمله ام رو تصحيح مي كنم اول ازهمه بايداين غير اجتماعي بودن تورو درست كنم . حالا پاشو،پاشو برو بالا يه دوش بگير،كلي برنامه برات دارم .
بي آنكه سوالي بپرسم با گفتن چشم به طرف بالا حركت كردم در همان حين صدايش را شنيدم كه با خودش مي گفت:
- ناهيد جون من كه خنگ نيستم،تازه همه مي گن استعداددارم ...آخه دختره خنگ اين همه استعدادو اطلاعات به چه دردت مي خوره وقتي هيچي رو نمي گيري ؟
خنديدم و به روي خودم نياوردم اما از ذوق اينكه بدونم برنامه ي ناهيد خانم برام چيه سريع يه دوش10دقيقه اي گرفتم و بيرون اومدم اما وقتي برگشتم پايين ازش خبري نبود فكر مردم شايد دست شويي باشه براي همين صداش كردم اما جوابي نداد .باخودم گفتم يعني كجا رفته ؟نكنه رفته باشه خونشون ؟ولي اونكه گفت براي من برنامه داره و مي خواد كمكم كنه تا اجتماعي بودن رو ياد بگيرم يعني سر كارم گذاشته نكنه آدما اينطوري هستن كه همديگر روسركارمي ذارن؟ يه حرف مي زنن و بعد پشيمون مي شن و پاي حرفشون نمي مونن ؟اصلا اگه اينطوره ترجيح مي دم غيراجتماعي بمونم زندگي اجتماعي با آدمايي كه سر هم كلاه بذارن به چه دردي مي خوره ؟
همينطور غرق افكار خودم بودم كه صداي زنگ تلفن بلند شد با خودم گفتم يعني كي مي تونه باشه ؟و باز ذهنم به طرف ثريا كشيده شد مطمئنا او تنها كسي بودكه شماره ي اينجا رو داشت .خوشحال گوشي رو برداشتم و بدونه مقدمه گفتم:
- سلام ثريا جون !
- اول بپرس كيه بعد سلام و عليك كن قربونت برم .
صدا ،صداي ثريا نبود .مأيوسانه روي صندلي نشستم و خطاب به خانمي كه اون طرف خط بود پرسيدم:
- ببخشيد شما ؟
- مي گم خنگي بهت برمي خوره و مي گي استعداد دارم ،يكربع نيست از هم جداشديم.
با شنيدن اين جمله ذوق زده شدم وگفتم:
- ناهيد خانم شمايين ؟يه دفعه كجا رفتين؟فكر كردم منوسركار گذاشتين ؟مگه خودتون نگفتين برام كلي برنامه دارين ؟راستي شماره ام رو از كجا آوردين؟
- آرومترعزيزمن!چندتا سوال پشت هم مي پرسي ؟خونه ي خودم،يه سري كار داشتم بايد انجام مي دادم ،تو هم اولين همسايه ام نيستي كه شماره ات رو نداشته باشم . حالا هم ببين چي مي گم ، تا من دوش بگيرم تو هم لباس بپوش بايد با هم بريم جايي.
كنجكاوانه پرسيدم:
- كجا؟
- ميفهمي فقط يه كاري كن، گفتي وثوق برات ماشين هم خريده؟
- بله چطور مگه؟
- ببينم انتظار داري كه من با اين پاهام ده تا خيابون رو پياده برم كه ؟
- نه،چرا پياده ؟
- پس منظورم رو گرفتي ؟
- چه منظوري؟
- اي دختره ي خنگ،20دقيقه ديگه جلوي درآپارتمان منتظرم با ماشين خودت هم مي ريم!!
تازه منظورش رو فهميدم باخنده گفتم :
- چشم حالا چرا عصباني مي شين؟
- آخه تو كه اعصاب براي آدم نمي ذاري !خب پس تا20دقيقه ي ديگه خدانگه دار .
- خداحافظ.
گوشي را كه گذاشتم لبخند رضايتي روي لبانم نقش بست وبه خودم نهيب زدم :دختربد ،ياد بگير ديگه هيچ وقت در مورد آدما زود قضاوت نكني ،حواستم جمع كن اينقدر خنگ بازي در نياري !سپس چشمي به خودم گفتم و به طرف اتاق خواب حركت كردم 20دقيقه بعد حاضر و آماده و تر و تميز درحاليكه سوئيچ به دست بودم زنگ خانه ي ناهيد خانم رو زدم

انگارهرچي جلو ترمي رفتم وجود وثوق وكاراش بيشتر برام تبديل به معما مي شد.تا اون روز3تا كار بود كه به ميل خودم و بدون هل دادن وثوق انجام داده بودم و عاشقانه دوستشون داشتم يكي نقاشي يكي نوشتن و ديگري رانندگي با سرعت بالا بود واولي و دومي بهم آرامش ميداد اما سومي برام سرشار از هيجان بود .يادمه12سالگي پشت فرمون ماشين ثريا نشستم تا قبل از 15سالگي به سرعت 50تا قناعت مي كردم اما بعد ازاون نه ،دوست داشتم توي خيابون ها ويراژ بدم و تا مي تونم سرعت برم اما نه ثريا چنين اجازه اي بهم داد و نه ماشينش چنين ناپرهيزي مي كرد و بيشتر از 80تا مي رفت.چقدر به ثريا غرمي زدم كه اين ماشين رو عوض كن بالاخره هم يه روز بهم زنگ زد كه بيا بريم نمايشگاه اتومبيل مي خوام ماشينم رو عوض كنم من هم از شادي و ذوق اينكه از حالا به بعد مي تونم سرعت120تا رو هم تجربه كنم همراهش رفتم وحالا با ناباوري مي ديدم كه توي پاركينگ خونه ام يه پژو206كه متعلق به خودم بود پارك شده كه دست برقضا با اون ماشيني كه اون روزتوي نمايشگاه چشمم رو گرفته بود مونمي زد.البته خنده دار بود كه با خودم فكر كنم كه اين موضوع اتفاقي بوده !!!...
در مسيري كه با ناهيد خانم مي رفتيم بيشتراز80تا نرفتم دليلش نداشتن گواهينامه و يا آشنا نبودن با كارماشين جديد نبودچون اولي به قول وثوق با پول حل مي شد و دومي هم اون قدر مجله ي اتومبيل خونده بودم كه به همه نوع ماشيني وارد باشم راستش فكرم جمع نمي شد ودايم فكرچرايي كارهاي وثوق بودم بنابراين درسكوت رانندگي كردم و ترجيح دادم براي خلاص شدن از سوالهاي بي جواب ذهنم رو متوجه ي جاي نا معلومي كه قراربود بريم و حرفهاي پشت سر هم ناهيد خانم بكنم .ماشاالله ناهيد خانم چونه و دهن گرمي داشت و در طول راه مدام از خودش برام گفت،از اينكه56سالشه و بچه كه بوده پدر و مادرش فوت مي كنن و تنها برادرش اونو بزرگ مي كنه و توي15سالگي با عباس آقا كه دانشجوي مهندسي شركت نفت بوده ازدواج مي كنه يك سال بعد هم ناصراولين پسرش به دنيا مياد و ناهيد خانم همون سال به تشويق شوهرش ادامه تحصيل مي ده و ديپلم مي گيره و در حين بزرگ كردن ناصر دانشگاه هم مي ره ليسانس علوم اجتماعي رو كه مي گيره توي يه دبيرستان دخترونه به عنوان دبير اجتماعي استخدام مي شه و دو سال بعد دخترش نگار به دنيا مياد و يك سال بعد از تولد نگار خدا نادين رو بهش مي ده .الان هم پسر بزرگش ناصراستاد دانشگاه و بعد از فوت خانمش با تنها دخترش سپيده زندگي مي كنه .نگار هم كارشناس محيط زيست و با دختر3ساله و شوهرش كه مهندس شيلاته توي رامسر به سر مي بره .پسر آخرش نادين هم كه عاشق كارگاه بازيه و آنقدردركارش حرفه اي شده كه در سن 25سالگي قراره بهش درجه ي سرواني بدن كمابيش از نوه ي داييش خوشش مياد .خود ناهيد خانم هم الان مدير و در آستانه ي باز نشسته شدن در كل از زندگيش خيلي راضيه و معلوم كه عاشق شوهرو بچه ها و نوه هاش.البته تنها ناراحتيش يكي از تنهايي پسر بزرگش و يكي هم عباس آقا شوهرش كه با اينكه بايد5سال پيش باز نشسته مي شد دل از كارش نمي كنه و هر روز باز نشستگي اش رو عقب مي ندازه و الان هم براي مأموريت راهي آبادان شده .
در تمام مسير برام حرف زد و چيزي كه برام خيلي جالب بود اين بود كه او در حين حرف زدن تمام حواسش به من بود كه از هر خيابون و كوچه اي كه مي گذريم من خوب ياد بگيرم و از ذهنم پاك نشه و مدام در بين صحبت هايش تأكيد مي كرد كه راه رو ياد گرفتي انگار مي دونست كه من بايد چطور چيزي رو ياد بگيرم طوريكه وقتي كه به مقصد رسيديم و گفت كه نگه دارم تمام مسيري رو كه آمده بوديم مثل آب خوردن ياد گرفته بودم .
كنار يك در كوچك نگه داشتم و ناهيد خانم در حين اينكه خودش پياده مي شد به من هم گفت :
- پياده شو رسيديم .
اما من همانطورسرجايم نشسته بودم راستش دچاره ترديد شده بودم فكر كردم كار درست اينه كه بدونم اينجا كجاست بنابراين پرسيدم:
- ناهيد خانم !اينجا كجاست؟
ناهيد خانم در حالي كه به سمت منزلي كه جلوش پارك كرده بودم مي رفت گفت :
- خونه ي برادرمه پياده شو ديگه.
باز هم ترديد داشتم اما پياده شدم و در ماشين رو قفل كردم و باز پرسيدم :
- همون كه بزرگتون كرده ؟
- آره جونم همون!
- خب چرا ما اومديم اينجا ؟
- آخرشب كه برگشتيم خونه خودت همه چيزرو فهميدي !
- چرا آخر شب؟
- واي دخترم،تو چقدر عجولي،صبرداشته باش .وقتي مي گم مي فهمي يعني مي فهمي ديگه!
سپس زنگ دررافشرد و خيلي زود صداي مردانه اي از پشت آيفون شنيده شد كه گفت:
- جانم؟كيه؟
- ماييم حاجي باز كنين .
- بياين تو!
در كه باز شد متعجب ازجمله ي بيايين توي حاجي پرسيدم :
- مي دونست من با شمام ؟
ناهيد خانم هيچ جوابي نداد و فقط دستم رو گرفت ومنوبا خودش به داخل خونه برد.خانه،حياط كوچك و با مزه اي داشت ،اما به محض اينكه وارد فضاي داخلي خانه شديم با سالن بسيار بزرگ و شيكي روبه رو شدم . يك خانم مسن حدود54ساله و يك دختر خانم جوان همسن و سال خودم به استقبال ما آمدن
با ديدن اونها ناخودآگاه دچار اضطراب شدم و دستم رو به چادر ناهيد خانم كه با ديدن اونها از خود بي خود شده بود گرفتم .ناهيد خانم اول زن مسن رو سپس دختر جوان رو بوسيد و خطاب به آنها گفت:
- باور كنين دلم خيلي براتون تنگ شده بود .
زن مسن- اما ما بيشتر.
ناهيد- قربونتون برم عزيز جون !حاجي كو؟
- سر برگردوني ما رو هم مي بيني !
همزمان با ناهيد خانم من هم سر برگرداندم و مردي مسن حدودا60ساله با موهايي كاملا سفيد و چهره اي كه اعتراف مي كنم در همان نگاه اول منو جذب كرد با لبخندي بر لب را پشت سرم ديدم .به جاي ناهيد خانم به من نگاهي كرد و گفت :
- خوش اومدي دخترم .
نمي دونم چه چيزي در كلام و صداي مرد بود كه تمام دلهره و آشوب من يكجا ازبين رفت و چادر ناهيد رو كه دردستم بود و حالا از سرش افتاده بود رها كردم ،با همين جمله ي كوتاه آرامش عجيبي در من به وجود آمده بود . ناهيد خانم كه با ديدن مرد از خود بي خود شده بود به طرف او رفت و اونودر آغوش كشيد بعدازچند لحظه كه انگار تازه يادش افتاده بود كه منم همراهش هستم از آغوش مرد جدا شد و در حالي كه به سمت من مي آمد گفت:
- مي بيني تو رو خدا !اينقدر از ديدنشون خوشحال شدم كه پاك تو رو يادم رفت.
سپس دست منوگرفت و گفت :
__________________
چرا همه میخواهند

من به تو نرسم ؟

من تمام تلاشم را

خواهم کرد !

فردا

روز من خواهد بود!


Sahar آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 08-22-2012   #10
Sahar
عضو ویژه
 
Sahar آواتار ها
 

تاریخ عضویت: Dec 2011
محل سکونت: پایتخت
نوشته ها: 21,073
تشکرهای ایشان: 32,274
36,365بار در12,700پست از ایشان تشكر شده است

صندوق مدال ها

پیش فرض

سپس دست منوگرفت و گفت :
- اين پروانه است،نويسنده،نقاش و قهرمان شناي كشورو ازهمه مهمترهمسايه روبه رويي بنده.
قبل ازاينكه ديگران عكس العملي نشون بدن ، ناهيد خانم ابتدا به خانم مسن اشاره كرد و گفت:
- ايشون عزيز خانمه ،زن داداش گل من !همه عزيزجون صداش مي كنن ، تو هم بهش بگو عزيز جون.
عزيزجون لبخندي نثارم كرد و گفت :
- خوش اومدي دخترم .
با لبخندي پاسخش رو دادم ناهيد خانم به دختر جوان اشاره كرد و گفت :
- اينم زهره نوي پسري برادرمه .
سپس سر در گوشم برد و گفت:
- همون كه گفتم دل نادين رو برده!
بي اختيار خنديدم و دستم رودردست زهره كه به طرفم دراز شده بود قرار دادم پس به سمت مرد مسن برگشتم و بي صبرانه منتظر معرفي كردن او شدم كه خود مرد با همان آرامش قبلي كه در صدايش بود گفت:
- منم حاج مهدي برادر ناهيد خانم هستم.
چقدراين مرد مهربان حرف مي زد لبخندي زدم و گفتم:
- ازآشناييتون خوشبختم .
اين جمله رو از ناهيد خانم يادگرفته بودم .
- منم همينطور پروانه جان!
پروانه جان رو طوري گفت كه انگار خيلي وقته منومي شناسه همين امر باعث شد ياد حرفش در موقع باز كردن در بيفتم و بپرسم :
- شما منتظر من هم بودين ؟
- ناهيد زنگ زد گفت كه يه مهمون عزيز با خودش مي آره.
- يعني من عزيزم.؟
- همه ي مهمونا عزيزن و حبيب خدا.چرا ايستادين ؟بفرمايين بشينين !كنار ناهيد خانم روي مبلي جا گرفتم حاج مهدي وعزيزجون هم روبه روي ما نشستن و زهره هم اتاق رو ترك كرد . ناهيد خانم پرسيد :
- پس اين آتيش پاره كو داداش !نمي بينمش...
هنوزحرف ناهيد خانم تموم نشده بود كه صداي زنگ در بلند شد حاج مهدي لبخندي زد و گفت:
- حلال زاده بود رسيد .
بعد آيفون رو برداشت و گفت :
- جانم ؟كيه؟
سپس در را باز كردو گفت :
- باز كليدت رو جا گذاشتي دختر !؟
نمي دونم كسي كه پشت در بود چي گفت كه حاج مهدي خنديد و گوشي آيفون رو سر جاش گذاشت و خطاب به ناهيد خانم گفت:
- اين نوه ي توهميشه يه جوابي توي آستينش داره .!
سپيده، دختر ناصر ،پسر ناهيد خانم ،دخترپرجنب و جوش و شادي بود و از رفتاري كه با من در همان لحظه ي ورود داشت فهميدم كه بايد دختر اجتماعي باشه!مي تونم بگم فقط10دقيقه از ورودش گذشته بود كه از تمام جيك و پيك زندگي من كمابيش مطلع شد فهميد كي هستم و چيكاره ام !چيكار مي كنم !و چيكار خواهم كرد !تمام اين چيزها رو ازم مي پرسيد و ناهيد خانم هم جاي من جواب مي داد. رفتارش برام عجيب بود طوري باهام حرف مي زد و تو خطابم مي كرد كه اگه بار اولم نبودمي ديدمش فكر مي كردم سالهاست دوست هستيم نگاهش اينقدر مهربون و صميمي بود كه انگار نه انگار دو تا غريبه هستيم . انگار داشت به آشنا ترين آشناي زندگيش نگاه مي كرد و من چقدر از اين نگاه و برخورد خوشم اومده بود.
__________________
چرا همه میخواهند

من به تو نرسم ؟

من تمام تلاشم را

خواهم کرد !

فردا

روز من خواهد بود!


Sahar آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 

(View-All تعداد کاربرانی که این تاپیک را مشاهده کرده اند : 9
1391, d@rya, Faryas, felfel, korosh90, m.m, Notrika, Sahar, selia
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است

انتخاب سریع یک انجمن


اکنون ساعت 10:05 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.


Powered by vBulletin Version 3.8.7
.Copyright ©2000 - 2014, Jelsoft Enterprises Ltd

Free Persian Language By Persian Forum Ver 3.0
« ثبت شده در پایگاه ساماندهی وزارت ارشاد »
مسئولیت متون درج شده در این پایگاه اینترنتی، بر عهده ی نویسنده ی آن می باشد.